هیچ دوستی جز کوهستان؛ یک قطعه برگزیده

بهروز بوچانی

کاوه قریشی

مقدمه ناوخت: هیچ دوستی جز کوهستان عنوان اثری داستانی از بهروز بوچانی نویسنده کُرد اهل ایلام در روژهلات کردستان است که نام آن به ویژه با دریافت جایزه ادبی ویکتوریا در استرالیا بر سر زبان‌ها افتاد. این رمان پیشتر هم در ایتالیا برنده جایزه روزنامه‌نگاری تحلیلی با آنا پولیتکوفسکایا شده بود. بوچانی پیش از آنکه به استرالیا برود و به جرم پناجویی مدت‌ها در جزیره مخوف مانوس زندانی شود، در  ایران نویسنده و روزنامه‌نگار بود و علاوه بر نشریات استانی در ایلام، به زبان فارسی در نشریه‌های دانشجویی و برخی از روزنامه‌های سراسری نیز قلم زده بود.  بوچانی در مصاحبه‌ای با ناوخت که بخش اول آن در روزهای آینده منشتر می‌شود تاکید می‌کند "نویسندگی به تجربه‌ها و زیستن فضاهایی بستگی دارد که انسان با آنها سر و کله می‌زند. وقتی به مانوس رسیدم ۲۹ سالم و این سن برای تجربه زندگی و نویسندگی چندان زیاد نیست. اگر استثناها را کنار بگذاریم، یک جوان در کشوری مانند ایران در ۲۰سالگی نمی‌تواند تجربه کافی برای نوشتن کسب کند. هر نویسنده‌ای در زندگی  برای نویسنده شدن یک دوره‌ای طی می‌کند. این اتفاق برای من در مانوس افتاد. ادبیات اصولا در چنین فضاهایی خلق می‌شود نه برای مثال در آپارتمان. نویسندگی محصول رنج‌ها و تجربه‌های بشری است. و چه تجربه‌ای بزرگتر از این که انسانی در یک روستای دورافتاده به دنیا بیاید، فرزند جنگ باشد، به تهران برسد و بعد هم سر از جزیره مانوس در استرالیا در بیاورد. اصلا تجربه عبور از اقیانوس خود یک اتفاق بزرگ است. یا لمس شدن مرگ. من در اقیانوس غرق شدم، برای لحظاتی زیر آب ماندم و برای بقا مبارزه کردم. این نوعی مبارزه بود با طبیعت و نه حتی انسان یا یک ساختار و سیستم انسانی. نویسندگی چیزی غیر از این تجربه‌ها و اصلا چیزی غیر از زندگی نیست و من هم همین را نوشته‌ام."

رمان هیچ دوستی جز کوهستان در سال ۲۰۱۸ از سوی انتشارات پیکادور استرالیا در ۴۱۶ صفحه به زبان انگلیسی منتشر شده است. آنچه در پی می‌آید بخشی از فصل هشتم این رمان است که برای اولین‌بار از طریق ناوخت به زبان فارسی منتشر می‌شود. 

روز ۲۵ آپریل ۲۰۱۹ دانشگاه هاروارد در آمریکا با حضور منتقدین ادبی، جلسه‌ای برای نقد و بررسی رمان هیچ دوستی جز کوهستان برگزار خواهد کرد. بهروز بوچانی، نویسنده این اثر نیز از طریق پیام‌رسان اسکایپ در این جلسه حضور خواهد داشت.

 

***

فصل هشتم

آواز جیرجیرک‌ها/تشریفات اعمال خشونت/ یک نقشه‌برداری اسطوره‌ای از زندان مانوس

….الان كه فكرش را می‌کنم می‌بينم كه بی‌جهت نبود كه در عرض چند لحظه‌ی كوتاه مثل گربه به‌روی سقف پريده بودم، حتماً آن‌جا هم جسمم فارغ از ذهنم تصميم گرفته بود و ذهن تنبلم حالا در پی درك كردن اين بود كه اساساً چرا آن‌جا بودم. اين نوع دراز كشيدن يعنی ستون كردن دست و آنگاه گذاشتن سر بر روی كف همان دست معمولاً خاص لحظاتی است كه آدم‌ها احساس راحتی می‌كنند، درواقع اين سبك دراز كشيدن بيشتر از حالت دمرو يا طاق‌باز خوابيدن به احساس راحتی و آرامش ربط پيدا می‌كند، عجيب است كه ذهن و قوای بدنی‌ام چقدر انعطاف‌پذير بودند كه به‌يكباره درد دندان و ناله‌های كسی كه در گرين‌زون بود فراموش شده و در حالتی اين‌چينی دراز كشيده بودم. برای يك لحظه خواستم بگويم همه‌چيز به جيرجيرك‌ها برمی‌گشت، نه، مطمئناً صدای جيرجيرك‌ها نمی‌توانست بی‌تأثير باشد اما تماماً به آن‌ها و جمع خانوادگی‌شان برنمی‌گشت، شايد بخشی از آن به آرامش شب برمی‌گشت، شايد هم بخشی به بی‌تفاوتي پاپوها نسبت به اتفاقات پيرامون و بخشی هم به حضور آرامش‌بخش درخت انبه، هرچه بود می‌توانست دلايل زيادی داشته باشد، شايد هم ارتباطی درونی و عميق بين ناخودآگاهم و كليت فضا شكل گرفته بود. ناخودآگاهی پر از تصويرهايی دست‌نيافتنی و دور، ذهنی پر از بوي باروت و جنگ و عشق و بلوط و گندم، و كبوترها، كبك‌ها و كوهستان‌ها. بيشتر از هرچيز آرامش شب و ترسی كه در عمق اين آرامش بود مرا به گذشته‌های دور و سرزمينی دور پرت می‌كرد، مگر من فرزند جنگ نبودم، بله من در جنگ متولد شده‌ام، كنار غرش هواپيماهای جنگی، تانك‌ها و موشك‌ها، كنار بوی باروت، جنازه‌ها و سكوت قبرستان‌ها، در روزگاري كه جنگ درون خانه‌هايمان بود و خون هويتمان بود. جنگی بی‌معنی و بی‌ربط، پوچ و با هدف‌هايی احمقانه، شبيه همه‌ی جنگ‌های تاريخ، جنگی كه خانه‌های ما را ويران كرد و همه‌ی سبزه‌ها را جزغاله كرد و سوخت. من فرزند جنگم، نه، نمی‌گويم قربانی، هيچ‌وقت خودم را با اين كلمه آويزان نخواهم كرد، آن جنگ قربانی‌هايش را گرفته است و همچنان می‌گيرد. از درون زبانه‌های آتش جنگ، از زير خاكستر ويرانی‌های جنگ، از مرز بين زندگی و مرگ، لبخندهای شيفته به زندگی و ناله‌های مادران آغشته به خون، مكانی پر از انباشتگی درد، رنج و گرسنگی، بايد بگويم، بايد فرياد بزنم كه فرزند جنگم، فرزند آتشم، فرزند خاكستر و فرزند بلوط‌های كردستان.

