نقد و بررسی فیلم ادیسه ی فضایی: 2001

رضا صالحی نیا

١
اگر بخواهیم نشانه های اصلی فیلم را دنبال کنیم باید بپذیریم تکامل و اراده قدرت و اسطوره اودیسه نقش های اساسی در فیلم ایفا می کنند. این فیلم در دهه ی 60 میلادی ساخته شده و تاثیر زمان هم در فیلم قابل انکار نیست. فیلم بر یک اصل تکاملی استوار است و از میمون نماهایی آغاز می شود که بیشتر از اینکه نیای انسان به نظر برسند حیوان هستند. حیواناتی فاقد شعور انسانی. حیواناتی گیاه  خوار که در چراگاهی مشترک با سایر حیوانات مشغول زیستن حیوانی خویش هستند. هیچ نشانی از انسان بودن وجود ندارد تا زمانی که نقطه عطف اصلی فیلم ظاهر می شود. قطعه سنگی به شکل مکعب مستطیل که ظاهرا نمادی آپولونی از حیات هوشمند هستی است، که تصادفا قصد کرده تا خود را از طریق انسان آشکار کند، ظاهر می شود. زمانی که این نماد ظاهر می گردد آثار انسانی شروع به ظهور می کند. انسان ابزار ساز می گردد و با استفاده از این ویژگی تسلط بر طبیعت را آغاز میکند. در این نقطه بحرانی از حیات تکاملی انسان کل هستی موجود روی زمین دچار تحولی اساسی می گردد. طی میلیون ها سال تکامل، انسان تبدیل به پنجره ای گشوده به هستی می گردد. از نگاه فیلسوفی مثل هایدگر اگر کل روند زمان در هستی را مادی در نظر بگیریم باز هم نمی توانیم انکار کنیم که هستی از طریق انسان به خودش می اندیشد. ما جدا از هستی نیستیم بلکه بخش هوشمند تا به حال شناخته شده هستی هستیم. هستی به خودش می اندیشد و از دید هایدگر رازی در این اندیشیدن درونی به خود موجود است، حتا اگر تمام این پروسه را تصادفی به حساب آوریم. ماده تکامل یافته توان اندیشیدن به خودش را دارد و از نگاه کوبریک، کارگردان این فیلم، این پدیده حیات هوشمند زمین (هستی) نامیده شده است. بر خلاف بسیاری از منتقدان بر این باورم که کوبریک به شکل غیرمستقیم اشاره کرده که سنگ مکعب شکل نمادی از حیات هوشمند زمین (هستی) است. در فیلم مشخص نیست که چه کسی قطعه سنگ را می آورد چون چیزی غیر از هستی مادی از نظر کوبریک وجود ندارد تا عامل این عمل باشد. برخورد همراه با شگفتی و حیرت میمون نماها (و نه تقدس آمیز) با قطعه سنگ مذکور راه را بر برداشت های مذهبی می بندد. قائل شدن یک نیروی مشخص که سنگ را آورده از دیدگاه فلسفی تقلیل گرایی است. دلیل اعمال اندیشه هستی منشانه از طریق انسان نیز کماکان یک راز است و یک راز هم باقی خواهد ماند چون ارزش یک راز به فاش نشدنش است. شاید به همین دلیل هایدگر شعر را متعالی تر از فلسفه می داند چون راز هستی را از طریق پنهان کردن آشکار می کند.
