زینب جلالیان در گره‌گاه ستم جنسیتی،  ملی و طبقاتی

الهام صالحی

 توضیح: این مقاله برگرفته از ویژه‌نامه ناوخت برای بررسی زندگی و مبارزه زندانی سیاسی کُرد، زینب جلالیان است؛ این ویژه‌نامه با عنوان “سلول‌ها در برابر مقاومت او تا سرحداتِ طعمِ سرزمینش دهان باز می‌کنند” از سوی ناوه‌خت تهیه و در همین وبسایت منتشر شده است. فایل پی‌دی‌اف ویژه‌نامه را در این لینک دانلود کنید.

 

نمی‌شود از زینب نوشت بدون آنکه از ستم ملی نوشت. نمی‌شود از زینب نوشت بدون آنکه از ستم جنسیتی نوشت. نمی‌شود از زینب نوشت بدون آنکه از ستم طبقاتی نوشت. نمی‌شود از زینب نوشت بدون آنکه از ستم مذهبی نوشت. زیرا از ازدواج نامقدس ستم ملی و مذهبی، ستم طبقاتی و ستم بر زنان، زندان و قتل‌گاهی ساخته شده که هر روز فرزند کسی را می‌کشد. این گرهگاه ستم اینک برگردن زینب است، اورا شهر به شهر می‌گردانند و می‌گویند تروریست است. تا او را یا بکشند یا به ستوهش آورند تا زبانش علیه بدنش، علیه زندگی‌اش، علیه تجربه‌هایش، علیه زیستش،  علیه مقاومت خلق کردستان سخن بگوید،  امری که برای حاکمیت عادی است اما برای زینب نه.

 

گره‌گاه غیر عادی ستم ملی، جنسیتی و طبقاتی

زینب در حساس ترین موقعیت زمانی ایران و در مقاوم‌ترین موقعیت مکانی زاده شد. میانه‌ی تیر و تفنگ و مین. میانه‌ی جنگ جمهوری اسلامی با عراق از یک طرف، و جنگ جمهوری اسلامی علیه کردستان از طرف دیگر. شعار حزب بعث صدام حسین و جمهوری اسلامی در ایران که متکی بر وحدت ملی بود کشتار کردها در عراق و ایران آن سال‌ها را رقم زد. کردستانی که هر کسی تلاش می‌کرد با هر وسیله‌ای بدنش را تصاحب کند و اگر موفق نمی‌شد،  با فرمان‌های فوری و فتوای مفتیان "اشرار و اوباشش" را می‌کشتند و با رسانه های جیره خوارشان وضعیت کشتار کردستان را عادی جلوه می‌دادند و در نمایشی مضحک جنازه‌ها را به مذاکره دعوت می‌کردند: "به اوباش کردستان فرصت ندهید"، "حکم همه شان محاربه است"، "تنی از اوباش اعدام شدند"، "یا آری یا مرگ".

