ماتریالسم تاریخی به مثابه " بازآفرینی انقلاب ها در لحظه حال"

رضا صالحی نیا

روژآوا، بینشی بر علیه سازش کاری و ایده های اصلاح و پیشرفت
"... آیا تو را یارای آن هست که به چیزی بازگردی؟
پیشارویم آنچه که پشت سر دارم، می کشد و شتابان می رود
وقتی در ساعتم نمانده
تا بر ماسه سطوری بنگارم
اما می توانم به دیدار دیروز بروم...
... پس تو نیز بر درد حسرت بر گذشته مبتلا شده ای؟
حسرت فردا، دورتر و والاتر است...
... رویای من واقعیتی خیالی است و فرزند اراده:
در توان ما هست که حتمیّت مغاک را تغییر دهیم. "١

از همان آغاز، می شد-شود که راه دیگری برگزینیم. مفهوم دولت-ملت آزادی و برابری را از ریشه خشکاند. علم می تواند علاوه بر حقیقت، توهمی تولید کند که بذر ایدوئولوژی را بکارد. این شناخت معکوس از جهان واقع، حاصلش تنها بازتولید انواع خودبیگانگی هاست. از خودبیگانگی، ساخته های دست انسان ها را به وسیله ای در راستای نابودی نیروهای حیات سوق می دهد. توان بالای بشر امروزی در تقابل با طبیعت قرار گرفته و در آینده ای نه چندان دور ممکن است موجب نابودی کل حیات بر روی سیاره ی زمین گردد. قرار دادن نقطه های آغاز بر سود مادی، منجر به تقابل خطرناک انسان و طبیعت شده است.
در علوم پایه دو مقطع حساس در تولید محصولاتی که با تغییر مواد خام طبیعی صورت می گیرد، وجود دارد. مرحله پویایی  (دینامیکی)  و مرحله ایستایی نسبتا پایدار (استاتیکی)  که کلیت پروسه های تولید را در برمیگرند. مرحله ی پویایی، بسیار کوتاه اما اثرگذار است. مرحله ی ایستایی پایدار همان مرحله کارکردیِ محصول تولید شده است. یک سازه عظیم با اسکلت فلزی را در نظر بگیرید. شاخه های فولاد سخت در مقطع کوتاهی و در حرارت های بالا تولید می شوند. هر تغییر کوچکی در مرحله ی پویایی تولید آلیاژ، به شدت بر متغیرهای اساسی مثل خستگی، سختی و انعطاف پذیری آن تاثیرگذار خواهد بود. اگر نتیجه مطلوب حاصل نشود، صدها تن ماسه و سیمان هم مشکل را حل نکرده و سازه ی مذکور معطوف به ویرانی  خواهد بود. باید سازه را ویران کرده، از نو ساخت. بی شک این تنها مثالی جهت روشن تر شدن مساله است. همان طور که می دانیم ابزار تحلیل در علوم انسانی نه استنتاج و قیاس، که دیالکتیک است. اما قرار دادن ایده پیشرفت بر مفهوم سود معطوف به فردگرایی مفرط نتیجه ای مشابه خواهد داد. محصول را بر تز سود قرار دادن به آنتی تز محتوم ویرانی منجر خواهد شد. این اشتباه های پایه ای در درک دیالکتیک، می توانند چنان نیرویی ویرانگر خلق کنند که نه تنها جوامع، که کل تمدن بشری را به سمت زوال مطلق هدایت کنند. بازگشت به نقاط عطف و اعمال تغییرات اساسی در لحظه های پویایی یک ضرورت اساسی است. ایده های اصلاح و پیشرفت تنها در زمان این روند تاخیر ایجاد می کنند و مسیر محتوم زوال را دست نخورده باقی خواهند گذاشت. ماتریالیسم تاریخی درست در جهت مخالف تاریخیگری، قادر است قرارداد اجتماعی را به "لحظه حال" آورده و مسیر انحطاط را کاملا تغییر دهد. اما در توهم آینده مبهم تاریخی گری رویای پیشرفت محتوم فرض شده، همواره و همواره به کابوسی ویرانگر در واقعیت منجر شده است. پس هرآنچه امروز بر پایه های سست زمین روشنگری ساخته شده را باید ویران کرد و از نو ساخت. امروز بر این پایه ها، بانک جهانی و صندوق بین المللی پول عمارت های خود را برپا کرده اند. ماتریالیسم تاریخی قادر خواهد بود که تمامی متفکران اعصار مختلف را به درخشش لحظه پیش از انقلاب کبیر فرانسه بازگرداند و از نو آنها را بخواند-نویسد-زایاند. می توان افلاطون، ارسطو، اسپینوزا، کانت، هگل، بنیامین، برشت، آلتوسر، دلوز و بدیو را در این لحظه ناب دوباره بارور کرد. ماتریالیسم تاریخی مارکس قادر به این مهم خواهد بود. این زمان ناب از گذشته، درخشش مغتنم لحظه حال است. لحظه ای که باید دوباره تکرار شود تا رستگاری اتفاق بیافتد.

