وقتی خانه می‌سوزد

ترجمه‌ی مجتبا گل‌محمدی

جورجو آگامبن

 

 

جورجو آگامبن پس از نخستین مداخلهی نظریاش دربارهی ویروس کرونا و حملههای گوناگون منتقدان به او در واکنش به آن متن شروع به نوشتن متنهای دیگری در این باره کرد. (برای ترجمهی فارسی آن متن و برخی از واکنشها رجوع کنید به لینك موجود در پاورقی شماره‌ (١). مجموعهای از یادداشتهای کوتاه آگامبن دربارهی کووید ۱۹ و پاندمی کنونی یا در حاشیهی آن در قالب کتابی به زبان ایتالیایی اخیراً منتشر شده است و ترجمهی انگلیسی آن نیز در دست انتشار است. متن زیر نخستین بار در تاریخ ۵ اکتبر ۲۰۲۰ در وبلاگ آگامبن (Quodlibet) منتشر شد. این ترجمه بر اساس متن ایتالیایی جورجو آگامبن (٢) و با نگاه به ترجمهی آلمانی باربارا هالنزلبن (٣) و ترجمهی انگلیسی ریچارد براود (٤) انجام شده است.

 

«هر کاری کنم معنایی ندارد، وقتی خانه در آتش می‌سوزد». [جمله‌ای از گرتا تونبرگ] اما حتی وقتی خانه در آتش می‌سوزد باز هم باید مثل قبل ادامه دهیم، همه‌چیز را با همان دقت و مراقبت انجام دهیم، شاید حتی سرسختانه‌تر از قبل - حتی اگر هیچ‌کس متوجه نشود. شاید خود زندگی از روی زمین ناپدید شود، شاید هیچ خاطره‌ای از آنچه بوده باقی نماند، نه خوب و نه بد. اما باز مثل قبل ادامه می‌دهی، برای تغییر خیلی دیر شده است، دیگر زمانی نمانده است.

 

«آنچه پیرامون‌ات روی می‌دهد، دیگر به تو ربطی ندارد.» [از شعری از نینا کاسیان] مانند جغرافیای کشوری که باید برای همیشه ترک‌اش کنی. اما با این حال چگونه هنوز بر تو اثر می‌گذارد؟ دقیقاً حالا که دیگر به تو ربطی ندارد، حالا که انگار همه‌چیز تمام شده است، هر چیز و هر جا اینک در حقیقی‌ترین جلوه‌اش پدیدار می‌شود، و این‌ها همه حتی از نزدیک‌تر لمس‌ات می‌کنند - درست همان‌طور که هستند: شکوه و فلاکت.

فلسفه، زبان مرده. «زبان شاعر همیشه یک زبان مرده است… پذیرفتن‌اش عجیب است: یک زبان مرده که آدمی به کار می‌برد تا حیاتی بیشتر برای تفکر فراهم آورد.» [به نقل از جووانی پاسکولی] شاید نه یک زبان مرده، بلکه یک گویش. این‌که فلسفه و شعر به یک زبان سخن می‌گویند که کمتر از زبان است معیار مقام آن‌ها و سرزندگی خاص‌شان است. سنجیدن و داوری جهان با مقیاس یک گویش، یک زبان که مرده است و با این حال هنوز نو می‌تراود، که در آن حتی یک ویرگول هم نمی‌تواند عوض شود. به حرف‌زدن به این گویش ادامه بده، حتی حالا که خانه در آتش می‌سوزد.

 

کدام خانه آتش گرفته است؟ کشوری که در آن زندگی می‌کنی یا اروپا یا تمام دنیا؟ شاید خانه‌ها و شهرها پیشاپیش در آتش‌سوزی بزرگی سوخته باشند، کسی نمی‌داند چه‌قدر قبل، که وانمود می‌کنیم متوجه‌اش نشده‌ایم. فقط برخی بخش‌ها و قطعه‌هایی از این خانه باقی مانده است، یک دیوار نقاشی‌شده به سبک فرسکو، بخشی از سقف، و برخی نام‌ها - بسیاری نام‌ها، پیشاپیش طعمه‌ی آتش شده بودند. و باز ما آن‌ها را به‌دقت با گچ سفید و کلمات دروغین می‌پوشانیم، تا آسیب‌ندیده به نظر آیند. ما در خانه‌ها و شهرهایی زندگی می‌کنیم که چنان سراپا در آتش می‌سوزند، که توگویی هنوز پابرجا مانده‌اند؛ آدم‌ها وانمود می‌کنند که در آن‌ها زندگی می‌کنند و با ماسک‌هایی بر چهره در ویرانه‌ها قدم می‌زنند چنان‌که توگویی هنوز در محله‌های آشنای گذشته هستند.