از نظر بسیاری از زیست شناسان برجسته روند تکامل انسان از یک لحظه مشخص شکلی منحصر به فرد به خود گرفت. لحظه ای که گونه ای از هموئید ها تبدیل به هومو ساپینس (انسان هوشمند) شدند. این نقطه بحرانی، ابزار سازی است. انسان هوشمند را انسان ابزار ساز نیز می نامند. یکی از مهمترین سکانس های فیلم هم آشنایی یکی از میمون نماها با ابزار است. پس از آشکار شدن تخت سنگ یکی از هموئیدها با تعمق در استخوان های یک موجود مرده به توانایی نهفته در آن پی برده و شروع به خورد کردن مابقی استخوان های دیگر می کند. انسان هوشمند گوشت خوار شده و با استفاده از ابزار بر دنیای پیرامون خود به آهستگی تسلط می یابد. از همان ابتدا روابط قدرت و همبسته قدرت و دانش بسط می یابد. گله آشنا شده با ابزار بر سر تسلط بر چشمه محل منازعه با گله ایی دیگر به جدال می پردازد و پیروز می شود. سمفونی چنین گفت زرتشت اشتراوس در اکثر سکانس های فیلم طنین انداز است و نشان از حضور انیشه نیچه دارد. اراده قدرت از همان سحر گاه انسانیت متولد می شود.  سپس پرتاب شدن استخوانی که نماد اولین ابزار انسانی است و کات معروف و چند میلیون ساله تاریخ سینما توسط استنلی کوبریک.


٢
بعد از پرتاب اولین ابزار انسانی به هوا و کات جهت دار کوبریک به یک ابزار پیشرفته ی امروزی یکی دیگر از مفاهیم اصلی فیلم که نام فیلم هم از آن گرفته شده پدیدار می گردد. اودیسه فضایی. اودیسه نمادی از سیر و سفر در هستی به مفهومی انسانی است. هیچ موجود دیگری بدون دلیل غریزی دست به مهاجرت نمی زند. اسطوره اودیسه ترک موطن برای کسب چیزی فرا غریزی است. می توان نام های زیادی بر آن نهاد. کسب معرفت، کسب تجربه، آشنا شدن با ناشناخته ها و... اما به راستی بن مایه اصلی اسطوره ادیسه چیست؟ کوبریک در این باره چگونه می اندیشد؟ چرا اودیسه فضایی؟ آیا سیاحت در زمین انسان سیری ناپذیر را ارضا  نمی کند؟ و اگر اینگونه است چه چیزی در وجود انسان اینگونه عطش به سفر را ایجاد می کند؟ می دانیم این فیلم پرسش از هستی است و نمی بایست کل هستی را به زمین کاهش داد. راز هستی در کل هستی نهفته است و حیرت انسان هم معطوف به کل هستی است. اسطوره اودیسه یک اسطوره باستانی است و انسان تا کنون خصلت اودیسه گون خود را حفظ کرده است. اما آدمی چرا اودیسه شده است؟ کوبریک به این سوال پاسخی نداده است و شاید هیچ پاسخ سرراستی هم وجود نداشته باشد. حتی این پاسخ که انسان می خواهد عطش سیری ناپذیر میل به ناشناخته را در خود تحقق بخشد نیز پاسخی تام و کامل نیست. ادیسه بودن انسان هم راز است. رازی به عظمت راز هستی که هیچ گاه آشکاره نمی گردد. فضایی بودن اودیسه کوبریک هم می تواند دلیل بر این باشد که انسان به تمامیت هستی معطوف گشته و زمین دیگر مرکز ثقل هستی نیست. حیات هوشمند هستی بنا را بر این نهاده که به کلیت خویش بیاندیشد و خود را به تمامی از درون بکاود.
