زاگرس؛ سراینده دانش طربناک در مواجهه با فاشیسم و شوونیسم

آستیاک احمدی

 

زاگرس محدوده جغرافیایی بسیار بزرگ‌تری ازآنچه در ایران ترسیم می‌شود، است. شرایط زیستی مناسب، امکان سکونت را برای مردمان بسیاری در دوران کهن فراهم کرده است و تنوعی خاص به آن بخشیده است. تنوع و تکثری که هم‌اکنون نیز دیده می‌شود. در این سرزمین کهن، تمدن­های باستانی بزرگی، شکل‌گرفته‌اند و از خود میراث آیینی و فکری ارزشمندی بر جای گذاشته­اند که بنیان آن "فلسفه حیات" است.تبار اندیشه­ای که اکنون در روژاوا به‌مثابه یک "ایده” و یک "مفهوم" با مقاومت در میانه­ی "هیولاها" خود را بخشی از تاریخ دوران ساخته است. چشم­اندازی که هژمونی و استیلای دیگری را تأسیس نمی­کند و "سبکی" و رهایی هسته­ی مرکزی آن است. ازاین‌روی تمام جنبش­های برابری­خواه و ضد اقتدار مانند فمینیسم، محیط­زیست­گرایان و هویت­هایی که به دنبال بازشناسی برابر و احترام‌آمیز هستند خود را در آن می­یابند. می­توان گفت"زن آزاد" نمادی از این اندیشه است که اکنون در روژاوا معنا و مصداق یافته است.

آنچه مردم ساکن این جغرافیا را به لحاظ فرهنگی تبدیل به یک ملت می­کند، نه مبنایی قومی چون زبان مانند ناسیونالیسم ایرانی و ترکی یا دینی مانند عرب بلکه، مبنای فلسفی و نوع نگاهی است که به زندگی و انسان دارند بر همین اساس است که ایدئولوژی‌های دینی و ملی­گرایانه در این سرزمین به وجود نیامده­اند و آیین­های زاگرس عموماً معنویت­گرا و اخلاق­مدار و مبتنی بر اشراق و صوفی ­گری­اند و با شعر و موسیقی و شور زندگی درآمیخته­اند و به‌نوعی می­توان گفت همبسته قدرت نبوده­اند.

نگاه زیبایی‌شناسانه و غیر ایدئولوژیک مردم زاگرس و عشق به زندگی در آن‌ها، خود را در موسیقی متنوع و شورانگیز و رنگارنگی و تنوع طرح و نوع لباس نشان داده است. بااین‌وجود، یگانگی روحی­ای در این مردم وجود دارد که بنیان آن بر "چشم­انداز" ویژه­ای است که به زندگی و انسان دارند."تکثری وحدت گون" یا به‌عبارت‌دیگر "وحدتی متکثر".  برخلاف ایده ایرانشهری که مدعای "وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت" دارد  اما سرانجام کثرت را تنها به جلوه­ای از وحدت فرو می‌کاهد و آن را تنها بازتاب وحدت و در خدمت تشکیل امپراتوری تفسیر می­کند؛ در این سرزمین، کثرت و تنوع بازتاب و جلوه­ی "دیگری" نیست و تشخص خود را حفظ می‌کند و در تضاد باهم قرار نمی­گیرند و درعین‌حال وحدتی معنوی‌ میان آن‌ها وجود دارد. نمونه آن کمپین "مدافعان آب زاگرس (زاگرۆس گلارەێ تیاموونە) " و سابقه طولانی زندگی دوستانه و عاری از خشونت با همدیگر است. مردمانی که به دلیل شرایط سیاسی حاکم ازنظر زبانی اندکی از هم دور شده­اند، اما در گفتگو با یکدیگر به زبان یا گویش خود سخن می­گویند ولی احساس همدلی می­کنند و این همان پیوند روحی و ذهنی آن‌هاست.