این کلمه اوباش تا به امروز برای هر معترضی که در برابر استبداد و استثمار نه بگوید به کار می‌رود. زیرا قتل اوباش نیاز به توضیح و توجیه ندارد و هدف یعنی حذف دیگری و وسعت بخشیدن به دایره خودی "ایران اسلامی"، وسیله را توجیه می‌کند. در هر خانه یک عزا، از هر کوچه ده جنازه و در هر خیابان تعداد زیادی خلخالی و دار و دسته‌اش. کردستان به جمهوری اسلامی نه گفته بود. باید از زبان تا جسم همه را نابود می‌کرد تا دولت و دولت دینی عادی شود و استحاله تمام اقوام در یک مرز مشترک یعنی ایران اسلامی فراهم شود. منابعشان را غارت کنند و  به سوی مراکز هدایت کنند، تا پس از تصرف و وقف زمین‌های‌شان به نیروهای "خودی ج اسلامی" اهدا شود، سرمایه‌های اجتماعی‌اش را اخته کند، سیل بیکارانی که مالکیت‌شان بر زمین‌های‌شان سلب شده  را یا سرازیر کند به سوی بیگاری در مرکز یا در صنایع به صورت کارگران بی‌حقوق و مواجب استخدام‌کند. روزگار سیاه کولبرها نتیجه همین فرایند دولت ملت است که می‌خواهد با تکیه بر اسلام به عنوان قدرت مشروعیت بخشش همه چیز و همه کسی را به خدمت خویش و تحت عنوان ملت اسلام دربیاورد. جمهوری اسلامی موفق شد با یاری نیروهای مرتجع، کشتاری بزرگ در پاوه، سقز، مریوان، سنندج، مهاباد، قارنا و اعدام‌های بدون دادگاه یا دادگاه‌های 5 دقیقه‌ای کردستان را فتح کند. هنوز هم نه تنها مردم کردستان بلکه هیچ معترض یا به قول قضات "اوباشی" نمی‌تواند در دادگاه از خود دفاع کند. زیرا دستگیری هر کسی نشانه آن است که باید زبان در کام کشد. روزی اگر دادگاهی منصف برای زینب‌های جلالیان تشکیل بشود که حق سخن گفتن  داشته باشد اولین سوال این است: "اگر کشتار کردستان مشروعیت داشت چرا تا بیست روز پس از کشتار هیچ روزنامه و سخنرانی زبان باز نکرد و نگفت ما دستور دادیم و کشتند. از چه می‌ترسیدند؟ از مردمی که داغ را بر دلشان نهاده بودند تا توبه کنند و همیشه سرنوشت نان و جان و مالشان در تعلیق بماند؟" با این اوصاف می‌شود وضعیت زنان و ستم مضاعف بر آنان را فهمید. زیرا "معیار آزادی هر جامعه میزان آزادی زنان آن جامعه است". وضعیت زنان در کردستان از وضعیت مردان نیز به مراتب بدتر بود. قوانین مرتجع بیش از این نیز وجود داشت اما با مشروعیت بخشیدن دین به این قوانین، حکم قتل‌های ناموسی در هر نقطه و مکانی مثل قتل اوباش بدون هیچ دادگاه و محاکمه‌ای عادی شد. حجاب و عفاف که پاشنه آشیل ولایت و سرپرستی در جمهوری اسلامی است زنان بسیاری را در خانه خفه کرد بدون آنکه صدای‌شان شنیده شود. آمار خودسوزی، فقر، بیکاری، کمبود امکانات بهداشتی، تجاوز به زنان، خودکشی و شکنجه بویژه در مناطقی که از ثروث ملی محروم شده‌اند در دولت دینی بسیار بیشتر شد. بویژه اینکه هیچ تشکل غیر اسلامی مجوز هیچ گونه فعالیتی ندارد. کردستان که یکی از پیشتازان فعالیت زنان در ایران بود روزهای نزدیک به 8 مارس خیابان‌هایش یا باید خالی از جمعیت شوند یا با زبان گلوله به آنان سخن خواهند گفت.