امروزه شعله‌های آتش شکل و سرشت‌اش عوض شده است، دیجیتال، نامرئی و سرد شده است - اما دقیقاً به همین دلیل حالا به ما از همیشه نزدیک‌تر است و هر آن ما را در برمی‌گیرد.

 

این‌که یک تمدن - یک توحش - طوری سقوط کند که دیگر سربرنیاورد، بی‌سابقه نیست و پیش از این روی داده است. و تاریخ‌دانان به شناسایی و تاریخ‌نگاری گسست‌ها و ویرانه‌ها عادت کرده‌اند. اما چگونه می‌توانیم شاهد جهانی باشیم که با چشمان بسته و چهره‌ی پوشانده ویران می‌گردد، جمهوری‌ای که بی هیچ غرور و هوشیاری بلکه با حقارت و ترس از هم فرومی‌پاشد؟ نابینایی از همیشه فلاکت‌بارتر است زیرا بازماندگان می‌خواهند که بر ویرانه‌ی خودشان حکم رانند، و سوگند می‌خورند که همه‌چیز را می‌توان به‌طور فنی کنترل کرد، که هیچ نیازی به یک خدای نو یا یک آسمان نو نیست -          فقط قواعد و مقررات، کارشناس‌ها و پزشکان. هراس و فریب.

 

خدا برای آنان چه خواهد بود که نه نیایشی می‌کنند و نه قربانی می‌دهند؟ و یک قانون چه خواهد بود که نه دستور را بشناسد و نه اجرای آن را؟ یک کلمه چه خواهد بود که نه معنایی دهد و نه فرمانی راند، بلکه به‌راستی در آغاز باقی بماند - در حقیقت، پیش از آغاز؟

 

فرهنگی که خودش را در نقطه‌ی پایان حس می‌کند، که دیگر حیاتی برایش باقی نمانده است، می‌کوشد بر ویرانه‌هایش از تنها راهی که می‌شناسد حکمرانی کند، یعنی از طریق یک وضعیت استثنائی دائمی. بسیج تام‌وتمام را، که ارنست یونگر آن را ویژگی اساسی زمانه‌ی ما می‌انگاشت، باید از همین دیدگاه فهمید. مردم باید بسیج شوند، آن‌ها باید در هر لحظه خودشان را در یک وضعیت اضطراری احساس کنند، که آن را تا کوچک‌ترین جزئیات همان کسانی مقرر می‌کنند که با اعلام این وضعیت اضطراری قدرت را حفظ می‌کنند. اما اگر در گذشته بسیج در پی گردآوردن مردم دور هم بود، امروزه می‌خواهد آن‌ها را از همدیگر جدا کند و بین‌شان فاصله بیندازد.

 

چند وقت است که خانه آتش گرفته است؟ چند وقت است که خانه دارد می‌سوزد؟ به‌یقین یک قرن قبل، بین ۱۹۱۴ و ۱۹۱۸، اتفاقی در اروپا افتاد که شعله‌های آتش و جنون را بر هر چیزی فروریخت که زمانی سالم و زنده به نظر می‌رسید؛ سپس سی سال بعد، شعله‌ها یک بار دیگر همه‌جا را فراگرفتند، و از آن زمان خانه بی‌وقفه در حال سوختن است، و زیر تلی از خاکستر به‌سختی به چشم می‌آید. اما شاید این آتش زودتر از این شعله‌ور شده بود، همان زمان که تکانه‌ی کور بشر به‌سوی نجات و پیشرفت با قدرت شعله‌ها و ماشین‌ها متحد شد. این‌ها را همه می‌دانند و نیازی به تکرارشان نیست. در عوض، ما بایستی از خودمان بپرسیم که چگونه می‌توانیم به زیستن و اندیشیدن ادامه دهیم وقتی همه‌چیز سوخته است، چه‌چیز بود که در دل آتش یا در کنارش هنوز به‌نوعی دست‌نخورده باقی مانده بود. ما چگونه توانستیم از میان شعله‌ها نفس بکشیم، چه‌چیز را از دست دادیم، و به چه ویرانه‌هایی - یا چه وانمودهایی - چنگ زدیم؟ اینک که دیگر شعله‌ای در میان نیست، بلکه فقط اعداد و ارقام و دروغ‌ها در میان‌اند، ما بی‌شک ضعیف‌تر و تنهاتر، اما بی هیچ سازشی، هوشیارتر از همیشه هستیم.