زاگرس همواره به‌مثابه یک دژ در مقابل تهاجماتی که از سمت غرب به ایران شده است عمل کرده است و این امر منجر به تحمیل صدمات انسانی و اجتماعی زیادی بر مردمان آن شده است و شیوه­ای از زیست اجتماعی ناپایدار را بر آن تحمیل و تاریخ آن را به‌نوعی متعین ساخته است اما از سوی دیگر باعث شده است، ضرب حملات مهاجمان و وحشی­گری آن‌ها گرفته شود و پس از گذر از زاگرس در فلات مرکزی ایران(مناطق کویری مابین زاگرس و البرز) کمتر به تهاجم و تاراج دست بزنند و عموماً در آنجا سکنی گزینند و پایتخت و بنیاد حاکمیت خود را برپا دارند. بااین‌وجود زاگرس سامان اجتماعی و فرهنگی و سیاسی خود را تا پیش از دوره مدرن و برپایی دولت- ملت حفظ کرد. اما دولت "مطلقه" که در گفتمان روشنفکران مشروطه تئوریزه شد و در دولت پادشاهی رضاشاه تراکم نهادین یافت، این سامان اجتماعی را دگرگون و دچار فروپاشی ساخت.

این دولت نوین تنها به‌واسطه در پیش گرفتن سیاست­های مرتبط با مدرنیزاسیون و اقدامات نوسازانه به دولت "مدرن" توصیف شد.اما درهرصورت در متن تاریخی خود با آنچه "هویت ملی" خوانده می­شود؛ پیوند ناگسستنی­ای پیدا کرد. خصیصه ایدئولوژیک و قومی دولت "مدرن" در ایران و هویت مرتبط با آن، سرکوب و انقیاد آنچه «دیگری" یا "پیرامون" خود می­دانست را به یک ضرورت تبدیل کرد. بر همین اساس پروژه­های فرهنگی، سیاسی، آموزشی و اقتصادی  متعددی را  در دستور کار قرارداد تا از این طریق ضمن تثبیت و استعلای خود، "پیرامون" سیاسی و فرهنگی خود را وابسته و فرودست سازد.اما اتفاق یا استراتژی تازه­ای که اکنون مبنای این سیاست قرارگرفته است، فاشیسم اکولوژیک است که در تداوم شوونیسم قوم‌گرایانه قرار دارد.

نقشه توسعه، استقرار صنایع و خام فروشی(آب و معادن) با نقشه قومی ایران تطابق دارد و نشانگر استراتژی "استعمار داخلی" است که تنها وجه اقتصادی ندارد بلکه ابعاد فرهنگی، سیاسی و زیست­محیطی نیز دارد.  اقداماتی که در دو دهه اخیر در خصوص سدسازی و انتقال بین­حوزه­ای آب از زاگرس محروم به شهرهای توسعه‌یافته مرکزی صورت گرفته است جدا از وجه مافیایی آن، مدیریت و مهندسی سیاسی آب را جایگزین مدیریت زیست‌محیطی و حتی اقتصادی آن کرده است. این استثمار زیستی، که درواقع مهندسی سیاسی آب محسوب می­شود؛ منجر به ابدی ساختن استثمار، فرودستی و وابستگی پیرامون به مرکز با خصایص قومی و سیاسی مشخص می­شود و تداوم آن به زیست ناپذیر کردن زاگرس می­انجامد.

تاریخ صحنه­ی مواجهه و نبرد "فلسفه حیات" و "دانش طربناک" با شیوه­های گوناگون جباریت، خشونت و مرگ‌آفرینی مانند شوونیسم قومی و "فاشیسم اکولوژیک" است.  اما ناگزیر انرژی و خواست زندگی و وجه دیونوسوسی بر اندیشه‌های تاریک و بيزاری آفـرین که مرگ را ارزانی می­دارند پیروز خواهد شد.

 

08 مه, 2021