سنگ نمادین بار دیگر ظاهر می شود ولی این بار در کره ماه و با قدمت چهار میلیون ساله. این بار هم واکنش انسان به پدیدار شدن این جسم، بار حیرت آمیز دارد. مامورین آمریکایی صرفا اطلاعاتی علمی از برخی ویژگی های این جسم نمادین دارند ولی در کل برایشان ناشناخته است. این جسم تبدیل به مهمترین و سری ترین مساله ایالات متحده می شود. شاید این همان گمشده اودیسه ی انسانی است. ناشناخته ای که احتمال دارد همه چیز را برای ما روشن کند. اما این همان چیزی است که همه چیز را برای ما پیچیده کرد. بعد از پدیدار شدن تخته سنگ همه چیز برای ما بحرانی و مساله ساز شد. دنیا برای انسان یک آشوب قابل ارزیابی است. یک آنتروپی قابل تشخیص و یک سری احتمالات قابل تحلیل. اما ظاهرا شخصیت های فیلم از این عامل بحران ساز به وجد آمده اند. زمانی که تعدادی از فضانوردان آمریکایی قصد دارند با سنگ مذکور عکس بگیرند تشعشعاتی از سنگ منتشر می شود و آنان را از خود دور می کند. نوری از طرف سنگ سیاره مشتری را نشان می دهد. جایی که قرار است اودیسه حال برای غرق شدن در ناشناخته های هستی به آنجا برود. جایی که قرار است اتفاق مهمی روی دهد. اما چه رویدادی؟


٣
مارکوزه در جایی می نویسد:"شعرهای تغزلی برشت بخاطر نوآورانه بودنشان در فرم بسیار انقلابی تر از نمایشنامه های سیاسی او هستند." و به راستی هم اینگونه است. از زمانی که فرمالیست ها به اهمیت پرداخت فرمال اثر هنری پی بردند تقریبا یک قرن می گذرد. البته واضح است که از نگاه کلی فرم و محتوا با یکدیگر در چفت و بست هستند و یکی بدون دیگری قابل تصور نیست. یک محتوای رادیکال نیازمند یک فرم نوآورانه و انقلابی است. به آثاری که می خواهند مفاهیم نوین امروزی را در قالب فرم های قدیمی بیان کنند نمی توان چندان دل بست. فرم های زیبای گذشته برای امروز ارتجاعی اند. غزل پست مدرن سر فرو بردن در آخور زمان بر باد رفته است. هم ارتجاع است و هم با روح زمانه ناسازگار که فقط با دکور ژورنالیستی پست مدرنیسم رنگ و لعاب داده شده است. عکس این حالت نیز صدق می کند. امروزه از فرم های بسیار نو و پیشرفته جهت بیان مقاصد ارتجاعی و فاشیستی بهره برداری می شود. در فیلم آخرزمان میل گیبسون فرم کاملا به روز و پیشرفته است اما پیام نهایی فیلم فاشیستی است. اسپانیایی های سفید پوست می آیند تا مردمان بومی آمریکا را از وحشی گری نجات دهند. به راحتی از این صرفه نظر شده که اسپانیایی ها با سلاح های پیشرفته آن زمان چنان کشتاری به راه انداختند که کشته های جنگ های کل تاریخ اینکاها در مقابلش قابل چشم پوشی است. همپوشانی فرم و محتوا در آثار هنری شرط لازم بیان حقایق هنری است. در فیلم اودیسه فضایی این هم پوشانی کاملا قابل رویت است. فیلم از لحاظ فرمی و تکنیکال توانسته است آغاز و حال تاریخ گونه انسانی را به خوبی به تصویر در آورد. شاید به ذهن همه خطور کند که با پیشرفت جلوه های ویژه در غرب این کار چندان عجیب به نظر نمی رسد اما توجه داشته باشید که این فیلم در سال 1968 میلادی ساخته شده است یعنی 46 سال قبل. در دهه 60 میلادی جلوه های ویژه و سایر تکنیک های سینمایی به معنای امروزی وجود نداشته است. بسیاری از سکانس های فیلم که از دید بیننده امروزی