راه

انور عرب

اپیزود اول

صورت برافروخته‌اش را نشانه گرفتم، دهان گشاد کف کرده‌اش را.  تن گوشتی‌اش را در صندلی وارفته‌ای چپانده بود و موهای یال مانندش را به عقب رانده بود، پشت به کارخانه‌ی آبجوسازی که پس از انقلاب به ساختمانی امنیتی تبدیل شده بود و رو به دریایی بی نام و نشان با عابرانی صورت مه گرفته در ساحلی نکبت. با دستی کیرش را گرفته بود و با دست دیگرش خورشید را. چشم‌هایش را فرو بست و فریاد زد: "من خورشید هستم".*

«خندید، عصبی‌تر از پیش و با هر خنده، توده‌ی عظیم تنش به رعشه می‌افتاد. قهقهه‌ای شهوانی که این روزها دیگر از کسی شنیده نمی‌شود. انگار از سرِ ترس بود، اما آبی که از گوشه‌ی لبهایش آویزان بود اثرات هجوم وحشیانه‌ی لذتی بود که در رگهایش جاری بود.» ماشه را چکاندم، چندین بار، احتمالا گلوله‌ای در کار نبود! آفتاب محتضر بر تنم چنگ میانداخت، قاه قاه می‌خندید و تن لهیده‌اش را در خلسه‌ای شهوانی می‌لرزاند، قاه قاه... .

راه افتادم. در میانه‌ی راه، شندره‌پوشی بی‌نوا بر سر ماچه سگی کرم‌زده ایستاده بود و به مقعدش زل می‌زد. در آنسوتر بدنی دیگر و بدنی دیگر و بدنی دیگر؛ هرکدام با چشمانی مات، خیره به مکانی نامعلوم با حرکاتی آرام و مکرر ایستاده بودند، گویی متوجه حضور من نبودند یا اینکه برایشان هیچ تفاوتی نداشت. شندره‌پوش گاه و بی گاه تکه چوبی دراز را به داخل مقعد ماچه سگ فرو می‌داد و خارج می‌کرد، و با هر تکرار چشمانش کلاپیسه می‌شد. بدون هیچ کنش یا گفتگویی از کنارش عبور کردم و به راهم ادامه دادم. «کمی دورتر از جایی که قرار گرفته‌ای برجکی دیده‌بانی به چشم می‌خورد، انگار شیئی نورانی همچون دو تا چشم از دریچه‌ی بالای آن چشمک می‌زند و تو را به خود می‌خواند، ولش کن» سپس ایستادم، تپانچه را بار دیگر از غلاف چرمی‌اش بیرون کشیدم، خشاب را چک کردم، تنها یک گلوله! دستهایم بر توپی‌اش سُر خورد، چند دور کامل. چشمهام را بستم و تپانچه را بر شقیقه‌ام گذاشتم، پلکهام را تندتر بر هم گذاشتم و انگشتم را سست‌تر بر ماشه، و باز تندتر و تندتر، سست‌تر و سست‌تر. به ناگاه دریافتم که من هم به وضعیت موجود تن داده‌ام و فعلی را مذبوحانه تکرار می‌کنم. به خود آمدم و شرمگینانه به راهم ادامه دادم، «قاعدتاً برای شلیکِ تنها گلوله‌ای که در یک هفت تیر قرار گرفته شانسی یک به هفت وجود دارد و تو آخرین شانس زندگی‌ات را با تنها گلوله‌ای که برای شلیک آماده کرده بودی از دست دادی». هنوز چند قدمی دور نشده بودم صدای آخِ شندره‌پوش نگاهم را به سویش چرخاند، دستهایش را بر زمین نهاده بود و کون لختش را به آسمان، رو به خورشیدِ سوزان گرفته بود. با دست چپش تکه چوب دراز را با شدتی ترساننده در کونش فرو می‌برد و با هر بار فرو بردن تکه چوب صدای آخی از گلویش خارج می‌شد، به دنبالش بدن‌های دیگر هر کدام در معرض آفتاب قسمتی از تن خود را به عملی مکرر وا داشتند که خروجی همه‌شان آخی فراگیر بود و مایعی لزج. شیء درخشنده باز توجهم را به خودش جلب می‌کند و انگار بانگم می‌کند.

