این نمایش ترس توست

آوات پوری

همین چند شب پیش در حالی که داشتم در یکی از محله‌های همیشه‌بیدار استانبول مسیرم را قدم به قدم با گوگل‌مپ چک و دنبال می‌کردم به‌سرم زد کمی خلاقیت به‌خرج بدهم، از یک کوچه تنگ که تهش معلوم بود میان‌بر زدم تا برسم به آن‌ور مسیری که گوگل‌مپ راهنمایی می‌کرد. وسط‌ها بودم که اینترنتم قطع شد، نگاه کردم ده دقیقه مانده به پنج بود و گوشی را گذاشتم توی جیب پشتی شلوارم. بیخیال ادامه دادم. تهش داشت تاریک‌تر می‌شد، تصمیم گرفتم برگردم. کمی به عقب رفتم که سرش هم گم شد. همان وسط‌ها البته اگر وسطش بوده باشم، جلو می‌رفتم و برمی‌گشتم، البته اگر آن کوچه فقط یک خط مستقیم بوده باشد. بین دو دیوار بتنی بلند محاصره شده بودم که توی آن تاریکی نمی‌شد لبه‌ی بالای‌شان را دید و طوری قد علم کرده بودند که انگار تا خود آسمان ادامه دارند. به جای‌جای هر دو ور دیوار چنگ می‌زدم، اما فایده‌ای نداشت. تصمیم گرفتم کمی ظریف‌تر و به‌سبک سم‌فروش‌هایی عمل کنم که گوش‌شان را به دیوارها و کف و سقف آپارتمان‌های تنگ کوچه‌های پرازدحام جنوب تهران می‌چسبانند و حرکت می‌دهند تا محل دقیق تخم‌گذاری ساس‌ها را پیدا کنند و یک بار برای همیشه قال‌شان را بکنند. همه انرژی حیاتی‌ام را توی دو گوشم جمع کرده بودم و مثل زندانی‌های انفرادی که از فرط ترس و ناامیدی و تنهایی دیگر دیوانه شده‌اند، گوشم را میلی‌متر به میلی‌متر روی عرض تنگ کوچه و سطح سرد بتن‌ها حرکت می‌دادم. از این کار خسته نمی‌شدم چون هم تازگی درک‌ناشدنی عجیبی برایم داشت و هم هیچ وسیله‌ی نجات دیگری برای فرار از آن کوچه بی‌سر و ته در دست نداشتم.

اولش فکر کردم خیالاتی شده‌ام، انگشتم را با تف خیس کردم و روی نقطه‌ای که ازش زمزمه‌‌هایی به گوشم رسیده بود نشانه گذاشتم. بعد چند جای دیگر را امتحان کردم اما هیچ صدایی نیامد. برگشتم کنار همان نقطه و گوشم را چسباندم بهش. زمزمه‌ها هم دور و هم به زبان عجیبی بودند و چیزی ازشان متوجه نمی‌شدم. اما کم‌کم داشتند نزدیک‌تر می‌شدند، از روی تن صداها می‌توانستم حس کنم که چار نفر آن پشت دارند حرف می‌زنند و ترسیده‌اند و هی دارند نزدیک‌تر می‌شوند. یکهو صدایی شبیه به سقوط سنگ‌های خسته از دامنه‌های کوه‌ها بلند شد، یکی از پشت کتم را کشید و برد داخل. بعد از مدتی، نمی‌دانم چقدر، چون بی‌هوش شده بودم و چیزی یادم نیست، همانطور که کشیده بودند پرتم کردن بیرون. نمی‌دانم چی بهم خورانده بودند. حسی شبیه به حال بعد از مصرف مواد مختلف و ناهمانگ داشتم. جایی که از آن به بیرون پرت شده بودم، هیچ شباهتی به آن کوچه نداشت، اصلن کوچه نبود، یک خیابان پت و پهن پر از گل و لای بود پر از بساط دست‌فروش‌ها و گاری‌هایی که نورافکن‌های بزرگی روی هر کدام‌شان نصب شده بود. از دور دو مناره دیدم، فکر کردم اگر خودم را به آنجا برسانم می‌توانم دست و صورتم را بشورم و کمی از این سرگیجه شاد و عجیب و غریب خلاص شوم. 