"... آن نوع سعادتی که تصورش می تواند حسادت ما را برانگیزد، فقط در آن جوّ یا هوایی وجود دارد که تنفسش کرده ایم. در جمع کسانی که می توانستیم با آنان گپ بزنیم، یا زنانی که ممکن بود معشوقه ما شوند. به کلام دیگر، تصویر ما از سعادت به نحوی جدایی ناپذیر به تصور ما از رستگاری وابسته است. همین امر در مورد نظر ما نسبت به گذشته، که مورد علاقه (علم) تاریخ است، صدق می کند. گذشته حامل نوعی نمایه زمانی است که از طریق آن به رستگاری رجوع می کند. میان نسل های گذشته و نسل حاضر، توافقی سرّی وجود دارد. در این کره خاکی، برخی منتظر ما بودند. چونان همه ی نسل هایی که بر ما تقدم داشتند، ما نیز از نوعی قدرت میانجی گرایانه (Messianic)  ضعیف بهره مند گشته ایم، قدرتی که گذشته نسبت بدان حق و حقوقی دارد. احقاق این حقوق به بهای ارزان ممکن نیست. ماتریالیست های تاریخی بدین امر واقف اند. "٢

مقاله مهم " تزهایی درباره ی فلسفه ی تاریخ" نوشته ی والتر بنیامین، با تمثیل عروسک و کوتوله آغاز می شود و سپس به ضرورت درک درست از ماتریالیسم تاریخی و تقابل اش با تاریخیگری می پردازد. بنیامین این مقاله را بر علیه تاریخیگری سوسیال دموکرات ها بر مبنای توهم ایده ی پیشرفت، نوشت. موضعی که بذرش در برنامه گوتا پاشیده شد و در سال های پس از جنگ اول در آلمان، زمانی که جمهوری وایمار در حال شکل گیری بود، به سازش این حزب با حاکمان انجامید. در سایه ی این اتحاد شوم، قیام اسپارتاکیست ها سرکوب شد. بنیامین می خواست صریحا اعلام کند که این آینده مبتنی بر ایده ی پیشرفت در نهایت به قدرت گیری نازی ها و آغاز جنگ ویرانگر دیگری انجامید. او با درک بالا و هوشمندی منحصر به فردش ریشه معضل را تشخیص داد و راهکار مقابله با آن را نیز تئوریزه کرد.  در بخشی از همین مقاله، او سفت و سخت پشت ماتریالیسم تاریخی مارکس موضع می گیرد و می نویسد:

"... برنامه ی گوتا نقدا حاوی این آشفتگی و سردرگمی است. در این برنامه، کار به منزله ی – منشاء و منبع کل ثروت و کل فرهنگ – تعریف شده است. مارکس با شامه ی تیز خود رایحه ی فساد را تشخیص داد و در رد تعریف فوق نوشت (... آن کسی که جز نیروی کار خویش مالک هیچ دارایی دیگری نیست) باید ضرورتا (برده ی آن کسانی شود که خود را مالک و صاحب کرده اند.)"
" بنگر تاریکی و سرمای سخت را
در این دره ای که آکنده از نجوای فلاکت است. "٣

