زینب، او که هیولاست و می‌هیولاید

سحر حاجیلویی

 

 توضیح: این مقاله برگرفته از ویژه‌نامه ناوخت برای بررسی زندگی و مبارزه زندانی سیاسی کُرد، زینب جلالیان است؛ این ویژه‌نامه با عنوان “سلول‌ها در برابر مقاومت او تا سرحداتِ طعمِ سرزمینش دهان باز می‌کنند” از سوی ناوه‌خت تهیه و در همین وبسایت منتشر شده است. فایل پی‌دی‌اف ویژه‌نامه را در این لینک دانلود کنید.

 

از زینب جلالیان در پشت بلندای دیوارهای زندان‌هایی به وسعت جغرافیای ایران به ما، به خارج‌بودگی ما چه می‌رسد؟ جز رنج مدام بر بدن و روان او، جز اخبار پیاپی از بیماری‌های او، از کم‌سو شدن چشم‌ها، از ویروس‌های متواری در جوار او، از خون ریزی‌ها و کمردردها و لغزش فقرات او، از تزلزل سیستم ایمنی تن نحیف اما سخت او، جز رد تازیانه بر تن او تا به خیال ناقصشان هلش داده باشند سمت خودکشی! بدنی ملال‌زده که از ورای دیوارهای زندان عبور می‌کند و اندوه و زخم‌هاش را با زاده‌شدن در دیگری‌های که ما باشیم و تکثیر شویم، مدام و مدام التیام می‌بخشد. به زانیار مرادی می‌گوید چیزی ندارم به تو بدهم جز زخم‌هایم! خدای من، چطور می‌شود چنین جمله‌ای خاند و متلاشی نشد از فرط و شدت حرص و شوق و انرژی و ملال و دوری و دلتنگی! در ما، در شاهدان و تماشاگران درد او؟  دردی که در ما درد را تکثیر می‌کند و مقاومت را ناگزیر.

این زن در اکنون ما بر سر چه و در مقابل چه ارگانیسم یا ماشین سلطه‌گری به مبارزه میل می‌ورزد؟ آیا او  خود را آگاهانه محق اراده‌ای آزاد یافته است؟ به جهش‌های پرقدرت امیال نهفته‌ی خود چنان نیرومند گشته است که حالا از میانه‌ی زباله‌دان نظام سلطه در هیکل یک هیولا سر بر آورَد تا ماشین انقلابی را ازآن خود کند؟ ماشین انقلابی که آنتیگونه را رستگار کرد و مده‌آ را مادر جادوگر هیولای زیبای عصر ساخت.

ارگانیسمی که امر انقلابی با آن مواجه است، امروزه نظام حاکمی‌ست که قوانین خود را نقض می‌کند، همچنان که آگاممنون قوانین خود را و قوانین خدایگان را نقض کرد. پرسش این است که زنان در درون این قوانین نابهنجار چگونه مسئولیت و خاست‌های فردی و اجتماعی خود را در مبارزه با امر "اَب‌نرمال" حاکم به قلمرو ممکن عبور می‌دهند؟ این زن باید هیولایی چند سر باشد، هیولایی زیبا، اما هراس انگیز و ناشناخته برای دشمنش! این نوشتار بر آن است تا تاروپودی از مبارزه و مقاومت زینب جلالیان، تنها زندانی سیاسی زن محکوم به حبس ابد را ببافد! او که تا کنون به جای مرخصی، تنها از این زندان به آن زندان تبعید شده و جغرافیای ایران را جاروب کرده است با مقاومتش.

زینب جلالیان در نامه‌هایش همیشه سوال دارد، و بازتاب پرسش‌های بی‌پاسخش هر بار با اخباری که از درد پرده‌ی گوشش منتشر می‌شود به ما می‌رسد. ماشین‌های جنگ که علیه سوسیوس‌های مسلط شکل می‌گیرند، می‌گویند که "ما حین راه رفتن هم سوال می‌پرسیم". هر حرکت، هر لبخند و هر بوسه سوالی‌ست که چون تیری شلیک می‌شود سمت پایه‌های سلطه‌ی موجود. چگونه می‌توان نسبتی را حفظ کرد که اساسن حفظ نشدنی‌ست؟ چه‌طور نسبتی را که اساسن ضد بقاست می‌توان دم به دم ابقا کرد؟ نسبتی بی‌واسطه با مرگ، ایستادگی بر لبه‌های تیز میان زندگی و مرگ!