ديوانه‌ام من، اين‌جا كجاست؟ چرا شب اينقدر ترسناك شده است و چرا خوابم نمی‌برد؟ بگذاريد بگويم، بگذاريد خودم را به‌دست خيال و فراموشی بسپرم، من از كجا آمده‌ام؟ از سرزمين رودها، آبشارها، آوازهای كهن و كوه‌ها، بهتر بگويم از روی قله‌ها آمده‌ام، همان‌جا نفس كشيده‌ام، خنديده‌ام و موهايم را به باد سپرده‌ام. از دهكده‌ی كوچكی درون جنگل پير بلوط‌ها. آن روزگار دور جنگ بر آن‌جا تحميل شده بود، فيل‌های همسايه تصميم گرفته بودند درون باغچه‌ی سرسبز ما برای سال‌ها با هم بجنگند و همه‌جا را زير پاهای سنگين و شكم‌های برآمده‌شان لگدمال كنند. آن جنگ جنگ ما نبود، خشونت ما نبود، محصول ما نبود، ناخواسته بود، يك بلاي آسمانی بود مثل قحطی، مثل زلزله بود. مادرم هميشه آهی می‌کشيد و می‌گفت پسرم تو در سال فرارفرار به دنيا آمدی، اين اصطلاح رايج آن سال‌های نحس بود، روزگاري كه مردم از ترس هواپيماها به كوه می‌زدند، هرچه داشتند و قابل حمل بود با خودشان بر میداشتند و به جنگل بلوط‌ها و كوه‌ها پناه می‌بردند. اصلاً مگر كردها دوستی به‌جز كوه‌ها دارند؟ مادرها بچه‌ها را در غرايزشان می‌پيچيدند و هراسان دل به كوهستان می‌زدند. دختران جوان روياهايشان را در قلب مردانی جستجو می‌كردند كه گروه‌گروه راهی جبهه‌های جنگ می‌شدند و گروه‌گروه به‌شكل جنازه برمی‌گشتند و باز اين بلوط‌ها بودند كه پذيرای روياهای چال‌شده می‌شدند. فقط بلوط‌های مغرور عزادار آن كوهستان‌ها می‌دانند چه روياهای زيبای دخترانه‌ای در پای تخته‌سنگ‌ها، درون دره‌های عميق و كنار ساقه‌های زمخت جنگل‌های تاريك جوانمرگ شده‌اند.

روزگار فرارفرار بود، ترس بود، تاريكی بود و رنج بود. هركس با تمام توانی كه در پاهايش داشت به كوه‌ها، به سختی صخره‌ها و به غارهای تاريك پناه می‌برد. در زير سقف خانه‌های دهكده‌های متروك اما هنوز اثری از زندگی بود، شبيه شمعی كه رو به خاموشی می‌رفت. پيرمردانی با چپق‌هايی گلی، اين مردان كهن‌سال قربانی نيروی جوانی ديگران می‌شدند و شبيه خاطره‌ای جا می‌ماندند تا همان‌جا از گرسنگی و تشنگی بميرند، هرچه پير و ضعيف بود بايد تلف می‌شد، هركس نمی‌توانست خودش را به كوه‌ها برساند بايد می‌مرد، اين قانون آن روزها بود، يك قانون طبيعی اما‌ بی‌رحمانه، از دل وحشی‌گری‌های طبيعی نوع بشر و جنگی ويرانگر برآمده بود.

همه‌چيز بايد رنگ سياهی می‌گرفت و تلخ می‌شد. روياها، اميدها، سبزه‌ها، لبخندها و زيبایی‌ها بايد نابود می‌شد و اين قانون جنگ بود. دوران سلطنت ترس و مرگ بود. هيچ‌كس هيچ‌كس را نمی‌شناخت، نه پدر پسر را و نه پسر پدر را، اين‌همه به‌خاطر ترس و شنيدن شيهه‌ی اسب مرگ بود. همه‌چيز رنگ كابوس به خود گرفته بود و روزهاي پايان عشق بود، كينه‌ها در اوج بود و دندان‌ها از شدت نفرت به هم فشرده می‌شد. زخم‌های كهنه سر بازكرده بود و تيغ‌ها چرك‌های تاريخ تنفر را بر سبزه‌ها می‌پاشاند، بوي تعفن همه‌جا را فراگرفته بود. دشمن هم دشمن را نمی‌شناخت. جنگی بود برای هيچ، مثل تمام جنگ‌های تاريخ، جنگی كه ريشه در جنگی ديگر داشت و آن جنگ هم ريشه در جنگ‌های ديگر و اين زنجير جنگ‌ها از اعماق تاريخ می‌آمد، گويی تخم تنفر بعد از قرن‌ها يك بار ديگر با رنگ خون سبز شده بود، در اين بين اين كوه‌ها بودند كه نظاره می‌كردند و بلوط‌های پير كه عزادار می‌شدند.

من در دل اين جنگ متولد شدم. يك تولد شگفت‌آور كه بوی پهن گاو می‌داد، گویی همه‌ی كائنات دست به دست هم داده بودند تا با اراده‌ای جمعی مرا به اين دنيا پرتاب كنند، شبيه تيری كه رها می‌شود و آن هم به درون مخزن دردها، رنج‌ها و زشتی‌ها. يك هارمونی تمام از زشتی‌ها و رنج‌ها ترتيب داده شده بود. جنگ، يك دهكده‌ی متروك، پيرمردانی با چپق‌های گلی، و يك طويله‌ی كثيف. همه‌ی صحنه تكميل شده بود، شبيه يك تئاتر واقعی با بوي تازه‌ی پهن. اما چه اهميتی دارد كه آدم در كنار گاوها و در يك دهكده‌ی متروك به دنيا بيايد و يا در يك مكان بهشتی با رايحه‌ای خوش؟ آن طويله عمداً انتخاب شده بود تا كثافت‌های تولد يك نوزاد جنگ‌زده را قاطی بوهای آن‌جا پنهان كند. اين يك اصل ساده است «خانه هميشه بايد تميز باشد» واقعاً مسخره است، پوچ است و اصلاً توهين‌آميز است. مگر يك نوزاد ضعيف با مادری ضعيف‌تر چه كثافتی براي اين دنيا می‌تواند داشته باشد؟ اصلاً مگر جای تميزی هم باقی مانده است! همه‌ی كوچه‌ها و دهكده‌ها و شهرها پر از گوه شده است. همه‌ی ساختمان‌ها، باغ‌ها، مزارع و مناره‌ها ويران شده است و اين چه دليل مزخرفی است كه تولد يك نوزاد حتماً بايد در خانه‌ی گاوها اتفاق بيفتد و آن هم درون جمعی از پهن. حتم دارم گاوها در آن لحظاتی كه اولين جيغم را زده‌ام با آن‌همه گاوی شگفت‌زده شده‌اند و سرشان جنبيده است. اين اتفاق بزرگی است وقتی يك گاو متوجه می‌شود كه در پيرامونش و هستی اتفاق خارق‌العاده‌ای در حال افتادن است. جنبيدن سر يك گاو می‌تواند در شهر جنگ‌زده‌ها پر از فلسفه و شگفتی باشد. مادرم می‌گويد وقتی در حال پرت كردن خودت به دنيای آدم‌ها بودی و با آن پاهای كوچك‌ات آخرين لگدها را به ديواره‌ی رحمم می‌زدی ديگر هيچ‌چيز نفهميدم و از هوش رفتم. حتماً الان فكر می‌کنيد كه لگن مادرم تنگ بوده است و كله‌ی من بزرگ، و يا از همان ابتدای تولدم شخصيت شروری داشته‌ام، نه، نه، اين‌ها همه تصورات آدم‌هايی است كه در جای گرم نشسته‌اند، يا تيغ سزارين را به‌واسطه‌ی پيشرفت علم پزشكی می‌شناسند، دليلش ساده بوده است، گرسنگی مفرط. بله، من در جنگی واقعی به دنيا آمدم، جنگی كه از آسمان بر ما فرود می‌آمد، و اين در ساختار روانی و فضای ذهنی حتی كودك يك‌روزه تركشی است كه برای هميشه جايش باقی خواهد ماند. اما بچگی حتی از جنگ هم شگفت‌انگيزتر است، وقتی الان اين حرف را می‌زنم شبيه آرامش بعد از جنگ همه‌چيز دگرگون شده است، همه‌چيز دقيقاً به يك اندازه. بچگی جنگی آغازين و يك اسطوره‌ی تمام است. آدمی هميشه لخت و كوچك با آلتی كوچك‌تر و آشكارا عريان كه در درون هميشه در سفر است. بچگی كه شبيه مرگ همواره شكل عوض می‌کند، اما برای من كه فقط بر فراز زندگی‌نامه‌ام می‌توانم وجود داشته باشم شبيه اره‌ای ناآرام است و زبانم در خود فرومی‌رود شبيه لحظات بعد از ديدن يك كابوس شبانه خشك و منجمد می‌شود و اين خود زندگی است.