گذشت زمان نشان داده است که کشور ترکیه در سال های 2003 تا 2008 در حال پوست اندازی و بازگشت به روکش عثمانی گرایانه گذشته بود. حزب عدالت و توسعه (AKP)  آغازگر این تحول بی سابقه بود. در آن دوره، پ ک ک تقریبا از همه سو یک معضل عمومی انگاشته می شد. اصلاحات نوید آینده ای را می داد که بزرگ ترین سد پیش رویش قندیل بود. حال آشکار گشته که در حقیقت پ ک ک تنها سوژه عملگرایی بود که توهم رویای آینده مبتنی بر اصلاح را تشخیص، و نسبت به تحقق کابوس وار فاشیستی آن هشدار داد. در آن دوره، بسیاری از سازمان ها و احزاب کورد، چه به صورت آشکار و چه پنهان، خواهان زدودن پ ک ک از واقعیت شده بودند. تنها نیروی پراتیکی که تشخیص داد ایده اصلاح نسخه ای از اساس مشابه همان ایده پیشرفت سوسیال دموکرات های آلمان پیش از جنگ اول جهانی است. آنها فقط فریاد می زدند که هیچ چیز قرار نیست از طرف حاکمان به مردم داده شود جز بازتولید تسلط بر سرزمین ها و سرمایه شان تا بیشتر سودها را ببلعد و هیولاوار منبسط شود. حالا بنگرید به آینده ای که نویدش را می دادند. آیا تشخیص پ ک ک غلط بود که این آینده ترسیم شده، جیزی نیست مگر کشتار جمعی سیستماتیک و آوارگی بی پایان؟ آنها تنها بانگ برآوردند که این آینده مستتر در پوشش اصلاح چیزی نیست جز بوسه ای خائنانه بر مرکب های فاتحان بروی پیکرهای ما. اگر بپذیریمش، پیشاپیش در جهنمی هستیم که آنها یک روز پیشرفت می نامندش و روز دیگر اصلاح. اصلاحاتی که به همان نتیجه ای ختم شد که پیامد سازش سوسیال دموکرات ها با حاکمان جمهوری وایمار بود. به راستی چرا از دل این ایده های مبتنی بر درک تاریخیگری، همواره فاشیسم بر می خیزد؟ در سیاست، دستاورد مطمئن، متغیر اصلی است. دستاوردی که بدانی قادر هستی اعمالش کنی و ایمن نگه اش داری. این دستاورد مشخص عبارت است از مکانی که بشود ایده های مردمی را آنجا پیاده کرد. کمونیسم موجود در رسانه ها، کتابخانه ها و دانشگاه ها اگر پیاده نشوند، در نهایت یک عینیت کالایی دارند. کالاهایی که می تواند تنها به کار باد به غبغب انداختن بخشی از طبقات خرده بورژوا گردند. وقتی ارتش ترکیه به دستور اردوغان مکان های تسخیر شده توسط مردم را دوباره غصب کرد، نهادهای مردمی کوردها برای دفاع از دستاوردهایشان نتوانستند هیچ بهره ای از قانونی ببرند که تصورمی شد که می توان مطمئن و دلگرم بر آن تکیه داد. قانونی که حاکمان می نویسند و هر وقت اراده کنند برای شان به تعلیق درخواهد آمد. آنها همیشه شخصی در آستین دارند که در مواقع ضروری یک پایش را بیرون از قانون بگذارد و در قالب پیشوا بغرد. اکنون بشونید نعره های فاشیست هایی که روزی دم از حل مساله کورد با اصلاحات می زدند و اکنون دهان گشوده اند تا همان مساله را در معده فراخ هیولایی شان هضم کنند.

"... ماتریالیسم تاریخی می خواهد آن تصویری از گذشته را حفظ کند که به صورتی غیر منتظره بر آدمیان نمایان می شود. تصویری که تاریخ در لحظه آخر بر آن انگشت می نهد. این خطر هم بر سنت و هم بر وارثان آن تاثیر می گذارد. خطری واحد هردوی آنها را تهدید می کند: خطر تبدیل شدن به ابزار طبقات حاکم. بیرون کشیدن سنت از باتلاق سازشگری که هر آینه ممکن است آن را فرو بلعد، تلاشی است که در هر عصری باید از نو صورت پذیرد. مسیحا فقط در مقام منجی حاضر نمی شود. او در نقش آنکه دجال (Antichrist)  را مقهور می کند پا به میدان می نهد. عطیه دمیدن بر بارقه امید از آن مورخی خواهد بود که کاملا اطمینان دارد، در صورت پیروزی دشمن، حتی مردگان نیز ایمن نخواهند بود. و این دشمن تا به امروز فاتح بوده است.  "٤