 بی‌پاسخ ماندن سوال های زینب از نظامی که حتا قوانین حکم‌رانی و اخلاقی خود را نقض می‌کند، مقاومتی را برمی‌سازد علیه خود آن، این روند تنها مقاومت زینب را شدیدتر می‌کند. از زینب چه می‌خواهند که با این همه ستم بر جانش محقق نشده است؟ مقاومتش را، زن‌بودنش را، کردبودنش را یا جانش را؟ اگر ورود به قلمرو زن بودن را همچون هیولاشدنی هراس‌انگیز بدانیم، باید گفت که تحقق میل سلطه بر زینب که همانا سلب هیولاوشی او و تبدیلش به رنج بردگی‌ست ناموفق مانده است. او هیولاست، هیولا‌‌زَن شکست‌ناپذیری که در برابر هر آنچه از جامعه و خانواده و دولت گرفته تا فرهنگ و حزب مقاوت می‌کند. هیولاها را همیشه با به زنجیر کشیدن دست و پاها مهار کرده‌اند، در اسطوره‌ها معمولن هیولاها و حتا اجنه را به این شکل به بردگی درمی‌آورند تا نیروی ناشناخته‌شان سایه بر آدمیزاد، انسان یا مرد نیندارد، اما دیدیم که دست و پای زینب را به زنجیر کشیدند و در جاده‌ها هم چرخاندند اما او به بردگی درنیامد، انگار که مُثُل هیولا باشد. زینب هیولایی همچون  امر ناشناخته سلطه را به برون مرزهای خود بازقلمروگذاری می‌کند. او هیولاست و می‌هیولاید.

مساله ی زن نه تنها در ایران و خاورمیانه که در دنیا امری‌ست پرابلماتیک و همچون زندانی در گذار ِ بدنی هیولایی بر بدنه‌اش ضرباتی صبور و پیاپی وارد می‌شود. وضعیت موجود زنان زندانی و مواجهات عمیقن اندوه‎بار و ناعادلانه آنها با زندگی در زندان‌ها، چشم‌اندازی ناانسانی، هیولایی، افسون‌گر و کابالایی به ما می‌دهد. نمونه‌های فراوانی از این هیولاها را می‌توان در کتاب "تیلاپیا خون هورالعظیم را هورت می‌کشد" و دیگر و واقعیات موجود زندان‌های زنان سراغ گرفت.(۱)

مساله‌ی زینب نه در ضرورتی صرفن دوگانه، بلکه در ضرورتی سه چهار و بیشمار تکثیرشونده در آگاهی زن از زن‌بودن و زن‌شدن و هیولایی‌شدن نهفته است. امر تراژیک عصر مدرن با آگاهی او از ضرورت و پایداری بر سر آزادی اراده‌ای قابل تبیین است که نه به شکلی فردی بلکه در کثرت آزادی اراده‌ای جمعی محقق می‌شود.

هیولا چیست؟ چه می‌خاهد و چه می‌تواند بکند؟ هیولا گاهن ساحره‌ای‌ست که می‌سوزد، جادوگری که رانده می‌شود، افسونی که نفرین شده است، موجود ناقص‌الخلقه‌ی کژ و ناراستی که ناطبیعی خوانده می‌شود. ارسطو می‌گوید او مصیب است. هیولا در دیگری‌بودگی در انزوا در ناشناختگی ذاتی‌اش، هول و هراس آدمیزاد است.

زینب همچون یک هیولا در میان یک کثرت ساخته شده است و همواره می‌شود، هیولاها پیشاپیش هستند و می‌شوند.  هیولا از ریشه یونانی(Monstrum τέρας) می‌آید، به معنی "نشان دادن و اثبات کردن". نشان هیولاوشی خود را همچون حضوری تهدیدآمیز بروز می‌دهد که هراس انسانیت، آدمیزاد، مرد، سفید یا پدر اقتدارگر  را برمی‌انگیزد.(۲)

لازم نیست که هیولا کار خاصی بکند، او کاری نمی‌کند. حضور زینب در بسته‌ترین بندها و دیوارها به تنهایی اثبات و نشان‌گر تهدیدی‌ست که مرد را در هیکل انسان سلطه‌گر دچار دلهره می‌کند. حضور او کافی‌ست تا موقعیت به زمان و مکانی غیرانسانی، غیرسفید و چندرگه تبدیل شود. هیولا آفرینشگر است چون آبستن نیروهای بالقوه و نهفته است، آبستن عواطف قدرتمند. کیرکگار بر آن است که برای خلق تراژدی مدرن مورد نظرش باید تقدیر یویانی را در بازاندیشی آن در عاطفه ی قدرتمند برای مخاطب عصر حاضر، عصر نومیدی و مالیخولیا قابل درک کرد.