اولين تصويرهايی كه از بچگی‌هايم به‌خاطر دارم عبور وحشيانه‌ی هواپيماهای جنگی از آسمان دهكده‌ی درون جنگل بلوط‌هاست و ترسی كه تا مغز استخوان عميق بود. خدای من زماني كه آژيرها به صدا درمی‌آیند و در كنار غرش هواپيماها و تانك‌ها زن‌ها چقدر تماشايی‌اند. من بارها مرگ مردمانی بر اثر برخورد بمب‌های چندصدتنی بر روي خانه‌ای كه در آن متولد شده‌اند تصور كرده‌ام. حجمی از اجرام و دود و گردوغبار و امواج و گرما و شراره‌های رنگين بر مركز مغز برخورد می‌كند. تازه اين بی‌دردترين و بهترين نوع مرگ محسوب می‌شود و اين برای خودم هم گاهي لذت‌بخش است و در اين تصوير يك بار كاملاً نابود می‌شوم. تأثير و زخم‌های ناشی از جنگ را شايد آن زمان از مادرم دريافت كردم. زنانی كه جنگ برای آن‌ها گويی نوعی سيلاب و يا طوفان محسوب می‌شود. مبارزه برای بقا، جنگ هم نمی‌تواند انسان را از پی دربياورد. در تمام تصاويرم از جنگ حتی يك مرد هم وجود ندارد، تنها بچه‌ها و زن‌ها قابل رؤيت‌اند. من فرزند جنگم، جنگ همچون يك اسطوره و يا حمله‌ی يك غول، جنگ به‌همراه همزادهايش فقر و تنگدستی و ترس. زندگي براي من هميشه فراتر از جنگ و فقر و محروميت است، زندگی برای من همواره از درون ويرانی، زيبايی‌های ويرانی، و خونريزی‌های ويرانی عريان شده است. زندگی عريان است همچون زنی با ساق‌هايی بلورين، گردنی فراخ و موهايی به رنگ شراب. زندگی همچون يك تصادف يا تقدير همچنان می‌تپد، و دنيای روشن را همچون معجزه‌ای مي‌نگرد، همچون انفجاری كه ديگر سرد شده است. من به‌شكلی تجزيه‌شده و پراكنده از جمع‌وجور كردن گذشته عاجزم. تمام تصاوير گذشته با سرعت نور همچون داستانی كوتاه ورق می‌خورند. در جوامع شرقی به‌نظر می‌رسد انسان‌ها كمی دير به بلوغ و شكوفايی ذهنی و حتی جسمی می‌رسند، و غالباً از درك چنين شكوفايی و رهايی بی‌خبرند. رشد و توسعه حيات از دامن خانواده به دوستان و از دوستان به دوستانی ديگر و از شهر به شهری ديگر، به عشقی ديگر و به زندگی ديگر و به مرگی ديگر در حال اتفاق افتادن است. بايد اعتراف كنم كه نمی‌دانم كيستم و چه خواهم شد. تمام گذشته‌ام را بارها تفسير كرده‌ام، قسمت‌هايی از گذشته‌ام با مرگ كسانی كه دوست داشته‌ام رها شده است. و قسمت‌هايی هم در به‌شكلی منجمد در ذهنم تثبيت شده است، بزرگ‌تر كه می‌شدم تصويرها به‌شكل جزايری منسجم درمی‌آمدند اما هيچگاه از حالت پراكندگی خارج نمی‌شدند، زندگی پر از جزيره‌هايی كه گویی با هم بيگانه‌اند. و مدرسه ساختاری كه مرا هميشه حبس می‌كرد، از مدرسه می‌توان به عنوان نوعی زندگی در جمع ياد كرد كه آنچه از آن به‌ياد دارم فرار از آن بوده است، فرارهايی ضروری و معناساز، فرارهايی كه زندگی واقعی را همچون صحنه و ماجرايی تخيلی برجسته می‌ساختند. فرار برای آوردن سگی شناسايی‌ شده در آن طرف محله‌ای در پشت باغ‌هايی پرپشت، فرار برای اجرايی كردن نقشه‌ی دزدی از باغ زردآلوی پيرمردی تلخ‌مزاج با عصايی كه تنها سلاحش بود. فرار برای برداشتن تخم بوقلمونی گيج و عاشق و آنگاه گم شدن در گندمزارهای طلايی مشرف به دهكده، فرار از مدرسه، فرار برای گريختن از چنگ صاحبان درختان، فصل‌ها و خواب‌های طولانی شب‌های زمستان. فرار و ايستادن دو بخش تمييزناپذير كه ارزش هركدام بيانگر توانايی فرد در نمايش خود است، در نمايش سرسختی و در نمايش روحی ياغی. چند بار عاشق شدم، عاشق(یاعشق؟) از حل‌نشده‌ترين موارد زندگی‌ام می‌تواند همين باشد. عشق‌هايی دونفره، با طعم كهن‌ترين آوازها و آب گواراي چشمه‌ها و خيالی به وسعت آبی‌ترين آسمان‌ها.

عشق‌هايی كه چند بار و با چند نفر خاص برايم اتفاق افتاده است. نوعی دوست داشتن در حد مرگ، در حد گريه و در حد بسته شدن معده در هضم كردن، نوعی جذابيت و فضا و نوعی فرار در اعماق جسم‌های دونفره. عشق به شاه‌دختر كوچ عشاير، سوار بر ماديانی با يال‌هايی قرمز و ديوانه، من عاشق شدم روی تپه‌ای كه بوی كنگر می‌داد و در يك روز بهاری در كنار بوی گل‌های بابونه، من عاشق شدم وقتی كه روی تخته‌سنگی نشسته بودم، غرق روياها و دلهره‌های نوجوانی و نگاه‌ها به‌سمت افق و شكوه كوچی كه از كنار دهكده‌ی درون جنگل بلوط‌ها به‌سمت مقصدی گم آرام‌آرام عبور می‌كرد. وقتی بعد از گذشت سی سال رفتار و احساساتم را مرور می‌كنم هيچ راهی برای ورود دوباره به آن پيدا نمی‌كنم. هرچند من حس و خاكسترش را نگه داشته‌ام و اين يكی از دستاوردهای بزرگی است كه در صيادی در گذشته‌ام صيد كرده‌ام.

صدای گربه چه قدرت مرموزی دارد، ترسی ناشناخته و عميق كه مو را بر تن آدم راست می‌كند، صدای ضعيف يك گربه از پشت گرين‌زون می‌آمد، نه يك بار، بلكه چندين بار پشت سر هم تمام فضا را با قدرتی ويرانگر تسخير كرد، اين نوع گربه‌ها هميشه چيزی رازناك در صدايشان دارند و اين رازناكی مخصوصاً وقتی در نيمه‌های شب باشد ترس عجيبی را بر آدم تحميل می‌كند. حتی اگر آدم در خانه‌اش نشسته باشد و گربه‌ی خانگی‌اش در تاريكی شبانه آشپزخانه را به هم بزند و ظرف‌ها را لگد كند حسی از ترس توليد می‌كند، چه برسد به گربه‌ای كه رنگ و پوستش بيگانه باشد و صدايش بيشتر شبيه ضجه باشد، مطمئناً بين تاريكی شب، چشم‌های گربه، صدای جيرجيرك‌ها، چرخش پروانه‌ها و دست‌آخر گلوی گربه روابطی غيرقابل درك وجود دارد و همين روابط است كه به صدای گربه چنان قدرتی می‌بخشد كه آدم ناخودآگاه متوجه می‌شود كه اتفاقات بزرگی در پيرامونش در حال افتادن است. حيوانات هميشه با تكيه بر غريزه‌شان يك قدم از آدم‌ها جلوترند، شيهه‌ی غريب اسب‌ها، پارس متفاوت سگ‌ها، بي‌قراری نهفته در صدای خوك‌ها، آواز بدموقع خروس‌ها همه و همه مي‌تواند نشانه‌هايی از پيشامدي خوفناك در آينده‌ی نزديك باشد، من هم در آن لحظات با تكيه بر دانش ناچيز از درك صدای گربه دست و پايم را جمع كردم و تمام قوای جسمی و روانی‌ام به حالتی از آماده‌باش درآمد.