 

اگر این راست باشد که مسئله‌ی بنیادین معماری فقط هنگامی مرئی می‌شود که خانه در شعله‌های آتش می‌سوزد، اکنون می‌توانید ببینید که چه‌چیز در تاریخ غرب محل بحث بوده است، چه چیزی را چنین به‌سختی کوشیده است به چنگ آورد اما تنها ناکام مانده است.

 

چنان است که گویی قدرت کوشیده است به هر قیمتی حیات برهنه‌ای را که تولید می‌کند در اختیار خودش نگه دارد، و با این حال، هرچه به‌سختی سعی کرده است به‌وسیله‌ی هر دم‌ودستگاه در دسترس آن را تصاحب و کنترل کند - نه دیگر صرفاً دم‌ودستگاه‌های انتظامی بلکه همچنین دم‌ودستگاه‌های پزشکی و  فناوری - این حیات همواره از چنگ‌اش می‌گریزد، چون بنا بر تعریف به‌چنگ‌نیامدنی است. حکم‌رانی بر حیات برهنه جنون زمانه‌ی ماست. آدم‌های فروکاسته‌شده به حیات بیولوژیکی صرف‌شان دیگر انسان نیستند؛ در عوض، حکم‌رانی بر مردم و بر چیزها با هم مقارن می‌شوند.

 

خانه‌ی دیگر، خانه‌ای که هرگز نمی‌توانم در آن سکنی گزینم، اما خانه‌ی حقیقی من است؛ زندگی دیگر، آن حیاتی که من به سر نبرده‌ام اما خیال می‌کردم آن را به سر می‌برم؛ زبان دیگر، زبانی که آن را هجا به هجا هجی کردم بی آن که هرگز بتوانم به آن سخن گویم - همگی چنان از آن من اند که من هرگز نمی‌توانم آن‌ها را داشته باشم…

 

وقتی تفکر و زبان از هم جدا می‌شوند، گمان می‌کنیم که می‌توانیم سخن بگوییم درحالی که فراموش کنیم که سخن می‌گوییم. شعر و فلسفه، وقتی سخن می‌گویند، فراموش نمی‌کنند که سخن می‌گویند، بلکه زبان را به یاد می‌آورند. اگر ما زبان را به یاد آوریم، اگر فراموش نکنیم که سخن می‌گوییم، آن‌گاه آزادتر می‌شویم، دیگر مقید به چیزها و قاعده‌ها نیستیم. زبان یک ابزار نیست، بلکه چهره‌ی ماست، گشودگی‌ای که در آن هستیم.

 

چهره انسانی‌ترین چیز است. انسان‌ها چهره دارند و نه صرفاً کله یا پوزه، چون آن‌ها در فضای باز و گشوده به سر می‌برند، چون به‌واسطه‌ی چهره‌شان خودشان را در معرض دیگران قرار می‌دهند و ارتباط برقرار می‌کنند. به همین دلیل چهره جایگاه سیاست است. دوران غیرسیاسی ما نمی‌خواهد چهره‌ی خودش را ببیند، آن را در فاصله قرار می‌دهد، آن را می‌پوشاند و پنهان می‌کند. دیگر نباید چهره‌ای در میان باشد، بلکه فقط اعداد و ارقام باید باشند. حتی خود ظالم هم بی‌چهره است.