اما این هیولا متزلزل، هراسیده و اندوهگین است. در نامه‌ای به زندانیان کرد اعدامی می‌نویسد "رامین، زانیار، لقمان، کمال و دیگر زندانیان سیاسی که به اعدام محکوم شده‌اید، همین الان که این نامه را برایتان می‌نویسم وجودم لبریز از درد و غم است". در میان دو کثرت از پیش ساخته‌شده‌ی رنج و شادی، ضرورت و آزادی همچنان می‌هیولاید. "بدنِ ملال‌زیِ زن تنها با هجوم درونیِ بدنِ دیگری"(۳) در درون خود و با زایش از درون خود احیا می‌شود تا دیگری در معرض مواجهه با غباری از اندوه او بر خط نور، همچون مخاطب تیاتر آرتویی به طاعون آری بگوید و تزکیه شود.

او در میان یک کثرت پیشاپیش ساخته شده است و همواره می‌شود. "اگر فقدانی وجود داشته باشد، در چیزی به جز مرد یا ماشینِ انسداد نیست. مرد، یگانه یک "طبیعی"، چیزی که در هر انقلاب باید از آن عبور کرد".(۴) هر بدنی که مقابل مرد، مرد سفید بایستد هیولاوش است. هیولاهای چندرگه که بدن خود را حمل نمی‌کنند، بلکه با حرکت خود دچار نوعی جهش کاتوره‌ای می‌شوند و سلول برای‌شان تنگ می‌شود، جا برای آنها کم است، از خود در می‌روند و پیشانی‌شان در برخورد با در و دیوار و سقف سلول شکاف برمی‌دارد. کیرکگار امکان خلق تراژدی مدرن را در جهش به سوی عمل آگاهانه و ضرورت اجتماعی می‌بیند، برخلاف تراژدی یونانی که بر مبنای تقدیر شکل می‌گرفت. اندوه، درد، حس غرور، شادی و دیگر عواطف زینب یک به یک کنار هم می‌نشینند و ضرورت اجتماعی و سیاسی او را از گوشه‌ی سلول‌های تنگ به بیرون پرتاب می‌کنند.

هیولا همراه با ظهور دوگانه‌ی حقوق طبیعی-مدنی، در حاشیه‌های دولت‌ـ‌ملت‌ها جای گرفت. هیولاوشی در تاریخ مبارزه و مقاومت علیه کاپیتالیسم، از هیولای خیالین، شبحگون، و طبیعی‌ـ‌قضایی به هیولایی زیست‌سیاسی استحاله یافته‌است؛ زیرا "آنچه هیولا را تعریف می‌کند این واقعیت است که وجود و فرمش تنها نقضِ قوانین جامعه نیستند، بلکه نقض قوانین طبیعت هم هستند".(۵)

اندوه در نامه‌های زینب مدام بر زبانش مثل قلبش جاری می‌شود. اما اندوه او به نظر کیرکگار در هم‌سویی با شادی است. شادی او واکنش شکست‌ناپذیز  به عاملان ستم بر روان و تن اوست. مقاومت و تزلزل، اندوه و شادمانی، یاس و امید در ضرورت و آزادی تراژدی مدرن چه بسا در زندگی واقعی همواره به شدن و در هم آمیختن ادامه می‌دهند. مگر زینب یا هر زندانی دیگری به زندان میل می‌ورزند؟ هرگز، اما فضای زندان برا آنها، برای این هیولاها امکانی‌ست برای سرهم‌بندی عواطفی که در خارج از زندان اموری پیش افتاده و روزمره به شمار می‌آیند. هراس بر می‌انگیزد چرا که او از خود هم در هراس است. "بدن زن در جنگ با خود می‌رود، به سیستم ایمنی خود حمله می‌کند اما نه سیستم ایمنی که به سیاق سیاست دولت مدرن کار کند".(۶) مرگ این هراس در پذیرش رنج بردگی‌ست، اما او نمی‌پذیرد. مدام از او می‌خاهند که ابراز پشیمانی کند، اما او نمی‌پذیرد. "من زینب هستم، زینب جلالیان، زن کُردی که شاهد صدها جنایت جمهوری اسلامی در زندان و شاهد تهمت، اهانت، شکنجه و از همه بدتر شاهد اعدام ۱۰ نفر از هم بندی‌هایم بوده‌‌ام. آیا دردی بزرگتر از این هست؟! تازه این ظالمان از من می‌خاهند ابراز پشیمانی بکنم، مگر ممکن است منی که این همه ظلم و زور را با چشمانم دیده‌‌ام اظهار پشیمانی کنم؟ باور کنید هر وقت ستمگران، ظلم و شکنجه را بر من بیشتر می‌کنند، من جسورتر و مقاوم‌تر می‌شوم".(۷) او همه‌ی ویژگی‌های تراژدی مدرن را دارد، برخلاف اودیپ و مده‌آ احساس پشیمانی و گناه نمی‌کند، فقط اندوهگین است.