گربه بالاخره پيدايش شد، از كنار اتاقی كه درش از آن‌جا معلوم بود، با ريتمی آرام جلو می‌آمد، نحوه‌ي راه‌رفتنش بيشتر شبيه زمانی بود كه گربه‌ها می‌خواهند طول يك مسير را بدون فوت وقت طی كنند، درواقع در ذهن گربه‌ای‌اش اين را خواندم كه فقط می‌خواهد از آن‌جا عبور كند، هرچند اين را هم احساس می‌كردم كه حسي از فرار هم در پاهای كوچكش وجود دارد، وقتی به مرز بين روشنی حاصل از نور لامپ زردرنگ و تاريكی شب رسيد با جستی بلند ناپديد شد، از آن فاصله رنگش را نتوانستم تشخيص دهم، ولي بيشتر يك تصوير سياه از رنگ پوستش در ذهنم حك شد. با آخرين جست گربه در مرز تاريكی و روشنی صدای برخورد چند ميز و صندلی سكوت فضا را شكست و در كمتر از چند ثانيه ناگهان هيكل‌هايی شبيه به اشباح از اتاق‌ها بيرون آمدند، يك نفر با سرعت خيره‌كننده‌ای به‌سمت تاريكی فرار كرد و چند نفر آدم هيكليی وارد صحنه شدند، مردي كه اول فرار كرد با صدايی گوش‌خراش چندين بار فرياد كشيد و لحظه‌ای‌ بعد در كنار پاپويی كه پشتش به درخت نارگيل بود ايستاد. بلافاصله آن چند مرد هيكل‌درشت كه به‌زودی مشخص شد كه افسر استراليايی هستند چراغ‌قوه‌هايشان را به‌سمت صورت مردی كه فرار كرده بود و حالا مشخص شد كه يك زندانی است نشانه گرفتند، افسرها سه نفر بودند و با احتساب پاپويی كه تا همين چند لحظه پشتش را به نارگيل زده بود چهار نفر می‌شدند، اين‌كه پاپو را به‌عنوان يك افسر جدی نگاه نمی‌كنم و او را به‌نوعی اضافه قلمداد می‌كنم به‌خاطر اين است كه پاپوها اساساً فاقد هيچ‌گونه اراده‌ای و يا قدرتی در زندان بودند و فقط آن‌جا بودند چون سيستم مجبور بود كه آن‌ها را به‌عنوان بخشی از خودش بپذيرد.

حالا در زير نور چراغ‌قوه‌ها كه مستقيماً صورت و بدن زندانی را نشانه گرفته بود به‌خوبی می‌شد او را ديد، مردی لخت كه تنها يك شورت كوتاه پوشيده بود، شكل شورتش اين را نشان می‌داد كه حتماً لباس‌هايی به تن داشته است و بنا بر دلايلی نامعلوم آن‌ها را درآورده است، شايد هم ديگران لختش كرده‌اند، اما به‌شدت لاغر بود به‌حدی كه دنده‌هايش بيرون زده بود و قدبلند با صورتی استخوانی و دو چاله‌ی بزرگ در زير گونه‌هايش در اولين نگاه كاملاً آشكار بود و توی ذوق می‌زد، لاغری مفرطش باعث شده بود كه پاها و دست‌هايش بلندتر به‌نظر برسند. چشم‌هايش، نه چيزی درباره‌ی چشم‌هايش نمی‌دانم چون رنگ و اندازه‌شان معلوم نبود، تنها احساسشان كردم، دو گوی ترسيده(هراسان بهتر نیست؟) كه در درون چاله‌هایی استخواني فرورفته بودند. زندانی پشتش به اتاقك بود و مستقيم در جهت نور چراغ‌قوه‌ها خيره شده بود و نفس‌نفس می‌زد، حتی صدای نفس‌هايش هم تا پيش من و جيرجيرك‌هايی كه حالا دوباره ساكت شده بودند می‌آمد، ژستش شبيه جنگجويی بود كه دشمن احاطه‌اش كرده است، پاپويی كه تا لحظاتی پيش غرق دنيای خودش بود و پشتش را به درخت نارگيل زده بود حالا ديگر خودش را به افسرها رسانده بود و او هم نور چراغ‌قوه‌اش را به‌سمت صورت تكيده‌ی زندانی نشانه گرفته بود. درواقع پاپو همان ابتدای كار به پيش افسرها فرار كرد و در صف آن‌ها قرار گرفت. چشمان زنداني و چراغ‌قوه‌ها مستقيم همديگر را نشانه گرفته بودند و تا لحظاتی به همين شكل به همديگر زل زده بودند. ناگهان افسرها درحالی‌كه نور چراغ‌قوه‌ها را در همان خط مستقيم نشانه گرفته بودند يكي دو قدم به‌طرف جلو حركت كردند، زندانی از جايش تكان نخورد تنها مشت‌هايش را گره كرد و شبيه حيوانی كه آماده‌ی حمله است يك‌كم به‌طرف جلو خم شد، درعين‌حال دندان‌هايش نمايان شد چون آن‌ها را با احساسی از خشم به هم فشار مي‌داد و همين باعث شده بود كه لب‌ها از هم دور شوند. زندانی در اين حالت شبيه به يك سگ كه از هم‌نوع قوی‌ترش شكست خورده است صدای مبهمی از خودش درآورد.

صدای ضعيف زندانی اين قدرت را به افسرها داد كه يك قدم جلوتر بردارند، و نور چراغ‌قوه‌ها به‌نظر می‌رسيد با زور بيشتر و هماهنگی كامل‌تری صورت و چشمان زندانی را هدف قرار داد. شايد اين بخشی از حرفه‌شان بود كه در مواردی اين‌چينی نور چراغ‌قوه‌ها را مستقيماً به‌سمت مردمك چشم‌ها نشانه بگيرند و طرف را گيج كنند و يا اين‌كه براي لحظه‌ای قدرت تصميم‌گيريی‌اش را مختل كنند و آنگاه لحظه‌ی نهایی كه می‌رسيد به‌سمتش حمله می‌كردند. ناگهان در حركتی غيرقابل پيش‌بينی زنداني با نعره‌ای پرقدرت افسرها را مجبور كرد كه چندقدمی كه جلو آمده بودند به عقب بردارند. نعره به‌حدی شدت داشت كه حتی تصوركردنش هم سخت بود كه گلوی كوچك آدم با كمك ريه‌ها و تمام اندام‌هايی كه در توليد صدا دخالت دارند بتوانند آن را توليد كنند. حتم دارم صدای فرياد كه البته فقط يك بار بيرون آمد تا زندان دلتا و اسكار هم رفت، حتماً كسانی پيدا می‌شدند كه در آن موقع شب در زندان‌های ديگر بيدار بودند و با شنيدن صدا برای لحظه‌ای ترديدآميز به همديگر نگاه می‌كردند، آنگاه گوش‌ها را تيز می‌كردند و بدون اين‌كه چيزی دستگيرشان شود دوباره نگاه‌ها به جايی كه قبل از شنيدن صدا به آن‌جا نگاه می‌كردند برمی‌گشت. زندانی به همين نعره‌ی تك و تنها اكتفا نكرد و در حركتی كه فقط مخصوص كسانی است كه در كار ورزش‌های رزمی هستند پای راستش را تا جايی كه امكان داشت بالا برد و آنگاه محكم روی زمين كوبيد و دوباره فرياد كشيد كه «حرامزاده‌ها، حرامزاده‌های مادربه‌خطا». اعتراف می‌کنم كه تا آن موقع در زندگی‌ام كسی را نديده بودم كه بتواند آن‌طور پاهايش را باز كند و بالا ببرد، طوری كه پايش حتی از ارتفاعی كه سرش آن‌جا قرار داشت هم بالاتر رفت، ضربه و قدرت پايش شبيه ضربه‌ی يك شلاق واقعی بود و همين حركت كافی بود كه افسرها به همديگر بچسبند و نه يك قدم بلكه چندين قدم به عقب برگردند و براي لحظاتی كنترلشان را بر چراغ‌قوه‌ها از دست دادند، حتم دارم كه اگر تعدادشان كمتر بود شايد شلوارشان را هم زرد می‌كردند، هرچند شايد هم واقعاً زرد كرده بودند و از آن فاصله چيزی معلوم نبود.