 

احساس زنده‌بودن: تحت تأثیر حسّانیت خویش قرار گرفتن، به‌ظرافت سپرده‌شدن به ژست خویش بدون این‌که بتوان نه آن را پذیرفت و نه از آن گریخت. زنده احساس کردن خودم زندگی را برایم ممکن می‌کند، حتی اگر در قفسی محبوس باشم. و هیچ‌چیز واقعی‌تر از همین امکان نیست.

 

در سال‌های آتی فقط راهبان و هرزگان خواهند بود. و با این حال به‌سادگی کنارکشیدن خود ناممکن است، باور به این‌که می‌توان از ویرانه‌های جهانی گریخت که در اطراف ما تکه‌تکه شده است. چون این فروپاشی روی ما اثر می‌گذارد و ما را خطاب می‌کند، چون ما هم خود ویرانه‌ایم. و باید بیاموزیم که چگونه از این ویرانه درست استفاده کنیم، به‌دقت، بدون آن‌که کسی متوجه‌مان شود.

 

پیرشدن: «رشدکردن فقط در ریشه‌ها، و نه دیگر در شاخه‌ها.» ریشه‌کردن، اما دیگر بدون گل و شاخ‌وبرگ. یا، در واقع، مانند پروانه‌ای که مستانه بر آنچه دیده است غوطه می‌خورد. هنوز شاخ‌و برگ‌ها و گل‌هایی در گذشته هستند. و شما می‌توانید هنوز از آن‌ها عسل فرآورید.

 

چهره با خداست، اما استخوان‌ها بی‌خدایند. بیرون، همه‌چیز ما را به‌سوی خدا می‌راند؛ درون، بی‌خدایی لجوجانه و تسخرزنِ استخوان‌بندی.

 

این‌که تن و جان به طور جدایی‌ناپذیری به هم وصل‌اند - این معنوی است. روح نقطه‌ی سومی بین جان و تن نیست: بلکه صرفاً تقارن ناگزیر و شگفت‌انگیز آن‌دو است. حیات بیولوژیک یک انتزاع است و همین انتزاع است که ما ادعای اداره و درمان‌اش را داریم.

 

برای ما به‌تنهایی هیچ نجاتی نمی‌تواند باشد: نجات هست چون دیگرانی هستند. و این به دلیلی اخلاقی نیست، که چون من باید برای رفاه آنان عمل کنم. فقط چون من تنها نیستم نجات هست: من فقط می‌توانم خودم را در مقام یکی در میان بسیار نجات دهم، به‌سان یکی از دیگران. من در تنهایی - و این حقیقت خاص انزواست - نیازی به نجات ندارم؛ من، بنا بر تعریف، نجات‌ناپذیر ام. نجات ساحتی است که گشوده می‌شود چون من تنها نیستم، چون کثرت و تکثر هست. خداوند، در تجسد [در قالب عیسی مسیح]، دیگر یکتا نبود، و به یکی در میان بسیار بدل شد. به همین دلیل، مسیحیت بایست خودش را به تاریخ مقید می‌کرد و سرنوشت‌اش را تا پایان دنبال می‌کرد؛ و وقتی تاریخ، چنان‌که امروزه روی می‌دهد، رنگ می‌بازد  و ناپدید می‌شود، مسیحیت نیز به روزهای پایانی‌اش نزدیک می‌شود. تناقض حل‌نشدنی مسیحیت این است که کوشید، در و از خلال تاریخ، نجات را فراسوی تاریخ پیدا کند، و وقتی این به بن‌بست می‌رسد زمین پیش پایش فرومی‌ریزد. کلیسا، در حقیقت، نه با نجات بلکه با تاریخ نجات همبستگی داشت، و چون «نجات» را از خلال تاریخ می‌جست تنها توانست به «سلامتی» دست یابد. و وقتی زمان فرارسید، کلیسا در قربانی‌کردن نجات برای سلامتی لحظه‌ای درنگ نکرد.

 

اینک لازم است نجات را از بستر تاریخی‌اش جدا کنیم، و یک تکثر غیرتاریخی را کشف کنیم، تکثری به‌منزله‌ی راه خروج از خود تاریخ.