به راه ادامه می دهم. در انتهای آن ناباورانه خانواده‌ام را می‌بینم که به سویم دوان‌دوان می‌آیند، با آغوشی باز و دسته گل‌هایی پرواز کنان. پدرم جلوتر از همه با نفسی سبعانه و اندامی کج و کول همچون کفتاری گرسنه، پشت بندش خواهرم با موهایی گره خورده و قرمز رنگ و پیرهنی راه‌راه که باد هر آن امکان دارد با خود ببردش و در آخر مادرم که لنگ‌لنگان و با دستانی در هوا جنبان همچون رقصِ آئینی فراموش شده خود را به نزدیکِ من می‌رسانند. مادرم بی امان صیحه می‌کشد و صداهایی گنگ از گلویش خارج می‌کند، دستم را بر روی غلاف تپانچه‌ام می‌کشم. هنوز چند قدمی تا رسیدن پدر با پوزه‌ی پرآبش به من مانده است، چشم‌های نمناک و درخشان خواهرم را از این فاصله به خوبی می‌بینم، خوشحال بودیم! منظره‌ای تماماً پر شعف و دراماتیک. همه منتظر چنین دیداری از سالها پیش بودند، اما من نه! به واقع کمی بیش از حد برایم غیر منتظره بود. دسته‌ی دیگری از دوستان و فامیلها پشت سر خانواده‌ام با قدمهایی آهسته و با حلقه گلهایی در دست به سویم روانند، خوش‌پوش و با طماًنینه در لباسی رسمی، بیشتر به دسته‌ی تشییع کنندگان می‌مانند تا پیشواز. 

«انتخاب سخت است» خودم، پدرم، خواهرم و یا مادرم؟ «مسلماً در این فاصله نه رغبت کافی و نه دقت چندانی برای کشتن افراد خوش‌پوش فامیلت داری. تو اصلا آنها را نمی‌شناسی و تا جایی که به یاد داری از برخورد با آنها گریزان بودی و تنها خاطره‌ای که از دیدار با آنها داری احتمالا باز می‌گردد به سالها قبل در تشییع جنازه‌ای که از آن هم چند تصویر آشفته و کدر در پسِ ذهنت مانده است.» احتمالِ اینکه آخرین تیرم خطا برود زیاد است، منتظر می‌مانم تا پدر شادمانه و با پنجه‌های باز به نزدیکتر بیاید، پنج قدم، چهار قدم، سه قدم، دو قدم و عطش پدر، در پی‌اش خواهرم با آن موهای پریشان و در آخر مادر با رقص غریبانه‌اش لنگ لنگان برای در آغوش کشیدنم...

دستهایم بالا میرود، ماشه را می‌چکانم...

 

اپیزود دوم 

در سمت چپِ من ایستاده بود، دقیقاً یادمه، به گمانم یک چند متری از من دورتر بود. چهره‌ی محتضر و نکبت‌زده‌ای داشت. مطمئن نبودم، برای اینکه خوب ببینمش بایستی روبروش بایستم. می‌دونید من به خاطر وزنم زیاد نمی‌تونم تکون بخورم، اما بینی عقابی‌اش تو چشم می‌زد، در ابتدای راه بود، من رو صندلی حصیری‌ام نشسته بودم و غروب خورشید رو نگاه می‌کردم، کارِ هر روزه‌ام بود دیدن غروب. سایه‌اش بود، بله سایه‌اش با اون لنگای دراز قناس بود که من رو متوجه‌ی خودش کرد، در غیر اینصورت هرگز پی به حضورش نمی‌بردم. وقتی که ایستاد سایهاش افتاد روی من و جثهش مانع دیدن آفتابم شد، وگرنه آدمهای زیادی از اینجا میرن و میان، بدون اینکه متوجه عبور یا حضورشون بشم. می‌دونید اینجا اول راهه، یادم نمیآد کسی اول راه بایسته، نیم‌رخش رو دقیق به یاد دارم، یک هاله‌ی کاذبِ عوضی گرد موهاش را گرفته بود، چیزی شبیه یه ششلول رو از سمت راست کمرش بیرون کشید، ششلول رو سمت من گرفت: «بازیت گرفته جوون! اون هم تو ابتدای راه» اینو بهش گفتم و قاهقاه خندیدم، همون لحظه متوجه‌ی چهره‌اش شدم، اون جدی بود باید می‌ترسیدم، ولی قهقه‌ی هیستریک من تمومی نداشت، اون لوله‌ی ششلول رو چرخوند سمت خودش.

آدمای زیادی تو اول راه منصرف می‌شدند و برمی‌گشتند، این یک چیز عادی‌ای بود، حتی شنیده بودم تو نیمه‌ی راه هم کسایی بودن که برمی‌گشتند (البته این یکی رو مطمئن نیستم به گمانم از محالاته)، می‌دونید من به این مسائل زیاد توجه ندارم. خوب یادمه چشمهام رو بستم، هرگز طاقت چنین صحنه‌هایی رو ندارم، آه خون و خون ریزی دهشتناکه.. چند دقیقه‌ای گذشت تا چشمهام رو باز کردم، صدای تیری در کار نبود، همه جا را خون گرفته بود: زمین، آسمون، دریا؛ خون دنیا را گرفته بود، غیر قابل تحمل بود، غیر قابل تحمل. اما خون نبود، خورشید ذوب زده بود که داشت آروم آروم غروب میکرد... .

