مصاحبه با میشل لووی؛ کنفدرالیسم دمکراتیک می‌تواند آلترناتیوی برای کشورهای چند ملیتی باشد

کاوه قریشی

ترجمه از انگلیسی: عارف سلیمی

در پی پیروزی کوبانی علیه دولت اسلامی (داعش)، روژآوا  به یکی از نام‌های قابل تامل در سیاست جهانی تبدیل شد. مقاومت مردم محلی در این منطقه علیه نیروهای مسلح و شرور، توجه جهانی بخصوص چپ اینترناسیونال را به خود جلب کرد. تعدادی از روشنفکران و فیلسوفان شناخته شده معاصر از روژاوا و درس‌هایی که می‌توان از آن آموخت سخن گفتند. اما این همبستگی جهانی هنگامی که ترکیه جنگی اشغالگرانه علیه کُردها در عفرین - یکی از اولین کانتو‌‌ن‌های روژاوا - ترتیب داد، ناگهان از هم فروپاشید. پیام واضح بود: افکار عمومی از کُردها حمایت خواهد کرد، تنها تا زمانیکه آنها در برابر یک موجودیت تروریستی غیرقابل انکار مانند داعش مقاومت کنند و نه در برابر یک دولت-ملت همچون ترکیه. در حال حاضر تنها چند روشنفکر چپ هستند که همچنان مشتاقانه از مقاومت روژاوا سخن می‌گویند. میشل لووی فیلسوف برزیلی- فرانسوی یکی از آنهاست. او در خلال یک گفتگوی طولانی با منصور تیفوری درباره سیاست و فلسفه، به چند سوال کاوه قریشی (از طرف ناوخت) درباره مقاومت، تجارب جدید و ایده‌های روژاوا نیز پاسخ داد.

آنچه در زیر می‌خوانید تنها بخش کوتاهی از مصاحبه‌ای مفصل با میشل لویی است.

 

 مقاومت روژاوا برمبنای ایده کنفدرالیسم دموکراتیک شکل گرفته است که در واقع مخالف مفهوم کلاسیک دولت-ملت است، آیا فکر می‌کنید این ایده پتانسیل تبدیل شدن به آلترناتیو حهانی ساختار دولت-ملت را دارد؟

میشل لووی: ببینید، من مطمئن نیستم که این (ایده) به عنوان یک نسخه کلی در هیچ کشور  و منطقه‌ای قابل اجرا باشد، [چون] یک راه‌حل جهان شمول نیست. اما تلاش قابل توجهی برای فراتر رفتن از مفهوم دولت-ملت است و فکر می‌کنم برای برخی از مناطق جهان مناسب باشد. منظورم از برخی از مناطق جهان کشورهایی است که چندین ملت با هم زندگی می‌کنند و شما آن را در خاورمیانه، آسیا، آمریکای لاتین و حتی در اروپا نیز دارید. در گذشته امپراتوری‌های چند ملیتی وجود داشت. مثلا در امپراتوری اتریش- مجارستان، آلمانی‌ها، آلمانی- اتریشی‌ها، مجارها، چک‌ها، یهودی‌ها، لهستانی‌ها، رمانیایی‌ها، صرب‌ها و ... برای یک قرن با هم بودند. اما البته یک ملت غالب در میان آنها وجود داشت و آن ملت آلمانی یا همان ملت قیصر (امپراتور) بود و شرایط به هیچ وجه دموکراتیک نبود. بنابراین چنین کنفدراسیونی را  می‌توان در اروپای مرکزی تصور کرد؛ یک دموکراسی براساس ویژگی‌های چند ملیتی می‌تواند آلترناتیو جالبی باشد. یا به عنوان مثال در بریتانیا، ملت انگلیس، ملت ولز، ملت اسکاتلند، ملت ایرلند، تمام این ملت‌ها را بدون در نظر گرفتن اقیلت‌های مهاجر هندی، پاکستانی و ... همه را در هم ادغام کرده است. به جای دولت-ملت امپریالیستی بریتانیا می‌توان یک جمهوری فدرال دموکراتیو را تصور کرد. همین ایده را می‌توانیم در مورد اسپانیا نیز تعمیم دهیم. گمان می‌کنم کشورهای بسیاری در اروپا وجود دارند که می‌توانند از روژاوا پیروی یا الهام بگیرند. در عین حال هم تجربه‌ای است که نمی‌توان کورکورانه از آن تقلید کرد. فکر می‌کنم این ایده یک تجربه منحصر بفرد است که شبیه هیج پدیده‌ای در گذشته نیست. یک تجربه استثنایی که در عین حال وضعیتی بسیار شکننده دارد و ما نمی‌دانیم فردا چه اتفاقی خواهد افتاد. غیرقابل پیش‌بینی بودن سرنوشت آن به هیچ وجه از جذابیتش کم نمی‌کند و معتقدم چندین کشور در اروپا و جهان می‌توانند از این تجربه بسیار بیاموزند. اما باز هم تکرار می‌کنم این ایده نمی‌تواند یک فرمول جهانی باشد. به عنوان مثال برای فرانسه نمی‌توانم تصور کنم که چطور عمل خواهد کرد. اما برای دیگر کشورها فکر می‌کنم میتواند جذاب و الهام بخش باشد.