زینب اندوهگین است. غم، برآیندی‌ست از عواطف منعکس‌شونده‌اش، اما به رنج بردگی تن نمی‌دهد. او نه پشیمان است و نه احساس گناه می‌کند، تنها غمگین است. کیرکگار "هامارتیا" یا گناه کاراکتر را در حزن می‌بیند. اما پرسش ماشین جنگ این است که گناه او چیست؟ کُرد بودن؟ زن بودن؟ هیولا بودن؟ اما جنگ کثرت‌ها در پی پاسخی برای پرسش دولت نمی‌گردند، چراکه گناهی مرتکب نشده‌اند.

رهایی هیولای زیبا و اندوهگین در عبور از ضد خود از مرد از نظام مردسالار محقق می‌شود. تکرار می‌کنیم که انقلاب در عصر حاضر باید از از مرد سفید از پدرسالاری عبور کند تا در بدن زن متبلور شود. مقاومت زینب با خشم و اندوهی جمعی در خارج از او هماهنگ می‌شود، در یکی از نامه‌هایش به مناسبت هشت مارس از دردهای کودکان زباله‌گرد، زنان کولبر، زنانی که جلوی چشمان مادرانشان خودسوزی می‌کنند و چشمان گریان مادران سرزمینش می‌گوید و حرفی از دردهای شخصی‌اش نمی‌زند، جای‌جای سرزمینش در تنش درد می‌کند. هر اندامش را جایی کار گذاشته و دردش را حس می‌کند. "کاراکتری که آگاهی عمومی در خود کنکاش می‌کند و سرنوشت را در آگاهی دراماتیکش منحل می‌کند. در این شرایط، اخفا و افشا به عمل آزادانه‌ی کاراکتر بدل می‌شوند و او مسئولیت آنها را بر عهده می‌گیرد".(۸) مسئولیتی که این ضرورت را جلوی او می‌گذارد که نسبت به گلوله‌هایی که پاسدارها در شرقی‌ترین نقطه‌ی مرزی ایران به سمت مردم شلیک می‌کنند واکنش نشان بدهد.

"لباس های مرا بر روی تنم پاره کردند، چشم ‌هایم را بستند، دست و پایم را با زنجیر به تخت آهنی بستند و شکنجه وحشتناک مرا شروع کردند. با کابل به زیر پاهایم شلاق زدند، پاهایم خیلی وحشتناک ورم و کبود شده بودند. این قدر مرا شکنجه کردند که دیگر هیچی را احساس نمی کردم، تمام تنم بی‌حس شده بود، دیگر اختیار جسمم را نداشتم، شلوارم را خیس کرده بودم".(۹)

با او کاری کرده‌اند که بدنش را دیگر حس نکند، اما مقاومت زینب دقیقن همان لحظاتی‌ست که به جای گفتن و نوشتن از آرمان‌ها و ایده‌ئال‌ها و دسترس‌ناپذیرها از بدنش می‌گوید، بدن او اتوپیایی نیست. همین‌جاست، دقیقن جایی که هست. "شاید باید گوشت خود را به دست آورید، و سپس خاهید دید که در برخی موارد حتا زمانی که خود بدن، قدرت اتوپیایی‌اش را علیه خودش به کار می‌گیرد، باعث می‌شود که سراسر فضای امر دینی و امر مقدس، سراسر فضای جهان دیگر، همه‌ی فضاهای جهان مغایر، وارد فضایی شوند که برای بدن کنار گذاشته شده‌اند. پس بدن در مادیتش، در گوشتش، محصول فاتاسم‌های خودش خاهد بود".(۱۰) او حتا درد را هم تجسمی مادی می‌بخشد و از آن به زخم یاد می‌کند. زخم‌هایی که التیام می‌بخشند، تسلا می‌دهند،‌ همچون جامعه‌ی طاعون‌زده در تیاتر شقاوت آرتو: "زانیار عزیز زخم‌های خود را به تو پیشکش می‌کنم، این بهترین چیزی است که زندگی به من داده است زیرا هر کدام از آنان نشانه‌ی گامی به پیش است در راه جانباختگان راه آزادی که همچون سروهای همیشه سبز سرزمین‌مان هستند".(۱۱) دردهای زینب واگیردار هستند، ما را بیمار می‌کنند و همزمان سلامتی می‌دهند. اما این ما کیست؟ مایی که بدن خود را یافته‌ایم، گشوده‌ایم به روی او و آماده‌ایم برای طاعونی‌شدن. در جامعه‌ی طاعونی هم تماشاگرانی هستند که بیماری به آنها سرایت نکند. آنها اسرای ایده‌ئال‌ها هستند و چشم و گوش و پوست و حنجره و خون و گوشت‌شان را به مفاهیم انتزاعی فروخته‌اند، آنها مسدودند! مثل جامعه‌س سرکوب‌گران و شکنجه‌کنندگان، آنها که حتا از درد هم بی‌نصیب‌اند، چرا که طاعون بیماری ماست نه آنها.