راه افتادم سمتِ مسجد، هر چه سعی می‌کردم به گاری‌ها و میله‌های چادر بساط دست‌فروش‌ها نزدیک شوم و با تکیه بهشان یک جوری خودم را ازین تلو تلوی مارپیچی که راه مستقیم را برایم محال کرده بود خلاص کنم دستم به چیزی نمی‌خورد. هی مایل‌تر و کج‌تر و به آبیِ تاریکی نزدیک‌تر می‌شدم که شبیه دریا بود. یکهو خوردم به یک جسمِ سفت، سرم را که بالا گرفتم یک روباه بود. دستش را مثلِ عروسک‌های کارتونی‌ دراز کرده بود تا دست بدهد، دست دادم، بعد لبش جنبید اما صدایی نیامد، بعد راهنمایی‌ام کرد سمتِ خانه‌ای. کلید دستش بود، در را باز کرد و گفت «حالا که در باز شده باید برویم داخل». بعد خندید، خنده‌ای که هیچ صدایی نداشت، لب‌ها، گونه‌ها و چشم‌هایش خندیدند فقط. بی‌اختیار رفتم داخل، در پشت سرم بسته شد، اما اثری از خودش نبود دیگر. همان‌جا دم در تکیه دادم به یک دیوار و نشستم، کمی ترسیده بودم. نمی‌خاستم دورو برم را  ببینم، سرم را گذاشته بودم روی دو دستم و دست‌ها را روی زانوهایم! چشم‌ها را هم بستم، اما گوش‌ها هنوز مثلِ ساعت کار می‌کردند. نمی‌توانستم صدای خش‌خشی را که چند متر آن‌ورتر می‌آمد نشنوم. پا شدم و رفتم سمت صدا. دو بدنِ لخت را دیدم که لولیده بودند توی هم، هر بار دستی پایی لپِ کونی مویی سری چیزی گنگ و شبح‌وار از لای گل و گیاه‌هایی که روی‌شان را پوشانده بود می‌زد بیرون. جلوتر رفتم، دیدم دو مردِ سیبیلو و وحشت‌زده از لای گل و گیاه‌ها پریدند بیرون و فرار کردند، دهان‌شان طوری بود که انگار داشتند جیغ می‌کشیدند اما صدایی ازشان درنمی‌آمد. من هم جیغ‌زنان شروع کردم دویدن، کله‌م‌ بزرگ شده بود و دستم به گوش یا چشمم نمی‌رسید، کلمه‌ها خیلی بزرگتر شده بودند، طوری که از دهان بیرون نمی‌آمدند و توی کله‌ی گنده‌ام می‌خوردند به دیواره‌های جمجمه. دویدم، نمی‌دانم چقدر! فقط وقتی ایستادم دیدم وسطِ بازارِی که با یک مسجد و دو سینما  و سه رستوران و یک اسکله‌ی پر از کشتی و قایق محاصره شده بود، ایستاده‌ام، چیزی دستم گرفته‌ام و می‌خورم. همین‌طور می‌لرزیدم و می‌خوردم. دو مرد سیبیلویی که مزاحم معاشقه‌شان شده بودم با لباس‌های نصف‌نیمه‌ای که به نظر می‌رسید در حین دویدن پوشیده‌اند از جلوی چشمانم رد شدند و بدو بدو خودشان را رساندند به یک قایق شخصی و پریدند داخل. نزدیک‌تر تا اسکله رفتم و از گوشه‌ای اتاقک قایق را دید زدم، دیدم که یکی‌شان سرش را گذاشته است روی زانوی‌های آن یکی و او دارد برایش شعری آشنا را زمزمه می‌کند:

شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز 

آینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم آقای زیبا ...