صرفا جلوه های ویژه کامپیوتری است در واقع مقابل دوربین اجرا شده است. لنزهای خاصی برای ساختن این فیلم ابداع شد و نوآوری های زیادی در تصویر برداری و تدوین ظهور کرد. این فیلم نقطه عطف مهمی در تاریخ سینما محسوب می شود و بدون تردید آثار غیر قابل انکاری بر سینما پس از خودش نهاد. به تصویر کشیدن حیات بشر در سحرگاه ظهورش بر زمین تا تصاویر خیره کننده سفینه های فضایی توان بالایی را می طلبید که کوبریک از عهده این مهم برآمد. فراموش نکنیم که این فیلم اقتباسی از رمان آرتور سی کلارک است. نویسنده ی داستان های علمی تخیلی که بسیار هم تحت تاثیر نیچه است. تبدیل یک فرم و محتوای نوی ادبی به یک فرم و محتوای نوی سینمایی شاهکار مشترک کوبریک و کلارک بود که با نام اودیسه فضایی در تاریخ سینمای جهان ثبت شد. این فرم انقلابی کمک کرده تا کوبریک بتواند اندیشه های عمیق و رادیکال نیچه را با توان بسیار بالایی به تصویر بکشد. ترکیب همبسته فرم و محتوا به نحوی مطلوب ترکیب همبسته دانش و قدرت را در روند تکاملی اندیشه بشری به خوبی نشان می دهد. البته قصد نیچه ستایش از تمام وجوه قدرت نیست بلکه نشان دادن حقیقت قدرت است. ما از این همبسته ناگزیر به گفته ی وبر یک پناه گاه آهنین (و نه قفس! آهنین) ساخته ایم که هیچ گاه نمی توانیم وجود انسانی مان را خارج از آن به تصور درآوریم. اما چرا نیچه بر ارزش گذاری دوباره ی ارزش ها تاکید می کند؟ آیا هنوز فرصت باقی است؟ "انسان طنابی است میان حیوان و ابر انسان، طنابی بر فراز پرتگاه" آیا ما به پرتگاه سقوط نکرده ایم؟ آدورنوی بدبین بر این باور است که پس از آشویتس و کشتار هسته ایی فرصت از دست رفت. اما کوبریک_کلارک کماکان (تا 68 ) امیدوارند. اما چه باید کرد؟ چه آلترناتیوی؟ حتی نیچه هم پیشنهادی به جز چند پیام سربسته ندارد. "ابر انسان" "ارزش گذاری دوباره ی ارزش ها" "اراده ی قدرت" و در نهایت این امیدواری که "خدا مرده است" تا انسان به سمت منزلگاه اصلی خویش بتازد. به سمت ابر انسان. و اما "چگونه شتر شیر می شود و شیر کودک؟"


٤
ما انسان ها فرا گرفته ایم که چگونه یک "پرسپترون" بسازیم. یک سلول عصبی مصنوعی که توانایی فرا گیری دارد. ماشین های مصنوعی ما بر اساس قواعد پرسپترون عمل می کنند. ما توانسته ایم خود را در مواد معدنی نیز تکامل دهیم. به عبارت دیگر ماده تکامل یافته روند پیشروی تصاعدی پبدا کرده است. اینکه انسان در آینده چگونه ماشین هایی خواهد ساخت قابل پیش بینی نیست اما احتمال بوجود آمدن هال9000 بعید نیست. تکامل زیستی ما با تکامل اجتماعی مان در تعاملی گریز ناپذیر است. ما با تکامل تعریف شده ایم و آن را بسط می دهیم. ما در ماشین های مان خودمان را تکامل می دهیم همان طور که در ارزش گذاری هایمان خودِ تکاملی داریم. روند و جهت این تکامل به هیچ وجه کاملا آگاهانه نیست؟ اما ناآگاهانه هم نیست. اینکه این آگاهی کجاست و چگونه شکل می گیرد و چطور بسط تکاملی می یابد بسیار محل بحث است. نیچه می نویسد:"اگر شر خیر نبود تا به حال نمی ماند." و این نوعی دیدگاه تکاملی است. اما آنچه در نهایت بسط تکامل اجتماعی انسان ها را تبیین می کند چیست؟ از نگرش نیچه اراده معطوف به قدرت و از خوانش فوکویی نیچه همبسته قدرت و دانش. اما این همبسته چگونه در حالت های بحران زای دینامیکی شکل می پذیرد و چگونه به حالت پایستار می رود؟