 

وانهادن یک مکان یا وضعیت بدون ورود به منطقه‌های دیگر، وانهادن یک هویت و یک نام بدون گرفتن هویت و نامی دیگر.

 

ما اینک فقط می‌توانیم به‌سوی اکنون پسروی کنیم، در حالی که در خطی مستقیم به‌درون گذشته حرکت می‌کنیم. آنچه ما گذشته می‌نامیم صرفاً پسرفت طولانی ما به‌سوی اکنون است. جداکردن ما از گذشته‌مان نخستین پناهگاه قدرت است.

 

آنچه ما را از وزن آزاد می‌کند نفس است. در نفس، ما بی‌وزن‌ایم؛ ما چنان غوطه‌وریم که انگار بدون کشش جاذبه در پروازیم.

 

ما باید قضاوت و داوری را از نو بیاموزیم، اما آن قضاوتی  که نه تنبیه کند و نه تشویق، نه محکوم و نه مبرّا کند. یک کنش بدون هدف، که وجود را از اهداف عاری می‌کند، ضرورتاً نامنصفانه و نادرست است. فقط یک وقفه، یک لحظه‌ی واقع‌شده بین زمان و ابدیت - که در آن تصویر یک زندگی بی‌هدف یا بی‌برنامه ظاهر می‌شود، بدون نام یا خاطره - که به همین دلیل نجات می‌دهد، نه در ابدیت، بلکه در «نوعی ابدیت». یک داوری بدون معیارهای ازپیش‌مقرر، و با این حال دقیقاً به همین دلیل یک داوری سیاسی، چون زندگی را به طبیعی‌بودن‌اش بازمی‌گرداند.

 

احساس‌کردن و داشتن احساسات، عواطف و خودحسگری، معاصرند. در هر عاطفه‌ای احساسی از احساس هست، در هر احساسی از خویشتن احساسی از دیگری هست، یک دوستی و یک چهره.

 

واقعیت حجابی است که از خلال آن ما امر ممکن را درمی‌یابیم، آن‌چه می‌توانیم و نمی‌توانیم انجام دهیم.

 

آسان نیست گفتن این‌که کدام‌یک از آرزوهای کودکی‌مان برآورده شده‌اند. و مهم‌تر از همه، این‌که آیا بخشی از برآورده‌شده که اینک با برآورده‌نشده هم‌مرز است کافی است تا ما را قانع کند که به زیستن ادامه دهیم. ترس از مرگ زمانی برمی‌آید که بخش برآورده‌نشده از امیال و آرزوهای ما بیش‌ازاندازه ورم می‌کند.

 

«بوفالوها و اسب‌ها چهار پا دارند: من این را بهشت می‌نامم. افسارزدن بر اسب، سوراخ‌کردن  و حلقه‌زدن بر بینی بوفالو: من این را انسانی می‌نامم. به همین خاطر است که می‌گویم: مراقب باشید که انسان درون‌تان بهشت درون‌تان را نابود نکند، مراقب باشید که قصد و نیت‌تان امر آسمانی را نابود نکند.»

 

در خانه‌ای که دارد می‌سوزد، زبان باقی می‌ماند. نه زبان، بلکه نیروهای ازلی، ضعیف و پیشاتاریخی که از آن مراقبت می‌کنند و آن را به یاد می‌آورند: فلسفه و شعر. آن‌ها از چه‌چیز زبان مراقبت می‌کنند، و چه‌چیز از زبان را به یاد می‌آورند؟ نه این یا آن گزاره‌ی معنادار، نه این یا آن مقاله‌ی خیرخواهانه یا بدخواهانه. در عوض، خود همین واقعیت که زبان وجود دارد، این‌که بدون یک نام ما درون نام گشوده‌ایم، و این‌که در این گشودگی، در یک ژست، در یک چهره، ما ناشناختنی و در معرض خطریم.

 

شعر، کلام، تنها چیز باقی‌مانده برای ما از زمانی است که ما نمی‌دانستیم چگونه سخن بگوییم، ترانه‌ای تاریک درون زبان، یک گویش یا لهجه که نمی‌توانیم به‌طور کامل آن را بفهمیم، اما نمی‌توانیم هم از گوش‌دادن به آن دست برداریم - حتی اگر خانه در آتش بسوزد، حتی اگر در زبان سوخته‌اش آدم‌ها به یاوه‌گویی ادامه دهند.