بعد قایق راه افتاد و دیگر ادامه‌اش را نشنیدم. داشتم به مخم فشار می‌آوردم که ادامه‌اش یادم بیاید که صدایی از پشت سرم خواند: «چهره اگر صد هزار سال بماند آن پشت با تو که من پشت پرده‌ام آنجا» و خندید. رویم را برگداندم سمتش، چیزی پشت سرم نبود، سردر سینما را دیدم که یک ساعت بزرگ روی آن نصب شده بود. روی سطح ساعت یک مسجد و یک قایق قدیمی با بادبان کشیده بودند. دو مناره‌ی مسجد دقیقن افتاده بودند روی جایی که باید ساعت یازده را نشان می‌داد و بادبان قایق کوچک نیز افتاده بود روی چهار. عقربه‌ها روی همان دو تا بودند، نصف‌شب بود. بی‌اختیار رفتم سمت یکی از رستوران‌ها و یک گوشه نشستم. اصلن گرسنه نبودم. بنا کردم به برانداز کردن کسانی که  غذا می‌خوردند. با دیدن خوردن هر کدام‌شان حسی از جنس چیزهایی که معمولن با تعابیر دلسوزی، ترحم، همدلی یا همدردی همرسانی می‌شود همه‌ی بافت‌های بدنم را می‌تنید، هر بار هم نسبت به ترکیب‌های مختلف از حالات چهره، وضعیت نشستن، سرعت و طرز خوردن و چیزی که می‌خوردند یک جور تازه‌ای می‌آمد سراغم. تکرار و تداوم این کار مجابم کرده بود که دلسوزی، ترحم، هم‌دلی یا هم‌دردی برای من لزومن با حسرت یا غم تداعی نمی‌شود. گاهی با دیدن چهره‌های مغموم شکسته و خسته و بی‌حوصله و بی‌تفاوت نسبت به غذایی که می‌خوردند هیجان‌زده می‌شدم و تاپ‌وتوپ قلبم را توی پاهایم حتا حس می‌کردم، هم‌دلی‌ام با خرده‌ریزه‌های رمقی که سعی می‌کرد با خوردن فقط ادامه بدهد نسبت بهش تحریک می‌شد. همدردی‌ام با موجوداتی که دو دستی و دو لپی لقمه‌ها و قاشق‌های پیاپی را می‌بلعیدند با نوعی ترس تحریک می‌شد، انگار که موشِ به آخرِ خط رسیده‌ای دیده باشم که با دندان‌های تند و تیز و پنجه‌های ریز تقلا می‌کند آخرین نفس‌هایش را قبل از آنکه پنجه‌ی شکارچی تنش را بدرد کمی طولانی‌تر کند. سرم گیج می‌رفت از ترس، ضعف کردم و به نشان هم‌دلی چند قاشقی خوردم. یاد قطره اشک‌هایی افتادم که بقیه برای مرگ دوستان‌شان می‌ریزند. 

در همین حال و هوا صدای خُرد شدن شیشه‌بندِ جلوی رستوران از جا پراندم. کامیونی با سرعت آمد تو و میز و صندلی‌ها و آدم‌هایی را که یارهای تمرینیِ هم‌دلی‌ام بودند به هم ریخت. همه از ترس به گوشه و کنارهای رستوران شیرجه می‌زدند. کامیون متوقف شده بود. راننده‌ی هیکلی با نیم‌تنه‌ی لخت و بازوها و سینه‌های بادکرده‌ی سرشار از خالکوبی‌های شبیه به مینیاتوری‌های پهلوان‌های باستانی ایرانی از کامیون پایین آمد و در حالی که یک ساک دستش بود گاماس‌گاماس به من نزدیک شد. خم شد و دماغش را چسباند به پیشانی‌ام، چیزهایی گفت و بخار کلماتش را پاشید رو شیشه‌ی عینکم. از آنجایی که دیگر چیزی نمی‌شنیدم سعی می‌کردم کلمات را از پشت شیشه عینکم بخانم و ترجمه کنم که با دو حرکت پرید روی جایگاه بازِ عقب کامیون، ساکش را باز کرد و یک بوقلمون زنده درآورد. درحالی که بوقلمون را از پاهایش گرفته بود و با دو دست دور خودش می‌چرخاند و نعره می‌زد، یکهو ایستاد، از آن بالا زل زد به من، بوقلمون را بالا برد و گردنش را گذاشت لای دندن‌هایش و گلویش را پاره کرد. از سرش دست کرد توی شکمش و هر چه را آن تو بود درآورد و پاشید توی فضای رستوران. بوقلمون بعدی را درآورد دو پایش را گرفت و از وسط جرش داد و یک تکه‌اش را به دیوار سمت راست و آن یکی را کوباند به دیوار سمت چپش. و بعدی که چارتا شد و بارِش دل و روده‌ای دیگر بر سر ماها. کلمات بخارگرفته‌ی پشت عینکم با حروفی لاتین داشتند کم‌کم روشن تر می‌شدند. فهمیدم به من گفته بود که این نمایش ترس توست. موبایلم را از جیب پشتی شلوارم درآوردم ساعت چهار و پنجاه دقیقه بود.

عکس: اثری از Enrico Robusti

25 فوریه, 2020