 

اپیزود سوم

تو میانه‌ی راه ایستاده بودم. همون جایی که بریده بودم، نه کمتر نه بیشتر. اشتباه بود، از همون ابتدا باید می‌دونستم که درافتادن با این راه عاقبتی نداره.

از سمت چپم شبحوار رد شد.

هی تو! 

همون طور که انتظار داشتم برگشت و با اون قیافه‌ی نکبتش به من نگاه کرد: با منی؟ 

فکر نکنم جز تو کس دیگه‌ای تازه از راه رسیده باشه.

من تازه از راه رسیده‌م و میخوام ادامه بدم.

ادامه بدی! به کجا؟ 

هر جایی، هر جایی که آخرش باشه، می‌تونه یک قدم جلوتر باشه، می‌تونه صد مایل دیگه، این راهه و آخرش می‌تونه هر جایی باشه.

می‌تونید همینجا بمونید، مثل همه‌ی ما، اینا رو نگاه کنید، دارن زندگیشون رو می‌کنند بی هیچ مزاحمتی.

که چی بشه.

مگه قراره چی بشه؟ به نظرم همین که هیچی نمیشه وضعیت ایده‌آلیه.

گفتگوی مختصر ما اینجوری به آخرش رسید و اون جنازهی لندوکش رو از کنار من عبور داد. من تا حالا آدمهای زیادی رو قانع کردم بدون هیچ توضیح اضافی، از این واضحتر؟ مگه همه دنبال یک زندگی بی دردسر نیستند؟ من از کنار آدمهای زیادی رد شدم بدون اینکه حتی نگاهشون بکنم مثل همهی اونایی که تو راه دیدم و همهی اینایی که اینجان، واقعا تحمل چنین برخوردی رو نداشتم، حتی وقتی که از دور دیدمش انتظار داشتم از دیدن من ذوق کنه اما اون نادون هیچ فرقی بین من و اون دلقکها قائل نشد، مشمئز کننده بود، درست از کنارم رد شد، تمام وجودم متشنج شده بود، تصمیم گرفتم با لحنی زننده صداش کنم تا توجهش رو به خودم جلب کنم، هنوز دهانم را کامل باز نکرده بودم که ایستاد و مردد نیم چرخی زد، خوشحال شدم، احتمال دادم شاید اون هم منتظر شنیدن حرفی از طرف من بوده، اما اون همونطور پشت به من ایستاده بود و به یه نقطه‌ی نامعلوم زل زده بود، این مسئله من رو کفری می‌کرد، دستش رو دیدم که سمت کمربندش رفت، به سختی چیزی را کشید بیرون، یک اسلحه! تا اون موقع اصلا متوجه اسلحه‌اش نشده بودم، بند غلافش رو باز کرد و اسلحه رو به بالا گرفت، با دستش چند بار خشاب رو چرخوند، یک جورایی ترسیده بودم، خواستم برگردم و سرم تو کار خودم باشه طوری که انگار اصلا اون رو ندیدم، اما اگه برمی‌گشت و از پشت بهم شلیک می‌کرد چی؟ متنفرم متنفرم از اینکه یک نفر بدون اینکه حتی چهره‌ش رو درست دیده باشم از پشت بهم شلیک کنه و در بره. اما اون اسلحه‌ی لعنتی شو رو کله‌ی خودش گرفت، درست تو چند قدمی من، نکنه داره شوخی میکنه! اونم اینجا، تو میونه‌ی راه! تا حالا ندیده بودم کسی کلهاش رو به خاطر این کار منفجر کنه، چشمهام رو بستم، هر چند کیف می‌کردم لحظه‌ی ترکیدن کله‌ا‌ش را ببینم ولی واقعا جَنم دیدنش رو نداشتم. شش بار، درست شش بار ماشه رو چکوند. خون به مغزم هجوم آورد، رگهای شقیقه‌ام متورم شده بود: مادر به خطای بزدل، تخم سگ، مگه من مسخرهی دست توام، چرا شلیک نکردی؟ وقتی اینهارو می‌گفتم یقه‌ی نیم تنه‌اش رو سفت چسبیده بودم و به مردمکهای لرزانش زل زده بودم که عینهو یه توپ والیبال بالا پایین می رفت، اونا رنگی نداشتند و به یه حفرهی تهی میموند که هر چیزی رو می تونست تو خودش ببلعه، خالیِ خالی. اما اون چیزی نگفت. هیچی. لعنتی حتی نتونستم صداش رو بشنوم، این مأیوس کننده بود، اسلحه‌اش‌ رو نشوند تو غلاف و در سکوتی احمقانه از من عبور کرد و در انتهای یک تقاطع گم شد، می‌فهمید، حتی یک کلمه، این شرم آوره... .