من كه از آن بالا نگاه می‌كردم از آلتم مطمئن بودم چون هيچ احساس نكردم كه مايع داغ و لزجی در ميان پاهايم به جريان بيفتد، دچار شوك شدم ولی از اين يك قلم مطمئن بودم. افسرها به جنب‌وجوش افتادند، يكی‌شان بلافاصله بی‌سيم‌اش را روشن كرد و چيزهايی را بلغور كرد، آشكارا دست‌وپايشان را گم كرده بودند، عجب آدمی بود اين زندانی، باورنكردنی بود. دنده‌هايش كه تا لحظاتی پيش دل آدم را كباب می‌كرد حالا به‌شكل حيرت‌انگيزی ترسناك و پرقدرت به‌نظر می‌رسيدند، و چشم‌هايش، شبيه چشم پلنگ احساسشان كردم. پاپو بی‌تفاوت‌ترين فرد آن‌جا بود و چراغ‌قوه را هنوز هم به‌سمت زندانی نشانه گرفته بود، البته طرز نشانه‌گرفتنش شل‌وول بود كه بيشتر به‌خاطر اين بود كه اساساً شخصيت شل‌وولی داشت و نه اين‌كه واقعاً به آن شدتی كه بغل‌دستی‌هايش ترسيده بودند ترسيده باشد. بيشتر به‌نظر می‌رسيد چراغ‌قوه‌اش را با اين هدف به‌سمت زندانی نشانه گرفته بود كه يك بار ديگر به ماهيچه‌های لاغر و چغر زندانی نگاه كند، شكل تكان دادن چراغ‌قوه‌اش بيشتر جستجوگر بود و معلوم بود دارد با دقت پاها و دنده‌ها و گردن و بازوها را برانداز می‌كند، مطمئناً در ذهن پاپوويی‌اش دنبال اين پاسخ بود كه با چه موجودی طرف است؟ و اين‌كه منشأ قدرت اين مرد به كدام ماهيچه‌ها و چه نوع ماهيچه‌هايی برمی‌گشت. آدمی همين است ديگر، هميشه از غيرمنتظره‌ها دچار شگفتی و هيجان می‌شود، و البته به نسبت موقعيتی كه آن اتفاق غيرمنتظره پيش می‌آيد دچار ترس هم می‌شود. در اين مورد خاص فكر می‌کنم ترس خيلی طبيعی بود. افسری كه با بی‌سيم حرف می‌زد كاملاً از صحنه بيرون رفت. زندانی همچنان مشت‌هايش را گره كرده بود و به افسرها نگاه می‌كرد، مطمئناً اين بار ديگر اين قدرت را داشت كه با يك نعره‌ی ديگر افسرها و حتي آن پاپوی بی‌تفاوت را كاملاً از صحنه فراری دهد. ناگهان از همان‌جايی كه افسر بی‌سيم‌به‌دست غيبش زده بود گروهی از مردان وارد صحنه شدند، آن‌ها در چند گروه چندنفره از داخل وسط اتاق‌ها به‌سمت زندانی و آن چند نفر افسر آمدند، هركدام به‌اندازه‌ی يك كرگدن بالغ هيكل داشتند، افسر بی‌سيم‌به‌دست هم به‌عنوان آخرين نفر درحالی‌كه همچنان چيزهايی در بی‌سيم‌اش مي‌گفت به آن‌ها ملحق شد.

مأموريتش را به‌خوبی انجام داده بود، گروه «ضربت» را خبر كرده بود، اين همان گروهی بود كه «پدر بچه‌ی چندماهه» را خون‌آلود كردند. هميشه استعداد عجيبی در شمردن داشته‌ام، با جمع كردن چند گروه چهارنفره به عدد بيست رسيدم، به‌اضافه‌ی دو كه می‌شد بيست‌ودو، دو نفر هم كه قبلاً آن‌جا بودند می‌شود بيست‌وچهار، پاپو و افسر بی‌سيم‌به‌دست كه رویهمرفته شدند بيست‌وشش نفر. بهتر بگويم بيست‌وشش نفر كرگدن در برابر يك پلنگ. اين‌طور تمام مردان آن صحنه را تصور كردم. بله، بيست‌وشش كرگدن و تنها يك پلنگ. كرگدن‌ها، يا همان افسرها، نه بهتر است بگويم كرگدن‌ها چون فكر مي‌کنم اسم بامسمايی است، يعنی حداقل برای صحنه‌ی امشب لازممان می‌شود، بله، كرگدن‌ها همگی دستكش سياه پوشيده بودند، اين دستكش‌ها پر از عاج‌های فلزی ريزی در ناحيه‌ی بند انگشت‌ها بود، درست شبيه پنجه‌بوكس يا چيزی شبيه به آن، مطمئناً اين اطلاعات درباره‌ی دستكش‌ها و فلزهای ريز تنيده‌شده در آن‌ها همان شب و از آن فاصله قابل كشف كردن نبود و اين چيزی بود كه قبلاً از كسانی شنيده بودم كه ضرب آن‌ها را چشيده بودند، و البته بعدها به خودم هم كاملاً ثابت شد كه اين‌ها دستكش‌هايی معمولی نبودند. شكل كارشان هميشه همين‌طور بود، گروه «ضربت» را می‌گويم، با ورود به صحنه‌ای كه نياز به كتك‌كاری يا در بيشتر موارد كشاندن طرف روی زمين بود قبل از هر كاری دستكش‌ها را می‌پوشيدند، درواقع پوشيدن دستكش خودش به خودی خود علامت يك هشدار جدی بود. در همين حين كه صحنه آماده‌ی يك درگيری تمام‌عيار بود زنداني با جستی سريع تنه‌ی نارگيل را بغل كرد، حركتی عجيب. بازوها كاملاً دور ساقه‌ی نارگيل تنيده شد و گردنش را به‌سمت كرگدن‌ها چرخاند، به‌خوبي می‌شد احساسی عاشقانه بين آن دو، يعنی نارگيل و زندانی درك كرد، درواقع شكل بازوها و حتی ران‌ها و اشتياقی كه در نوع بغل كردن نارگيل بود اين احساس عاشقانه را توليد و آنگاه تقويت مي‌كرد. كرگدن‌ها با اين حركت زندانی نه يك قدم، بلكه چندين قدم به‌سمت آن دو حركت كردند، به‌طوريی‌كه حالا ديگر به‌راحتی می‌توانستند با يك يورش كوتاه شبيه به توری كه شكارچی‌ها استفاده مي‌نند زندانی را كاملاً در زير دست و پاهای كرگدنی‌شان له كنند، يا به‌زعم آن‌ها عمليات را با موفقيت انجام دهند. زندانی بلافاصله تنه‌ی نارگيلی كه شاخه‌هايش از فاصله‌ای دورتر و در دل آسمان در حال عشق‌بازی با نسيم بود بوسيد.