زخم‌ها همان نقص هیولاوشی او هستند و بی‌وقفه تا ابد در زمان بی‌زمان‌شده‌ی حکم "حبس ابدش" بر بدن ارگانیسم حاکم می‌نشینند، تهدید و هراس می‌شوند بی‌که از گوشت بگذرند یا عفونت کنند. عفونتی که با زاییده‌شدن در دیگری‌های گشوده دوباره متبلور و تکثیر می‌شود.

در کتاب "ضرورت تئاتر، تماشا کردن و تماشایی بودن" اثر پل وودارف اشاره شده است که تئاتر موفق گونه‌ای همکاری‌ست بین بازیگر و تماشاگر و این دو گروه باید دست‌کم در فرهنگی مشترک باشند.(۱۲) دعوت زینب در نامه‌ها به همدلی زنان با هم، همدلی خودش با اعتراضات مردمی، با زنانی که در گوشه‌ی سلول‌ها در سکوت می‌پوسند و او تحملش را ندارد. او مدام ما را به همدلی و فعالیت هماهنگ با آنچه حس می‌کند فرامی‌خاند. او به ما می‌گوید حالا که تماشاگرید، تماشاگران فعالی باشید و از بازی من زندگی بسازید، چرا که همان‌طور که وودارف می‌گوید آنان که در تماشا کردن خبره‌اند در زندگی‌کردن نیز خبره‌اند. تماشای همدلانه‌ باعث می‌شود عواطفی همچون ترس، عشق، خشم، غم و شادی در مخاطب بروز پیدا کنند: "ای لاله‌های رنگارنگ سرزمینم چرا در برابر ظلم و زور سر خم کرده‌اید؟ لاله‌های واژگون! سر نازنین‌تان را بلند کنید و چشم‌های سیاه به مروارید نشسته‌تان را به ناحقی که در حق‌تان و بشریت روا داشته‌اند، بدوزید. آن بغضی که سال‌ها در گلو خفه کرده‌اید را به فریاد آزادی‌ بدل کنید. آیا دیگر سوگواری برای عزیزان و آزادی که از دست داده‌ایم کافی نیست؟ ای لاله‌های دربند، ۱۱ سال است شاهد سکوت مرگ‌بارتان در مقابل ظلمی که بر شما روا داشته‌اند، بوده‌ام و این بزرگ‌ترین دردی‌ست که در طول عمرم تجربه کرده‌ام".(۱۳)

 

پانوشت‌ها:

1. تیلاپیا خون هورالعظیم را هورت می‌کشد، سپیده قلیان، ایران‌وایر

2. از هیولاها، ایمان گنجی ، عصب‌سنج

۴. همان

۴. همان

۵. همان

۶. همان

۷. نامه زینب جلالیان به مناسبت ۸ مارس سال ۱۳۹۸، شهروند

۸. فلسفه ی تراژدی ، از افلاطون تا ژیژک، جولیان یانگ، ترجمه حسن امیری

۹. نامه زینب جلالیان به مناسبت ۸ مارس سال ۱۳۹۸، شهروند

۱۰. بدن اتوپیایی، میشل فوکو، ترجمه آوات پوری، عصب‌سنج

۱۱. نامه زینب جلالیان به زانیار مرادی مردادماه ۱۳۹۷، شبکه حقوق بشر کردستان

۱۲. تجلی قدرت مخاطب در عواطف سیاسی، آرمان عزیزی، میدان

۱۳. نامه زینب جلالیان به مناسبت ۸ مارس سال ۱۳۹۷، شبکه حقوق بشر کردستان



 

02 سپتامبر, 2020