 

 از آغاز شکل‌گیری روژآوا، ماهیت جهانشمول آن مورد بحث و بررسی بوده است. علاوه بر آن، اگرچه کُردها از مناطق غیر کُردنشین شمال سوریه به واقع دفاع کرده‌اند، چپ‌ها و محافظه‌کاران همواره آنها را متهم به جانبداری از سیاست هویتی کرده‌اند. بگذارید درباره رابطه تاریخی "جزء particular" و "کل universal" در خصوص روژآوا بپرسیم: چگونه ممکن است تفکری به صورت همزمان محلی و یونیورسال باشد؟

میشل لویی: برای کنار آمدن با این مساله یک مفهوم قدیمی وجود دارد، و من جز این هیچ مفهوم دیگری در برخورد با این مساله نمی‌توانم پیدا کنم، (و آن) مفهوم دیالکتیک است. بدین معنا که شما به یک رابطه دیالکتیکی نیاز دارید تا بتوانید رابطه میان کل و جزء  را تعریف کنید؛ یک مفهوم جهانی که بتواند تمام خواسته‌های مشروع "جزء" را در بربگیرد و تمامی خواسته‌های "جزء" نیز چنانچه نسبتی با "کل" داشته باشند، یعنی اگر بر پایه کلی استوار شده باشند، مشروع هستند. درست است؟ بگذارید مورد روژاوا را مثال بزنیم. اگر شما یک طرح جهانشمول داشته باشید، مثلا کنفدراسیون دموکراتیک، نمی‌توانید مطالبات زنان، کُردها، عرب‌ها، مسیحیان و ایزیدی‌ها را نادیده بگیرید؛ همچنین مطالبات تمام جوامعی را که مورد ستم واقع شده‌اند و هم اکنون خواستار حق و حقوق خود مانند زبان، مذهب و داشتن حق انتخاب رهبر خود و ... هستند. تمامی اینها مطالبات قانونی و مشروعی هستند که بر مبنای ارزش‌های جهانشمول مانند آزادی، دموکراسی، حقوق برابر و ... استوارند. بنابراین طرح جهانشمول، بگذارید بگوییم کنفدرالیسم دموکراتیک، باید این شناسه‌ها و مطالبات را قانونی و مشروع بشناسد و در نظر داشته باشد. اما هنگامیکه یک خواسته جزئی بخواهد خود را از طریق تسلط یا حذف دیگر خواسته‌ها، تحمیل کند، آنگاه دیگر قابل قبول نیست و مخالف ارزش‌های جهانشمول خواهد بود. بنابراین من گمان می‌کنم این یک نطریه دیالکتیک است. البته که در عمل بوجود آوردن چنین شرایطی بسیار دشوار است. اما من فکر می‌کنم این تنها راه حل است. بنابراین هنگامیکه مردم می‌گویند حقوق زنان جدای از جنبش کارگری هستند و -این یک نقد سنتی چپ به فمنیسم است- یا "شما مردان را از زنان جدا می‌کنید." اگر خواهان یکپارچگی میان زنان و مردان، جنبش کارگری، جنبش سوسیالیستی هستید باید پرچم خود را برای حقوق زنان، برابری حقوق زنان، خواسته‌های فمنیستی نیز بالا بگیرید. این شرایط اتحاد و یکپارچگی است. همین شرایط برای روژاوا نیز وجود دارد و گمان می‌کنم که آنها فهمیده‌اند که اگر شما خواهان مشارکت زنان هستید، باید به آنها حقوق برابر، استقلال و ... بدهید. بنابراین، این تنها راه ساخت تجربه کلی است که هگل از آن با عنوان " کلیت انضمامی" یاد کرد. کلیت انضمامی توانایی در برگرفتن تمامی جزء‌ها ، تمامی خواسته‌های مشروع "جزء" را دارد. فکر می‌کنم ایده (راهگشا) هم همین است. اما دوباره می‌گویم، همه چیز در سخن ساده‌تر از عمل است.

 

ناوخت: شما تاکنون مطالب زیادی در مورد سیاست و فلسفه بطور کلی طرح کرده و درباره مقاومت سیاسی در آمریکای لاتین نیز مطالعاتی انجام داده‌اید. از نظر شما، روژاوا و جنبش‌های آمریکای لاتین چه درس‌هایی می‌توانند از یکدیگر بیاموزند؟

میشل لویی: ما یک تجربه بسیار نزدیک به روژاوا در آمریکای لاتین داریم: شبکه کمون‌های خودگردان زاپاتیست در چیاپاس مکزیک. این شبکه نیز یک سازمان سیاسی غیردولتی با جهتگیری محکم علیه سرمایه‌داری است و براساس سیستم سازماندهی مستقیم و خود - مدیریتی اداره می‌شود. جوامع اندیجنس مایا در چیاپاس تجربه تاریخی یکسانی را به اشتراک گذاشته‌اند؛ نخست، قرن‌ها مبارزه مشترک علیه استعمار اسپانیا برای احقاق حقوقشان و سپس، مبارزه علیه بورژوازی دولت مکزیک. اگرچه مانند جنبش کُردها در روژاوا برای تشکیل یک دولت اندیجنس مستقل نمی‌جنگیدند، اما برای ایجاد تغییر در جامعه مکزیک مبارزه می‌کردند. الهام‌بخش آنها، ایمیلیانو زاپاتا، رادیکالترین رهبر انقلاب مکزیک بود. کسی که برای "زمین و آزادی" دهقانان (عمدتا ادیجنس) مبارزه کرد و در نهایت نیز در سال ۱۹۱۹ توسط دولت کشته شد. مطمئنا تفاو‌ت‌های بسیاری میان هر دو تجربه وجود دارد: بعنوان مثال EZLN (ارتش ملی آزادیبخش زاپاتیست) مسلح بود، اما پس از قیام سال ۱۹۹۴ از مبارزه مسلحانه به عنوان یک استراتژی دست برداشت. اما هنوز هم اشتراکات بسیاری میان این دو نمونه تلاش نوین و رادیکال برای جایگزینی سلطه دولتی و نظام سرمایه‌داری وجود دارد.

16 ژوئن, 2019