بهتر است نیم نگاهی به زایش تراژدی بیندازیم. جایی که نیچه می خواست دلیل شکوفایی تراژدی های یونانی در عصر پریکلس را بیابد. البته از نگاه وی این عصر طلایی حاصل یک پویایی پربار بوده که از همبسته آپولون و دیونیزوس به وجود آمده است. انسان ها را از این همبسته گریزی نیست اما ما همواره نتوانسته ایم نقطه ی تعادل آپولونی_ دیونیزوسی را به درستی بیابیم. این نقطه به هیچ وجه منحصر به فرد نیست. حتی نقطه هم نیست. یک مفهوم n بعدی است که حتی در یک زمان می تواند حالت های مختلفی داشته باشد. قصد من در اینجا تقلیل گرایی نیست. در عصر پریکلس و خصوصا برای آتنی ها این همبسته به شکل مناسبی تلفیق شد و یونان نقطه عطف مهمی در تاریخ تحول بشر گشت. هیچ اسطوره غیر یونانی در این فیلم موجود نیست و این مهم نشانه ای از عظمت یونان عصر پریکلس است. در دوره های دیگر ما همواره در این فضای چند بعدی نتوانسته ایم نقطه بحران ساز (همان تعادل) دانش-قدرت را بیابیم. اما همواره و به شکلی غیر خطی از دیونیزوس دور و به آپولون نزدیک شده ایم و آن را تمدن نام نهاده ایم. تمدنی بر اساس سرکوب غریزه. نیچه زنگ خطر را به صدا در آورد و تقدس یافتن انسان و علم را هشدار داد. ما در حال ساختن خدایانی به مراتب جبارتر هستیم. این خدایان را نیز باید کشت و به سمت ابر انسان حرکت کرد. این اعلان جنگ به دانش موجود بسیار از ارتجاع به دور است. حتی اعلان جنگ با ارتجاعی به مراتب وحشتناک تر است. ارتجاع انسان مداری و دانش محوری. چرا تکنولوژی مطلوبیت لازم را فراهم نکرده است؟ چرا فناوری اطلاعات ما را تنها تر کرده است. تمدن شمرده شمرده حرف زدن است؟ بیزارم از این تمدن و همچون شیر به آن می تازم و می درمش. انسان شیر می شود و دیگر شتر نیست. علم و ایمان بار نمی کند بلکه همه چیز را می شکافد. در نهایت کودک می شود تا دوباره بیاموزد و بسازد. ما متمدن تر شده ایم؟ توانایی در کشتن تعداد افزون تری از موجود ها تمدن است؟ از شمشیر و تیر و کمان به بمب مگاتنی؟ این است تمدن امروزی.
جدال با هال 9000 به سود انسان تمام می شود و ما از پرتگاه نمادین فیلم سقوط نمی کنیم. آیا کوبریک به دنبال پایان خوب بود؟ من که اینطور فکر نمی کنم. ما هنوز شانس داریم. کوبریک در دکتر استرنج لاو خطر پرتگاه را به شکلی گوشزد کرده است اما اکنون نگاهی کلی تر و جزئی تر دارد. خلبان سفینه نمادی از واپسین انسان می گردد که در حال احتضار در مقابل حیات هوشمند هستی قرار می گیرد. این انسان ساکن شده در مدرنیته متاخر در حال جان کندن است. کی میمیرد؟ چیزی معلوم نیست. اگر از پرتگاه سقوط نکنیم این مرگ بسیار دلپذیرتر از مرگ خدا خواهد بود. چه کسی مژده مرگ انسان را به ما خواهد داد؟ آیا زرتشت نیچه باز خواهد گشت؟ شاید لزومی نداشته باشد و نوید ابر انسان کافی است. کودک ابر انسان در داخل رحم هستی و بر فراز زمین در حال گردش است. ابر انسان حتی پیش از تولد یک اودیسه فضایی است. نسلی است که می تواند به همه چیز آری بگوید و به همه چیز نه. آری به ابر انسان و حتی نه به ابر انسان!  

 

07 نوامبر, 2020