بوسه‌ی زندانی بر تنه‌ی نارگيل شكوه خاصی به شاخه‌ها و ميوه‌ها و حتي نسيمی كه از وسط آن‌ها عبور می‌كرد بخشيد. با گرفتن بوسه از تنه‌ی درخت جدا شد، رو به كرگدن‌ها كرد و درحالی‌كه انگشتانش را بسته بود و يكی از آن‌ها فقط آزاد گذاشته بود، شبيه به يك ديكتاتور با فريادی تحكم‌آميز گفت «گوش كنيد، همگی گوش كنيد، من يك پيامبرم»، با گفتن اين چند كلمه بلافاصله حس تحكم‌آميز اولش با احساس پيامبری شريف كه در حال خطابه براي يارانش است جايگزين شد. او اين بار با لحنی آرام‌تر و درحالی‌كه كلمات را به‌شكل كشيده ادا می‌كرد ادامه داد «من يك پيامبرم، من اين‌جا هستم تا همگی را به راه راست هدايت كنم، دوستان، ياران عزيز كه هميشه در كنار من بوده‌ايد و می‌دانم كه باز هم خواهيد بود، امروز روز انتقام است، امروز روز انتقام از كسانی است كه ناپاكی را جايگزين پاكی كرده‌اند، كسانی كه همين ديشب زن من را كشتند و بچه‌ام را با خودشان به غنيمت بردند»، كرگدن بی‌سيم‌به‌دست اما همچنان چيزهايی در بي‌سيمش می‌گفت. و كرگدن‌های ديگر با حس‌وحالی متفاوت‌تر نسبت به لحظه‌ای كه به آن‌جا رسيدند فقط به زندانی نگاه می‌كردند و چند چراغ‌قوه همچنان نوری كه برای ديدن آن صحنه لازم بود فراهم می‌كردند. زندانی ادامه داد «ما همگی انسانيم، انسان برای انسان، اين است مسير يك زندگی درست و اين است درد انسان. انسان برای انسان، انسان برعليه زندان، انسان نه بر ضد انسان، و حتی اين نارگيل، او هم يك انسان است، معشوقه‌ی من است، مگر زن مرا آدم‌های شرير نكشتند؟ اما همين نارگيلی كه تا دل آسمانی‌ بی‌ستاره‌ی امشب پيش رفته است روح زنم را در خودش جا داد، بله، دوستان، انسان برای انسان و انسان نه بر ضد انسان، امروز ياران، امروز روز انتقام است، من به‌عنوان موسی، من به‌عنوان عيسی، من به‌عنوان يك پيامبر امروز، و در همين‌جا، كنار همين درخت نارگيل، و كنار معشوقه‌ام همگي شما را با اين شعار انسان برای انسان، و نه انسان بر ضد انسان دعوت می‌كنم»، يكي از كرگدن‌ها سعی كرد با اين كلمات با او ارتباط برقرار كند «تو چه چيزی می‌خوای كه مثل بچه‌ی آدم لباس‌هايت را بپوشی و بري روی تختت و استراحت كنی؟» پيامبر در فضايی متفاوت‌تر پاسخ داد «هی پاپو، می‌دونستی تو بهترين آدم اين جزيره‌ای‌؟»، با اين كلمات مشخص شد كه بخشي از ذهنش كه مربوط به تحليل جغرافيا و مكان است همچنان كار می‌کند، و همچنين مشخص شد كه او اين را هم درك می‌کند كه كساني كه روبه‌رويش بودند چه هويت فرهنگی دارند و اين كلمات باعث شد كه او همچنان به دنيای آدم‌های معمولی و زمينی كه رويش ايستاده بود وصل باشد. او ادامه داد «من می‌دانم كه تو بهترين آدم اين جزيره‌ای، و اين را هم می‌دانم كه همين پوتين‌هايی كه پوشيدی چه بوی گند و كثافتي می‌دهد، اما مهم نيست، مهم شعار انسان برای انسان است و نه انسان بر ضد انسان، تو مرد خوبی هستي ولی بر من الهام شده است كه روزی از طرف شياطين مأمور اين خواهی شد كه منو بكشی، نترس، من نمی‌گويم تو زنم را كشتی، اما از همين‌جا و از كنار اين درخت نارگيل كه معشوقه‌ام را در خودش جای داده است تو را متهم می‌كنم كه يك روز گول شياطين را می‌خوری و به من حمله می‌كنی»، با پايان اين جمله بلافاصله درخت را دوباره بغل كرد و چندين بار بوسيد و دوباره به سر جای نخستش برگشت و فرياد زد «اما اين درخت نگهبان من است، اين درخت مرا پناه می‌دهد، من وارد ساقه‌اش خواهم شد، من، من» اين كلمه‌ی «من» را دو بار با قدرت و تحكم خاصی ادا كرد.

پاپو مشخص بود مقداری ترسيده است، مخصوصاً از اتهام «كشتن» كه به خودی خود می‌واند ترسناك باشد، اما درعين‌حال احساسی از شفقت و مهربانی هم نسبت به پيامبر در حركاتش بود چون به‌هرحال او را «بهترين انسان جزيره» خطاب كرده بود، پاپو دستانش را به‌شكلی درآورده بود كه انگار می‌خواهد پيامبر را هم در بغل بگيرد و هم او را دستگير كند، در اين حالت چند باری با صدايی ضعيف زندانی را خطاب كرد «برادر، برادر از درخت فاصله بگير، بيا اين‌جا، برو توی اتاقت»، پيامبر ديگر به او مجال حرف زدن بيشتر را نداد و سرش داد زد «تو زن منو كشتی؟ آره، تو زن منو كشتی؟» و به‌سمت پاپو كه در فاصله‌ای معقول از او قرار داشت حمله كرد، و اين‌جا بود كه كرگدن‌ها او را در هوا قاپيدند و در كمتر از چند ثانيه روی زمين خواباندند و دست‌هايش را در پشت به همديگر قفل كردند. نحوه‌ی حمله‌كردنشان به‌گونه‌ای سريع و خشن بود كه پيامبر عملاً تكه‌گوشتی بود كه در زير حجم دست‌ها و پاها له شد، دو دست قوي سرش را به‌همراه موهای كوتاهش و همين‌طور گردنش را در مشت گرفته بود و به زمين چسبانده بود و در اين حالت صورتش با زمين آن‌جا كه نمی‌دانم چقدر سفت و سخت بود كاملاً اصطكاك پيدا كرده بود، هر قسمت از بدنش كاملاً توسط پنجه‌هايی قوی كنترل شده بود و يكي از كرگدن‌ها زانوهايش را روي گودی كمرش گذاشته بود و فشار می‌داد، در اين حالت پيامبر حتمی نمی‌توانست كوچك‌ترين حركتی بكند و اين‌همه سخت‌گيری و خشونت شايد بيشتر به‌خاطر آن ضربه‌ی شلاق‌مانندی بود كه در ابتدای كار با پاهايش بر زمين كوبيد، به‌هرحال اين يك اصل ساده در حرفه‌ی كرگدن‌ها بود، اين‌كه قدرت را بايد با قدرت جواب داد. درواقع شدت خشونتی كه بر بدن پيامبر اعمال شد مستقيماً به قدرت بدنی برمی‌گشت كه او مقداری از آن را در اول كار به نمايش گذاشته بود.