روژآوا مکانی را تسخیر کرد که جز در وضعیت های اضطراری، نمی شود از دولت های حاکم گرفت. هیچ اصلاحاتی قرار نیست زمینی برای پیاده کردن ایده های مردمی به شما بدهد. بی جهت نیست که امروزه نشریات و شبکه های تلویزیونی مصداق اصلاحات سیاسی و اجتماعی شده است. این دستاوردها همچون تصویر داخل آینه، مجازی و کاذب هستند. این رسانه ها حتی در صورت بازنمایی واقعی، تصاویر و نوشته هایی تحویل جامعه خواهند داد که در لحظه تبخیر می شوند. دستاورد سیاسی نیاز به نمود عینی در جامعه دارد. چیزهایی که بتوان ذهنی و جسمی لمس شان کرد. اگر بخواهید از این دستاوردهای ملموس با هر اسمی نام ببرید، حتی نگاه حاکمان به شما تغییر می کند. اگر با هر دالی بخواهید به صندوق بین المللی پول و بانک جهانی اقتدا نکنید، از نظر آنها در دسته های یاغیان طبقه بندی می شوید. چه دموکراسی مستقیم باشد و چه کمونیسم، در هر صورت برای شان کابوسی هولناک هستید. اردوغان بارها نسبت به این کابوس هولناک برای دلالان پول و سرمایه هشدار داد و بالاخره موفق شد تا حدی ترامپ پوپولیست را با خود همراه کند. اکنون این درخشش لحظه حال است که می رود تا به ورطه فراموشی سپرده شود. فرشته ی تاریخ دوباره بال گشوده و چشم ها و دهانش با حیرت باز مانده است. او یک بار دیگر کمون های پاریس سال 1871 را اینبار در کوبانی می بیند. گذشته ای که می خواهد از مبارزه اش اعاده ی حیثیت کند تا بتواند سهم درگذشتگان را نیز ادا کند. او یک بار دیگر در جاودانگی ایستایش می خواهد رستگاری را از گذشته فرابخواند.
روژآوا، این آخرین امید سوسیالیسم، خود را نه در اصلاحات ترسیم شده توسط حاکمان، بلکه در شکاف هایی جا داد که از جنگ اول جهانی به جا مانده بود. جنگی که نتیجه ی تضاد منافع کشورهای امپریالیست با امپراطوری های عقب مانده ای همچون عثمانی، روسیه و پروس بود. اما پایان جنگ ناگزیر حاوی یک خلاء درونی است. حاکمان مجبورند ساختار جدید را سازمان بدهند. در پایان این جنگ، شکاف هایی به جا ماند که از درونش بذر انقلاب هایی کاشته شد. در پایان جنگ پروس و فرانسه کمون پاریس، و در جنگ اول انقلاب اکتبر از دل همین گسست ها برخاستند. جنگ علاوه بر ویرانی هایش،به شکلی دیالکتیکی حاوی پتانسیل های عظیم انگیزاننده است. ویرانی گسترده و غرش نیروهای نابودگر حقیقت اصلی نویدهای کاذب حاکمان را در مورد سعادت پنهان در آینده ی مبهمِ ایده پیشرفت را به خوبی آشکار می کند. جنگ اول جهانی، به نسبت توان تخریبی سلاح ها، ویرانگرترین جنگ تاریخ تا به حال بوده است.
در آن زمان، آلمان و انگلستان امپریالیست هایی به مراتب قوی تر از آمریکا بودند. فراموش نکنید که کشور آمریکا  خود برآمده از یک انقلاب بود. اما کسی تصور نمی کرد که از یک انقلاب ضد استعماری، قدرتی چنان عظیم سربرآورد که همه فکر کنند امپریالیست بودن بخشی از ذاتش است و گویی دال آمریکا و امپریالیسم به یک مصداق واحد ارجاع می دهند. ولی ماهیت را دال ها تعیین نمی کنند. امپریالیست بودن مستلزم اقداماتی عینی در حوزه سیاست و اقتصاد است. هر حاکمیتی ممکن است تبدیل به یک قدرت امپریالیستی شود. در حال حاضر روسیه نیز امپریالیستی نو است