عصیان علیه نظم موجود

توصیف رنج زینب جلالیان بسیار سخت است بویژه اینکه از جزئیات آنچه که بر او گذشته خبری در دست نیست. آخر آدمی که یک روز مرخصی ندارد چگونه بگوید براحوالم چه گذشته. زینب زاده‌ی هراس و خون بود. مادر زینب پستان در دهن نوزادش که می‌گذاشت، آرام می‌گریست زیرا به مردم گفته بودند حق عزای عمومی بر جنازه‌ها ممنوع است. پستان طعم خون می‌داد و هراس بر صورت نوزادش که می‌نگرست، روزگار خونین کردستان در برابرش نمودار می‌شد. نوزادان یتیم و مقتول کردستان آن سالها. ترس برش می‌داشت که مبادا نوزادش، پدر نوزادش یا خودش نیز کشته شود. آینده‌ای مبهم میان قتلگاه و خانه بخت در چهره نوزداش میدید. زینب نوزاد بود اما نوزاد فرق خنده با اندوه را می‌فهمد و می‌مکدش. مکیدن رنج یا شادی، ساختار انسان را دستخوش تغییر و تحول می‌کند. نمی‌شود از آب که می‌‍نوشی طعم خون بدهد اما شیر که بدهی، نوزاد، طعم شکر را بچشد .نمی‌شود گرسنه باشی از صبحی تا شبی و بعد پیکر همسرت را، فرزندت را شوهرت را و یا مادرت را روی دست بیاورند و تو نان خونین‌شان را در شیره جانت فرو نبری تا مبادا که فراموش‌شان کنی. نمی‌شود کودکان یک سرزمینی زیر شلیک بمب و گلوله، خون و خاک بمکند اما سرزمین‌شان را گل و بلبل ببینید در حالی که زمین‌شان تماما قبرستان بود. نوزادان کردستان بر زمین پا که می‌ساییدند چشمه‌های خون فواره می‌زد. دستان‌شان وقتی از زمین کمک می‌خواست تا بلند شوند زمین نیز از دستان‌شان یاری می‌خواست. چشم‌های زینب‌ها دست، پا، سر و صورت عزیزانی را دیده بود که چشمان‌شان را کسی فرصت نکرد ببندد اما دهانشان روی حرف "ن" مانده بود. هر دستی که بلند می‌کردند، هر پایی که بر می‌داشتند، هر سخن که می‌گفتند، هر پلک که می‌زدند، هر نفس که می‌کشیدند  همه نه بود تا به امروز نیز همانگونه است. توی مدرسه که می‌نشستند نیز حرف نون را بیشتر تکرار می‌کردند. معلم بارها گفته بود به فرزندان‌تان بگوید اینقدر حرف "ن" را تکرار نکنند وگرنه هیچ چیزی نمی‌شوند و سری توی سرها درنمی‌آورند. اما مگر می‌شد توی مدرسه‌ای که مدام می‌گفتند بابا نان داد، مرد با اسب آمد، مرد توی باران آمد، کوکب خانم زن کدبانویی است نه نگفت؟ زیرا پدر از خانه که بیرون می‌زد تا نان بیاورد برگشتنش دست خودش نبود، بسیاری از کودکان یتیم بودند. بسیاری‌شان اعضای خانواده‌شان را از دست داده بودند. بسیاری از معلم های‌شان را کشته بودند‌ .هنوز خراب شدن دیوار مدرسه کردستان یادمان نرفته و معلمی که مقابل دیدگان دانش آموز زیر آوار جان داد. مادرهای‌شان کدبانویی‌های بودند که غذای‌شان طعم خون می‌داد و لباس‌های‌شان بوی خون و خاک. آنان نمی‌توانستند به زندگی که نداشتند و زیر سایه هولناک دولت-ملت با گفتمان ولایی، هرگز نخواهند داشت آری بگویند. آنان نمی‌توانستند خانواده هاشمی موفق را ببینند و دلایل موفقیت آن را در سرزمین پر از خون و فقرشان جست و جو نکنند‌. زینب فریاد نه را بر زمین کردستان شنیده بود. برای همین وقتی که با تحصیلش مخالفت کردند، و خواستند که چشم‌هایش را ببندند تا اعداد را نبیند، تا حروف را و نشانه‌ها را نتواند به تصویر دربیاورد. تا در کابوس روزهای خونین کردستان شب و روزش را حرام کنند و قاعده زن و سکوت در برابر ستم بر زنان‌، ستم ملی، طبقاتی، را برایش عادی کنند و به او بگویند فقط حق داری در خانه‌ات و نه در قبرستان حتی گریه کنی. اما او می‌دانست برای آنکه مقاومت کردستان را در یک نه بزرگ به ارتجاع و استثمار تکثیر کند باید آدم‌های زیادی را بشناسد که یاری‌اش کنند‌. زبان‌های مختلفی را یاد بگیرد تا بتواند مترجم تجربه سال‌ها رنج باشد. او نمی‌توانست در خانه بنشیند و منتظر باشد تا اخبار را از مردان بشنود، وقتی هر روز این اخبار داشت زندگی‌ات را درگیر می‌کرد. وقتی می‌دید اعدام فرزند کسی که امروز، نامش را صحفه‌ی اول روزنامه‌ها به عنوان اوباش با خط درشت چاپش می‌کردند، از او فاصله چندانی ندارد نمی‌توانست تنها یک زن باشد. چه بسیار جوانانی که می‌دید هنوز خسته از کار پای‌شان به خانه نرسیده بود که حکم گلوله‌شان زودتر از آنها به خانه رسیده. از چشم او داشت یکی یکی کم می‌شد تصویرهایی که هر کدام‌شان یک کردستان بودند، چگونه این وضعیت باید برای زینب عادی می‌شد و آری می‌گفت. او باید فولاد آبدیده می‌شد برای آنکه صدای گرهگاهی غیر عادی باشد.