مأموريت اين بود كه او را له كنند و فكر می‌کنم اين كار را به بهترين نحو انجام شد، پيامبر لحظات پيش حالا له شده بود. پيامبر درحالی‌كه صورتش چسبيده به زمين بود با صدای بلند نعره می‌زد، او چند بار مادرش را صدا زد و اين كار را بدون آوردن اسم هيچ زنی انجام داد، تنها نعره می‌زد كه «مادر، مادر»، اما مادرهايی كه ادا می‌كرد به‌شكل منقطع و نصفه‌ونيمه ادا می‌شد چون بخشی از دهان و لب‌هايش چسبيده به زمين بود و همان‌جا كلمات خفه می‌شد. مضافاً كرگدنی كه زانويش را روي كمرش گذاشته بود اصرار عجيبی برای فشار دادن بيشتر از خودش نشان می‌داد. پيامبر حالا ديگر سعي می‌كرد كلماتي را ادا كند كه مستقيماً به درد اندامش ربط پيدا می‌كرد و اين بار هم به‌شكل نصفه‌ونيمه نعره می‌زد كه «دست‌هايم، گردنم، كمرم»، پاپو در اين شرايط به‌نظر می‌رسيد احساس شفقت و دلسوزی‌اش بيشتر فوران كرده بود و از ترسی كه در ابتدای كار داشت خبری نبود، او همچنان دستانش باز بود طوری كه می‌خواست پيامبر را از چنگال كرگدن‌ها رها كند اما خودش بهتر از هركس ديگری مي‌دانست كه قدرت اين را ندارد كه به‌شكل جدی مداخله كند و يا حتي كلمه‌ای مبنی بر اين‌كه مثلاً رهايش كنيد بر زبان بياورد، او بيشتر دستپاچه و نگران بود تا اين‌كه واقعاً بخواهد كاری انجام دهد.

كرگدنی كه در تمام صحنه‌ی آن شب در حال حرف زدن با بي‌سيم‌اش بود همچنان بدون تفاوت در پشت صحنه‌ی اصلی به حرف‌زدنش ادامه می‌داد، شايد در حال گزارش دادن به بالادستی‌هايش بود. اين‌كه مثلاً مأموريت با موفقيت در حال انجام شدن است. حالا ديگر به دست‌های پيامبر دستبند زده شده بود و پاهايش را هم يكی دو كرگدن در اختيار داشتند، بيشتر كرگدن‌ها ديگر او را رها كرده بودند و دستكش‌ها از دست‌ها بيرون آمد. پيامبر می‌ناليد، ناله‌هايی شبيه به ناله‌هايی كه مرا به بالای سقف كريدور رسانده بود، ناله‌هايی بدون كلمه و مفهوم، ناله، شايد هم ضجه، و شايد هم گريه، و شايد هم همه‌ی آن‌ها با هم، نعره، ناله، ضجه، گريه. پيامبر برای مدتی همين‌طور روی زمين به حال خودش رها شده بود، قفسه‌ی سينه چسبيده به زمين، سر و گردن كج و به‌گونه‌ای كه فقط نصف صورتش ديده نمی‌شد، احتمالاً دهان كف‌كرده كه البته از آن فاصله معلوم نبود. تنها يك كرگدن روی پاهايش خم شده بود و بقيه متفرق شده بودند، لحظاتی بعد گروهی ديگر وارد صحنه شدند، چند نفر آدم سفيدپوش كه از طرف درمانگاه آمده بودند، مثل همه‌ی دكترها و پرستارها كيف‌هايی در دست داشتند، هميشه در محافل رسمی اين گروه با اين كلمات توصيف می‌شوند «تيم پزشكی مجهز» يا «گروه فوريت‌های پزشكی» و در ادامه اين جمله يا چيزی شبيه به آن گفته می‌شود «تيم مجهز پزشکی» يا «گروه فوريت‌های پزشکی» يا «گروه فوريت‌های پزشكي بلافاصله در محل حادثه برای كمك به مصدوم يا مصدومين حاضر شدند»، البته كلمه‌ی «بلافاصله» حتماً بايد گفته شود و معمولاً گوينده سعي می‌كند با تأكيد خاصی آن را ادا كند، به‌هرحال هويت اين گروه‌ها با مفهوم زمان گره خورده است، مهم است، لازم است. جالب اين است كه همه‌ی آن‌ها هميشه با حالتی از عجله و يا دستپاچگی سعی می‌كنند خودشان را به مريض يا مريض‌ها برسانند.

در اين مورد خاص هم اين نوع رفتار حرفه‌ای بدون كم‌وكاست لحاظ شده بود، يك گروه چندنفره، با كيف‌هايی در دست و روپوش‌هايی سفيد و عجله‌ای كه در حركات بود. نكته‌ی ديگر درباره‌ی اين گروه‌ها اين است كه نمی‌توان آن‌ها را بدون حضور يك يا چند زن تصور كرد، گويی وجود زن از ملزومات اساسی است. وقتی به بالای سر پيامبر رسيدند كرگدن‌ها كاملاً ديگر عقب رفتند، بله، در ذهن كرگدنی آن‌ها كاملاً تعريف شده بود كه وقتی «تيم مجهز پزشكي» وارد می‌شود بايد به‌منزله‌ی پايان موفقيت‌آميز مأموريت قلمداد شود. زن، منظورم زن پرستار و يا دكتر و يا روان‌شناس، و يا يكی از همين قماش كنار جسم له‌شده‌ی پيامبر زانو زد، بلافاصله دستانش را به جستجو واداشت و معاينه را شروع كرد. زن روپوش‌سفيد در زير نور قوی چراغ‌ها گودی كمر پيامبر را لمس كرد، بدنش تكان كوچكی خورد، تكان‌خوردنش اين حس را القا كرد كه احساس سوزش كرده است، زن اين بار دستی به دنده‌ها زد و باز هم جسم پيامبر تكان ديگری خورد، البته بيشتر از يك تكان، يك جهش كوتاه بود، آنگاه انگشتان زن گردن و سر و گونه‌ها را هم لمس كرد و باز هم پيامبر تكان خورد، گويی برخورد دستكش‌ها بدنش را خورد و خمير كرده بود، مگر اين دستكش‌ها چقدر سخت و تيز بودند؟ به‌هرحال، مسئله اين‌جا سختی دستكش‌ها و فلزهای كوچك تعبيه‌شده در آن‌ها نبود، مهم نيست، مهم بدن پيامبر بود كه با هر لمس‌كردنی تكان می‌خورد، يا بهتر بگويم می‌جهيد. در طول معاينه يكی از مردانی كه روپوش سفيد بر تن داشت چراغ‌قوه‌اش را به‌كار گرفته بود، آن‌ها هم به‌هرحال اين حق را برای خودشان قائل بودند كه از نظر داشتن تجهيزاتی مثل چراغ‌قوه مستقل باشند، لازمه‌ی كارشان بود. زن روپوش‌سفيد بعد از اين‌كه تقريباً به همه‌ی جاهای بدن پيامبر دست زد مقداری بيشتر خم شد و چيزهايی را به او گفت، معلوم نبود چه چيزی در گوشش زمزمه كرد، اما هرچه بود به‌نظر می‌رسيد كارگر افتاد و بدون هيچ بحث اضافه‌ای از يكي از مردان روپوش‌سفيد خواست كه يك بطری آب باز كند و آنگاه چندين قرص را به خورد پيامبر داد.

دك و پوز پيامبر بيشتر شبيه بزی بود كه چوپانش به او قرص می‌دهد، بعليدن قرص‌ها بدون اين‌كه دست‌ها در اين حركت كوچك‌ترين دخالتی داشته باشند، تنها زن با يك فشار كم دهانش را باز كرد و يك مشت قرص درون آن ريخت و آنگاه بلافاصله مقداری از آب بطری در ادامه‌ی قرص‌ها به پايين فرستاده شد. پيامبر بی‌اراده، منفعل و تسليم بود، درست يك بز يا حيوانی شبيه به بز. مثلاً يك ميش و چوپانش، بيشتر اين تصوير تداعی شد. قرص‌ها كه پايين رفت آنگاه زن جعبه‌اش را باز كرد، جعبه از اين‌هايی بود كه همه‌ی دكترها دارند، همين‌هايی كه از دو طرف باز می‌شود و انبوهی از جعبه‌های قرص و وسايل پانسمان و مواد ضدعفونی در خودش دارد، پيامبر همچنان روی زمين ولو شده بود و مشخص بود هنوز كرگدن‌ها به اين اطمينان نرسيده بودند تا دست‌هايش را باز كنند و اجازه بدهند كه بنشيند و يا اقلاً جسمش را برگردانند. زن در چند حركت سريع پشت پيامبر را پانسمان كرد، حالا معلوم شد كه آن‌جا خون‌آلود شده است. وقتي تمام اين كارها با عجله اما با دقت خاصی انجام شد، زن با مهربانی دستش را در موهای پيامبر فروكرد، حركتش بيشتر شبيه آدم بزرگسالی بود كه می‌خواهد بچه‌ای را دلداری دهد.