 

اما آیا یک زبانِ فلسفه هم هست، همان‌طور که یک زبانِ شعر هست؟ مانند شعر، فلسفه هم یکسره درون زبان سکونت دارد و فقط در شیوه‌ی سکونت‌اش خودش را از شعر متمایز می‌کند. دو تنش در قلمرو زبان، که در یک نقطه به هم می‌رسند تا فقط سپس باز بی‌وقفه از هم جدا شوند. هر کسی که صادقانه سخن بگوید، آشکارا، خودش را به‌درون این تنش می‌کشد، و در آن سکنی می‌گزیند.

 

هرکس متوجه شود که خانه دارد می‌سوزد وسوسه می‌شود تا به هم‌قماشان بی‌توجه‌اش با تحقیر و خواری بنگرد. و با این حال آیا این آدم‌های بی‌فکر و بی‌دید همان جانورانی نیستند که شما باید در روز واپسین آن‌ها را ببینید و به حساب آورید؟ این‌که ما درمی‌یابیم که خانه در حال سوختن است ما را به مرتبه‌ای بالاتر از دیگران نمی‌برد: برعکس، با همان‌هاست که شما باید یک نگاه گذرای آخر را پیش از زبانه‌کشیدن شعله‌ها سهیم شوید. چه می‌توانید بگویید تا ادعای وجدان‌تان را به این آدم‌ها توجیه کنید که چنان بی‌خبرند که کم‌وبیش معصوم می‌نمایند؟

 

در خانه‌ای که دارد می‌سوزد شما همچنان همان کاری را می‌کنید که پیش از این می‌کردید - اما خواهی‌نخواهی می‌بینید که شعله‌ها چه چیزی را چنین عریان به شما نشان می‌دهند. چیزی عوض شده است، نه در کاری که شما می‌کنید، بلکه در شیوه‌ای که شما آن را به‌درون جهان وامی‌نهید. شعر نوشته‌شده در یک خانه‌ی در حال سوختن درست‌تر و حقیقی‌تر است چون هیچ‌کس آن را نخواهد شنید، چون هیچ تضمینی نخواهد بود که این شعر از زبانه‌های آتش در امان بماند. اما اگر، به تصادف، خواننده‌ای پیدا کند، او هم از آن ندایی نخواهد گریخت که از آن فریاد ناچار، توضیح‌ناپذیر، و فرورفته  او را خطاب می‌کند.

 

حقیقت را فقط آن کسانی می‌توانند بگویند که هیچ شانسی برای شنیده‌شدن ندارند، فقط آن کسانی که از درون خانه‌ای سخن می‌گویند که در شعله‌های بی‌امان آتش می‌سوزد.

 

امروزه نوع‌بشر در شُرُف ناپدیدشدن است، مانند چهره‌ای ترسیم‌شده در ماسه‌ی ساحل که امواج آن را می‌شویند. اما آن‌چه دارد جای آدمیان را می‌گیرد دیگر جهانی ندارد؛ این صرفاً یک حیات برهنه و لال و بدون تاریخ است، که به لطف محاسبات قدرت و علم قرار دارد. اما، شاید، فقط با آغاز از همین ویرانه است که چیزی دیگر می‌تواند پدیدار گردد، خواه به‌آرامی یا به‌ناگاه - به‌یقین نه یک خدا، ولی نه هم یک انسان دیگر - یک حیوان نو شاید، جانداری که به سیاقی دیگر زندگی کند…

 

۵ اکتبر ۲۰۲۰

١. http://dialecticalspace.com/coronavirus-and-philosophers/

٢. https://www.quodlibet.it/giorgio-agamben-quando-la-casa-brucia

٣. https://www.nzz.ch/feuilleton/giorgio-agamben-und-corona-zeugnis-ablegen-von-unserer-gegenwart-ld.1583059?reduced=true

٤. https://illwilleditions.com/when-the-house-is-on-fire/

30 ژانویه, 2021