اراده اش را مصمم کرد، به تمام مناسبات حاکم دست رد زد، و رفت که ببیند، بیاموزد، او  می‌دانست. زیرا تاریخ زیستش جز این نبود. او می‌دانست ممکن است جسدش به قبرستان برود یا در گوشه‌ای چنان اسیر بشود که نتواند برگردد اما رفت زیرا می‌خواست صدای کردستان را از قبرستان‌هایش درآورد و تکثیر کند، می‌خواست آنچه روی‌شان راه می‌رود را به تصویر دربیاورد و نشانه‌هایش را به دیگران بشناساند. می‌خواست بگوید کردستان هنوز هم آری نمی‌گوید. دیگری‌ها بخواهند به زور در بندش فرو کنند تا هر جایش را که خواستند غارت کنند و هر جایش را که نخواستند عقیم کنند. نمی‌شود مغز کار دست را و دست کار مغز را انجام دهند، هیچ کدام از این‌ها نباید بمیرند.

چشمم باید ریشه‌های خون را ببیند، واکاوی‌شان کند، گوش باید نه گفتن عزیزان را به خاطر بسپارد. دهان باید تکثیرشان کند در "نه"ای بزرگتر و بزرگتر که همبستگی تمام ستمدیدگان، کارگران، حاشیه‌نشینان، لازمه‌اش است.گناه زینب جلالیان رنج برای زندگی بوده و هست. زیرا انسان‌های مبارز بر خلاف آنچه که دیگران زندگی‌های عادی گمان می‌کنند عاشق زندگی‌اند، حتی بیشتر از دیگرانِ زندگی‌های عادی، زیرا زینب جلالیان زندگی را برای تمام موجودات زنده یک حق می‌داند و این غیرعادی است.