که از خاکستر دولت اتحاد جماهیر شوروی برخاست. سردمداران بورژوای کنونی اش، قبلا عضو حزب کمونیست روسیه بودند. حزب کمونیستی که بیش از نیم قرن فریاد زد، دولتی که ساخته اند قرار است خودش، خودش را نابود کند. دولت مد نظر آنها سرانجام نابودگر از آب درآمد. اما نه نابودگر خودش، بلکه تمام پتانسیل هایی که ممکن بود حتا به صورت جزئی از رخداد اکتبر در اتحاد جماهیر شوروی باقی مانده باشد. باقی انقلاب های لنینیستی هم گویی قلب شان در مسکو می تپید. حال می توان این اجساد متحرک را با دیکتاتوری های مخوف و ایدوئولوژیک پشت سر روسیه در یک صف دید. در ساختار کنونی سرمایه داری جهانی، تمامی این سیستم ها هم به بازار آزاد منتهی شده اند. اکثریت مردم دنیا قرار است هیزم آتشی شوند که دیگ سود و سرمایه را بجوشاند. همین مردم تنها زمانی فراخوانده می شوند که در یک شوی تبلیغاتی چیدمان حاکمان را نه دگرگون، که کمی جابجا شود. مردم در این ساختار هیچ  صلاحیتی برای دخالت مستقیم در امور سیاسی ندارند. به محض اینکه کسی فریاد بزند اداره زمین ها و کارخانه ها را به خودمان بدهید، لشکر مدرک به گردن های شان را روانه ی رسانه ها می کنند تا نعره بزنند که غیر عملی است. نشدنی است. غیرممکن است. هرگز هم کسی از ایشان متونی علمی تر و منطقی تر از آثار مارکس ننوشته است. وقتی کارگران هفت تپه اعلام کردند خواهان بازگشت مالکیت کارخانه به دولت و اداره اش توسط شورایی از کارگران هستند، تمام کارشناس های شان بر این بخش اداره شورایی چشم بستند. صدها بار تکرار کردند که دولت ثابت کرده که کارفرمای خوبی نیست. به سادگی می شود فهمید کل افراد این قماش هر جا که باشند و در هر لباسی، در یک مورد خاص اشتراک منافع دارند:  خصوصی سازی.
چه مدیر دولتی و چه مدیر بخش خصوصی فاسد است. او همیشه جای دیگری را برای به گند کشاندن خواهد یافت. این کارگران و مهندسان کارخانه ها هستند که حقیقتا برای محل ارتزاق مادی شان از جان مایه می گذارند و قادر هستند با تمام توان شان آنجا را اداره کنند. اما حاکمیت مستقر در ایران مصمم بر خصوصی سازی است. کارگران هم ابزار لازم برای اعمال فشار به این سیستم درنده را در اختیار ندارند. ارزش نمادین هفت تپه در بیان حقیقتی بود که حاکمان ایران حدس نمی زدند روزی از زبان کارگران بشنوند. حاکمیت جمهوری اسلامی ایران به صورت آشکار همدست ساختار جهانی سرمایه داری است. آنها در رسانه های شان به اعتراضات جلیقه زردها واکنش نشان می دهند. اما هرگز نمی گویند ریشه این اعتراضات در همان نئولیبرالیسمی نهفته است که خودشان برای سرعت بخشیدن به آن بی تابی می کنند. قطعا آب و هوای پاریس یا سنگ فرش های شانزه لیزه دلیل اعتراض فرانسوی ها نیست. البته این واقعیت را هم باید در نظر گرفت که مردم ایران در یک کشور پیرامونی وضعیت به مراتب وخیم تری دارند.