 

اپیزود چهارم

«زمان به کندی می‌گذشت، اما باد دیوانه هرچه را که سر راهش بود به تندی می‌روبید، تنها بوی زوال بود که به مشامت می‌خورد. تو در جنگ نبودی اما کف سفیدی را که از دهان بیوه‌زنی کودک مرده بیرون دویده بود می‌دیدی، تو تشنج و سفیدی مردمک‌ها را وقتی به دنبال بوی سیب می‌دویدند خوب به خاطر داری، تو در جنگ نبودی اما با آن دو تا چشم‌های مرمرینت رعشه‌ی تن‌ها را دیده بودی که چطور بر خاک منجمد می‌افتادند و نفیر می‌کشیدند، تو در جنگ نبودی اما زوالِ اعضای بدنها را دیدی و بر بالای برجکت زمان را دیدی که چگونه کش می‌رفت و زوزه کشان سفیدی استخوانها را برق میانداخت، تو چندک زدی و نگاه کردی، تو در جنگ نبودی اما رپرپ چکمه‌های سربازان را دیدی که چگونه با تمپویی نفرینی بر این سرزمین خون‌آلود وارد شدند، تو تنها شاهد ماجرا بودی که همه چیز را دیدی و فراموش کردی، مثل سنگی که در تاریکیِ دریا غرق می‌شود، اینها همه واقعیت بودند و تو آخرِ راه بودی. البته تو از اول راه نیامده بودی که الان آخرش باشی، تو همینجا بودی، همین بالا روی برجک قدیمی‌ات و داشتی داستان‌های درهم گوریده‌ات را می‌بافتی: داستان مردی با قیافه‌ای رو به زوال که به سویت می‌آید. با خودت گفتی اما کو گوش شنوا برای این داستان‌ها، آن هم برای پیرمرد چغری مثل من که از دوتا چشم نابیناست و کسی باورش ندارند. اینها را وقتی با خودت می‌گفتی که توده‌ی غبار آلود او کمکم داشت شکل می‌گرفت و به سویت می‌آمد، تو بویش را خوب می‌شنیدی».

با پوستم می‌شنیدم، با پوستم می‌دیدم، با پوستم فریاد می‌زدم و با پوستم بو می‌کشیدم، و با هر چیزی چینی ظریف بر پوستم شکل می‌بست. چین‌ها کتاب بودند و هر چین صفحه‌ای و در هر صفحه انبوهی خط و در هر خط کلمات و هر کلمه فریاد بود.

اول صدای پای یک مرد رو شنیدم، اون مستاصل بود، اون بود، خودش بود، شک ندارم، صدای قدم‌های نفرینی‌اش را که بر روی خاک تب‌زده می‌کشید هنوز به خاطر دارم، باد بیقرار زوزه می‌کشید، خاک را به بالا می‌داد و دسته گلهای پرپر شده رو به سمت اون پرواز می‌داد، قدم اول رو اون برداشت، بعد پشیمون شد، برش‌گردوند، تردید داشت، حتی شنیدم چشم‌هاش رو ریز کرد تا بهتر ببینه. باد آسیمه‌سر بود. مطمئن نبود. قدم دوم رو دختری گُر گرفته برداشت «حتم دارم بوی ترشح مایعی لزج از نوک سینه‌های نورسش را که از برخورد باد با لباسش تحریک شده بود می‌شنیدی» دیگه گُلی تو دستش نمونده بود. باد همه‌اش رو با خاک سمت اون برده بود. دختر برنگشت مطمئن بود که خودشه، مرده هم اینو فهمید و زودتر از دختر شروع به دویدن کرد، بعد صدای پای یه زن رو شنیدم، اون شَل بود باید می‌دیدید چه عذابی می‌کشید وقتی که پای راستش رو مرده‌وار دنبال پای چپش می‌کشید، اما طپشِ قلبش داشت گوش‌هام رو کَر می‌کرد، فاصله‌ی زنه خیلی بیشتر از دختر و مرده بود، باد دنباله‌ی لباسش رو پرپر می‌کرد، اون واقعاً رنج می‌کشید ولی عوضش عطش داشت، من صداش را خوب می‌شنیدم، عطش. باد دیوانه بیقرار بود.

بعد صدای پای چند نفر دیگه اومد، داشتند آروم و آهسته قدم بر می‌داشتند گویی از ازل کارشون همین بوده و خبره‌ن تو این کار، انگار یک تخته میت رو حمل می‌کردند، باد اونها رو به پیش می‌روند، سرسختانه مقاومت می‌کردند، «مثل ماشینی با ریتم مشخص»، سردی قدم‌هایشان روحم رو خراش می‌داد، دیگه صدایی نشنیدم تنها صدای باد بود و گرمی گلوله‌ای در بدن.

برای باور معروفی

11/7/97

*Georges bataille

 escif :گرافیتی از 

18 دسامبر, 2019