هر مکانی سخن می‌گوید. سخنی متناسب با آن‌مکان. اتاق های بازجویی، زندان، بازداشتگاه موقت، شهر، خانه نیز صدایی را تولید می‌کنند که از آغاز با آنان بوده. دیوارهای بلند زندان، نشانه‌ی ترسی است که از آغاز قدرت‌نمایی در دل حاکمان افتاد. هر آجرش کابوسی‌ست و هر کابوسش یک شلاق بر تنی که فریاد می‌زند "نه".در دیزل‌آباد به زبان فارسی با زینب سخن گفتند. زبانی که با زینب قرابت داشت و نداشت. قرابتش از آن جهت بود که حروف را واژگان را جمله را می‌شناخت اما هیچ وقت آن را به کار نگرفته بود. قرابت نداشت زیرا زبان تسلط دولت دینی بود به مردمی که نمیخواهندش.این زبان هیچ نشانه ای از گذشته زینب ندارد.این زبان یک زبان تصاحب‌شده توسط تنی مرتجع است که می‌خواهد کنار طبقه حاکم بایستند تا منافع شخصی‌اش  برآورده شود. تنی که سرنوشتش را از مردم جدا می‌کند تا به میانجی دولت با مردم سخن بگوید. همان دولتی که تشکیل شده بود تا نزاع‌های ملی و طبقه‌ای را وصله‌پینه کند. این نزاع هنوز حل نشده بود و حل نمی‌شد جز با دموکراسی مردمی که می‌خواهند خودشان سرنوشتشان را به دست بگیرند. زینب نشانه‌ای از این نزاع بود ‌.هر نزاع، شوکی بود به دولت و عاملیت نزاع هم که اشرار بودند و نه مردم. وقتی دیدند با این زبان نمی‌شود از او پاسخی دریافت کرد او را به تهران آوردند در محضر "کارمندان ماهر حقیقت" که جز سلاخی تن زبانی بلد نبودند. با چشم‌هایی که احتمالا چشم‌بند سیاهی محصورشان می‌کرد و دستانی بسته انتقالش دادند به تهران، مرکز دولت دینی. زندان‌بان در اینجا دیگر هم‌خونت نبود اما همان نقش را ایفا می‌کرد: دفاع از منافع طبقه حاکم به میانجی دولت. سوال‌های آنان نیز حول مکان، زمان، و اشخاص بود‌. می‌خواستند نوع واکاوی و جست و جویت، عصاره عصیانت و رنجی که کشیده‌ای را دو دستی تقدیم‌شان کنی که چه بشود؟ که بشوی بخشی از بازجو. هر سوالی را که پاسخ نمی‌گفت، تهدید می‌شد و تنبیه که سلول‌هایی از بدنش را علیه زبانش تحریک  کنند. فرزندی از خانه گریخته اکنون باید در محضر نوکرهای ولی‌اش پاسخگو باشد. چرا رفتی، کجا رفتی، چه کسانی را دیدی. اما تو از آنجا، در محضر خدایان شکنجه که نشستی رد دستان بسیاری را دیدی، خواندی و دانستی که جایگاه تو نه یک قدم عقب‌تر نه یک قدم جلوتر باید باشد. آنان به تو خیره می‌شدند و تو به دیوار پشت سرشان.آنان تو را وادار می‌کردند که سخن بگویی،  گوش تو اما توی دیوار بود. هزاران دهان می‌گفتند "نه". آن میز یک میز عادی نبود یک مرز بود میان دو طبقه حاکم و کارگر، میان نه و آری. از زنانگی‌ات پرسیدند، مرز حجاب و عفاف را با خطوطی بزرگ به تو یادآوری کرده‌اند اما برای تو که آن مرز را با رنج از روی جهان‌بینی‌ات پاک کرده کرده بودی چه پاسخی بود جز سکوت و لبخند. احتمالا بارها به تو گفتنه‌اند تو روانی و غیرعادی هستی چون مادر خوبی نبودی تا بهشت زیر پایت باشد، جهنم برای توست زیرا جهنم را خواسته بودی. حهنم آوارگی، جهنم رنج آموختن، شدن و مبارزه کردن، جهنمی که طولی نمی‌کشد بهشت شود توی دست همه‌ی زنان. و این را تو از مردمک گرد شده چشم بازجو فهمیدی. تو هرگز دختر خوبی نبوده‌ای  که تحت سرپرستی ولی‌ای باشی که خودش تحت سرپرستی یک ولی بزرگتر است، زیرا فهمیدی هر خانه یک والی دارد که به محص خطای رعیتش او را بکشد بدون آنکه به مذاق والی بزرگتر خوش نیاید زیرا شرع اعدام زنانی را که سر به راه نیستند حتی در خانه و خیابان مشروع کرده است. تو هرگز شهروند خوبی نبودی زینب! زیرا شهروند خوب به هر آنچه که در فرآیند دولت-ملت اتفاق می‌افتد پاسخ آری می‌گوید از قتل انسان‌ها تا غارت آنها. حتما از تو پرسیده‌اند که هم سن و سالان تو کجایند و تو خواسته‌ای که لب بگشایی و بگویی یا کولبرند یا در خانه کشته می‌شوند‌. اما جوابت چون شغل آنان بوده،  فورا گفته‌اند می‌بینی هر کسی به زندگی خودش مشغول است جز تو. اما دیوارها به تو گفتند دروغ می‌گویند همه یا مرده‌اند یا در حال مرگند. زندگی زنده است چون تو مقاومت می‌کنی. از کردستان پرسیدند و وقتی نشانت را همه جا دیدند اما تنت را هیچ جا ندیدند، ماشه اتهام را بر کاغذ چکاندند و نوشتند: او یک تروریست است. از درآمدت پرسیدند در حالی که نه اتاقی که خانه‌ای هم از آن خودت نداشتی و به ناچار گفتند: خانه اش فلان حزب است.

نمی‌دانم انفرادی را چگونه گذراندی. احتمال می‌دهم  گذشته‌ات را چند بار مرور کردی، مبادا جایی از آن یادت رفته باشد. تنها چیزی که تورا به زندگی امیدوار می‌کرد همان زندان بود: اگر در سیستمی که تمام دیگری‌ها را حذف می‌کند، زندانی نباشد باید ترس آن را داشته باشم‌که همه شبیه یکدیگر شده‌اند. همه فاشیست‌اند، سربه راه‌اند، مناسبات حاکم در آزمون و خطایش پیروز شد و برای همیشه در تاریخ ثابت ماند. این قاعده همیشگی است. اما آن سلول یک معنی داشت: "ما همان دیگری‌ها هستیم فاشیست‌ها".