در نهایت می توان چنین نتیجه گرفت که تمام جنبش های چند سال اخیر در نقاط مختلف دنیا به یک نقطه مشترک می رسند. مردم نمایندگانی نمی خواهند که فردای انتخابات پشت درهای بسته با صندوق بین المللی پول وارد معامله شوند. مردم خودشان خواستار اداره امور خود شده اند. واکنش حاکمان در مناطق مختلف دنیا متفاوت است. در فرانسه زمانی چهره پنهان درندگی حاکمان را خواهید دید که اقدام به بلوکاژ کنید. تمام ظرفیت های دموکراتیک غربی در این لحظه دود شده و به هوا می رود. کنترل نمادین جایش را با نیروی سرکوبگر پلیس عوض می کند. اما دولت های خونخوار خاورمیانه حتی تاب شنیدن این حقایق را ندارند. آنها به حدی مفلوک هستند که حتا با شنیدن صدای حق طلبانه ی مردم گرفتار وحشت می شوند.
انقلاب روژآوا نیروی رهایی بخشش را از تاریخ شکست خوردگان گرفته است. تاریخی که حلقه ی ارتباط اش با گذشته در لحظه حال تجلی می یابد. امروز در روژآوا دوباره اسپانیا است که جمهوری از دست رفته اش را می جوید. اشعار لورکا دوباره سروده می شوند. انقلابی های کمون پاریس دوباره شادمان از فتح پاریس هستند. ما در این لحظه با یک انقلاب واحد طرفیم که در انتظار مداوای زخم های تاریخی خود است. روژآوا یا زخم دیگری خواهد بود بر این پیکره، و یا فرشته تاریخ را فرا خواهد خواند که تمام زخم های گذشته را نیز التیام بخشد. آنها مبارزان شجاع و سیاست مدارهای هوشمندی هستند. رهبری دارند که پتانسیل سوسیالیسم بین المللی را در تار و پود جنبش شان تنیده است. ذهنیت سوسیالیسم شان بر مبنای هویت نیست تا بتوانند همه هویت ها را نجات دهند. آنها واپسین امید سوسیالیسم برای نسل ما هستند.
در نهایت نتیجه این جنگ که شمارش معکوس اش آغاز شده است در سرنوشت تک تک افراد خاورمیانه تاثیر خواهد داشت. شاید خیلی ها در حال حاضر این حقیقت مهم را درک نکرده باشند. اما سیاست حتا ممکن است تعداد وعده های غذایی مان را هم کم و زیاد کند. اینبار مساله بسیار مهمتر است چرا که بارقه ی نوری از امید در این جنگ هنوز در حال درخشش است. نور امیدی که در این لحظه جایگاه سیاست مردمی حقیقی است. کنفدرآلیسم دموکراتیک روژآوا قلب مردم است که نیرویش را از گذشته گرفته و دوباره تپیدن گرفته است. این قلب روزی در کمون پاریس می تپید و روزگاری در رخداد بزرگ اکتبر در روسیه و سال هایی نه چندان طولانی در اسپانیا. اکنون این قلب دوباره در روژآوا تپیدن گرفته است. اگر این تپش متوقف شود, نسل ما آخرین امیدش را از دست خواهد داد و کانتون های روژآوا هم در کنار کمون پاریس مقابل چشم های نگران فرشته بال گشوده پل کله قرار خواهند گرفت. از آن روز به بعد آنها رو به تاریخ خواهند بود و ما هم تا زمانی که زنده ایم مقابل مزبله ای از آوارهای طوفان پیشرفت پشت به آن. اما فراموش نکنید که هر آن ممکن است فردا روزی باشد که فرشته تاریخ تمامی مردگان قرن های متمادی گذشته را در رستگاری روژآوا از نو غسل تعمید بدهد. روزی که فاتحان برای مدتی و در مکانی حقیقی به پیروزی های متمادی شان شک کنند.  شاید روژآوا مکان تازه ی اعاده ی حیثیت فرشته ی تاریخ برای تمامی درگذشته های ناکام گذشته هایی باشد که در درخشیدن "لحظه حال"  دوباره حضور یافته اند.  شاید!

 

  1.  شعر - محمود درویش
  2.  تزهایی درباره فلسفه ی تاریخ  ، والتر بنیامین ، ترجمه مراد فرهادپور
  3.  برشت، اپرای سه پولی
  4.  تزهایی درباره فلسفه ی تاریخ، والتر بنیامین، ترجمه مراد فرهادپور

 

 

 

 

26 نوامبر, 2020