می‌دانم رد شلاق‌ها بر بدنت را چگونه تحمل کرده‌ای، حتما بارها گفته‌ای هر شلاق که می‌زنید نشان می‌دهد که هنوز انسانی وجود دارد که زندگی را برای هر موجود زنده‌ای دوست بدارد، هنوز چیزی به نام حق آزادی در دل آنهایی که بیرون از زندان هستند وجود دارد که مرا می‌زنید. هر چقدر که بزنید می‌دانم که مردم هنوز نمرده‌اند‌.که انسان هنوز وجود دارد. این ترس شماست که می‌زند. بترسید و بمیرید که ما زندگانیم. حکم اعدام را به تو ابلاغ که کردند گفتند دهانت را ببند همچنان که دهان رفقایت را در طول تاریخ بسته بودند. دهان بردگان، کارگران، ستمدیدگان، زنان طغیانگر علیه نظم موجود را. نه آن حکم تو را ترساند و نه تبدیل آن حکم به تبعید‌. آنان می‌خواستند چشمان تو دور از رفقایت تنها دیوار را ببیند. اما مردمکی که ناخن به چشمت می‌کشید و می‌خراشید یادآور آن بود که عموم تو را از یاد نبرده‌اند. اگر بی‌خبری شکنجه است، شکنجه خودش را از دیوارها، سیم‌ها و بلندای شهر بیرون می‌اندازد، زیرا هر مکان زبان خاص خودش را تولید می‌کند. تبعیدت کردند قرچک پیش هم سرنوشتانت. فرقی نمی‌کرد اتهام‌شان سیاسی باشند یا غیر سیاسی، آنجا فقط می‌دیدی و می‌شنیدی که هیچ کدامشان سرپرست خوبی نداشتند. صف طولانی مطرودان، بی‌چیزان، کارگران و کسانی که همه چیز حتی هوای آزاد نیز از آنان سلب شده بود، تنها به جرم آنکه همه چیزشان از قبل  سلب شده بود. آنان زشتی دولت-ملت را بیش از پیش یادآور می‌شدند، آبروی عدالت علی را با زبان‌ها و بدن‌های بی‌چیزشان برده بودند و دور از تن‌های دیگر مراقبت می‌شدند میان کثیف‌ترین حیاتی که سزاوار هیچ موجود زنده‌ای نیست. به کرونا دچار شدی در حالی که حتی یک بار مرخصی آن را نداشتی که درد چشمانت را به پزشکی نشان بدهی. تو نمود ستم طبقاتی، ملی و ستم بر زنان هستی.کسی که بخواهد مرز حجاب و عفاف، مرز دولت-ملت را بشکند کوچکترین حقی ندارد، چرا باید بگذارند  پزشک‌ها زبنب بی‌مرز را ببینند؟ کرونا و اعتصاب غذایت که دولت‌مردان دلخوش به این بودند از پای درت بیاورد نیز نتوانست تو را از پای دربیاورد، دلیلش نه انتزاع است و نه امری ماورا، بلکه همان واقعیت عینی، هستی اجتماعی است که تو را وادار می‌کند زندگی کنی. همان تلاش برای تکثیر چشم‌هایی است که در تو هزار چشم شدند، هزار ناخن شدند تا مبادا فراموش کنی چه بر سرت رفته است. همچنان که آنان خواستند مغز تو را با حکم و با تیر داغان کنند که حافظه ملتی سفید شود اما نتوانستند زیرا سلول‌های ذهن تو تواناتر از سلول‌های زندان فریاد زدند من عصیان می‌کنم پس هستم، روز رستاخیز می‌رسد زینب. فمنیست‌ها، ستمدیدگان، طبقه‌ی کارگر! خواست زینب جلالیان خواست همه‌ی ماست: رهایی از تمام ابعاد ستم.


 

02 سپتامبر, 2020