گروه پرستارها حالا مأموريتشان را تمام‌شده می‌دانستند و با چند لبخند كه مشخصاً به‌طرف كرگدن‌ها بود از آن‌جا خارج شدند، پيامبر حالا ديگر خودش بود و كرگدن‌هایی كه تعدادشان كمتر شده بود چون بعضی‌هاشان درحالی‌كه پرستارها را اسكورت می‌كردند صحنه را ترك كردند. پيامبر همچنان قفسه‌ی سينه‌اش روی زمين بود، گردنش كج و پاهايش بی‌حس‌وحال بود، تنها تفاوتی كه در وضعش ايجاد شده بود چندين پانسمان بر روی گودی كمر و شانه‌اش بود و اين‌كه ديگر هيچ كرگدنی پاهايش را سفت نچسبيده بود، شبيه كسی بود كه در جنگ كشته شده است و جنازه‌اش در گوشه‌ای از ميدان جنگ رها شده است. كرگدن‌ها با فاصله‌ی چندمتری از او و جسم بی‌تحركش ايستاده بودند، حتي ديگر هيچ‌كدامشان اين نياز را احساس نمی‌كرد تا چراغ‌قوه‌اش را به‌سمت او نشانه بگيرد. شب درنهايت شب شدن بود و درنهايت شكوهی كه شب را شب كرده است، سكوت دوباره در حال خزيدن در زير پوست شب بود و آرام‌آرام در حال در اختيار گرفتن فضا بود، صدای تكان خوردن شاخه‌های نارگيل‌ها و عبور نسيم از ميان برگ‌ها واضح‌تر به گوش می‌رسيد و موج‌های اقيانوس ديوانه‌تر خودشان را به تنه‌ی جزيره می‌کوبيدند، تاريكی آسمان نزديك‌تر احساس می‌شد، انگار ابرها خودشان را يك پله به‌طرف زمين پايين كشيده بودند، يا شايد هم زمين يك پله به‌سمت ابرها و تاريكی آسمان خودش را بالا برده بود، بوي نفس آسمان و ابرها فضا را تسخير كرده بود. دستم، كمرم، پهلويم و بالتبع آن سرم دوباره چرخيد، در بالای سقف كريدور كه كوچك‌ترين حركت سروصدا را می‌انداخت اين حركتی انقلابی محسوب می‌شد، باز هم بدون كسب اجازه از مغز سفيدم، بهتر بگويم باز هم سركشی و سرپیچی اندام‌های بدنم از دستورات مغزم.

هرچند اين حركت را نمی‌توانيم اساساً سرپيچی از دستورات قلمداد كنيم چون هيچ دستوری از ناحيه‌ی مغزم صادر نشده بود، اصلاح می‌كنم، درستش اين است، تك روی اندام‌های بدنم و آنگاه كشيدن مغز تنبل و خواب‌آلودم به‌دنبال اندام‌ها. حالا دست‌هايم در زير سرم به‌شكل يك بالش درآمده بودند و نگاهم به‌سمت آسمان. با اين حركت عملاً از صحنه‌ای كه پيامبر و كرگدن‌ها ركن اصلی آن بودند خارج شده بودم، تنها بخشی از شاخه‌های درخت انبه از آن‌جا پيدا بود و بخشی هم از آسمانی كه هيچ‌چيزش معلوم نبود، يعني هيچ شباهتی به آسمان نداشت، نه ستاره‌ای پيدا بود، نه ابری و نه رنگی غير از رنگ سياه. باز هم سكوت شب و باز هم فضایی كه محل جولان جيرجيرك‌ها شده بود، اين بار هم به‌مانند بار اول همان جيرجيرك پير شروع به خواندن كرد، صدايش منقطع بود و بعد از لحظاتی به يكنواختی كه لازمه‌ی صدای جيرجيرك‌هاست رسيد و در ادامه صدای ديگران هم به او اضافه شد و شكوه شب چندين برابر شد. رودخانه‌ای كه از اعماق تاريخ می‌آمد، پرپيچ‌وخم، شبيه سرنوشتش و شبيه به تاريخی كه با بلوط‌ها پيوندی ناگسستنی داشت. روی نوك قله، از آن‌جا می‌شد به‌راحتی رودخانه را شبيه ماری پرپيچ‌وخم ديد كه از درون كوهستان‌هايی‌ دوردست می‌آمد، آن كوهستان‌های دوردست رنگشان شيری بود، از پشت آن كوهستان‌ها، كوهستان‌های ديگری ديده می‌شد، و از پشت آن كوهستان‌ها، كوهستان‌هايی ديگر و همين‌طور شبيه به زنجيری از كوهستان‌ها كه رنگ شيری‌شان شيری‌تر و كمرنگ‌تر می‌شد، رودخانه از همه‌ی آن كوهستان‌ها عبور كرده بود تا به كوهستانی رسيده بود كه من روی قله‌ی آن عاشق شدم، كنار بوی كنگرها و خاك تازه.

من آن‌جا بودم، زير تك‌درخت بلوط روي قله، سگم هم آن‌جا بود، شايد هم لحظاتی پيش مرا به قصد شكار خرگوش ترك كرده بود، اما احساسش می‌كردم، پايين‌تر جنگل بلوط‌ها و انجيرهای وحشی بود، و دهكده‌ای كه هميشه عادت داشتم تا تركش كنم و دوباره به آن برگردم. چه خوش است دويدن در فضای نوجوانی و بوی بهار و هزاران هزار گل بابونه. فصل بهار بود و دلهره‌ی نوجوانی و بوی چمن تازه، دويدن از روی قله به‌سمت دامنه‌ی كوه، گذشتن از تپه‌ها، پا گذاشتن روی قارچ‌های تازه، عبور از كنار لانه‌ی كبك‌ها، تيهوها، گنجشك‌ها و بلبل‌ها، دويدن به‌سمت رودخانه، پرش‌هايی كه بيشتر پرواز بود از روی تخته‌سنگ‌ها، احساس كردن عبور باد از كنار شقيقه‌ها، دويدن، دويدن به‌سمت خروش رودخانه، دويدن به‌سمت نيزارها، دويدن به‌سمت دلهره‌ی عشق. «جيژوان» آن‌جا بود، زنی كه دختر بود، شاه‌دختر كوچ، با هزاران پولك طلايی بر روی دامنش و هزاران گل بر روی شال كمرش و دو گل سرخ روی برآمدگی پستان‌هايش. پرواز كبوترها بر روی رودخانه به آن‌سوی جنگلی كه رسيدن به آن رويا بود و من در پايين‌دست رودخانه روی تخته‌سنگی با بدنی لخت و سرد ايستاده بودم، «جيژوان» از دور سوار بر ماديانش پرغرور يورتمه می‌آمد، موهايش شرابی بود كه به‌دست باد تند سپرده شده بود، چين دامنش می‌رقصيد و همين‌طور گل‌ها و پولك‌ها از روي دامنش و شال كمرش در باد رها می‌شدند، آسمان پر از گل می‌شد و هزاران پروانه در هوا پاشيده می‌شد، «جيژوان» احساسم می‌كرد، قلبم را می‌فهميد، او با لبخندش به‌طرفم می‌آمد، لخت می‌شد درست مثل من، ساق‌های بلورينش را به سردی آب می‌سپرد، آنگاه كمرش و بعد در خروش رودخانه غيب می‌شد، اما من از روی تخته‌سنگ بوی عطرش را از نفس رودخانه می‌فهميدم، نگران می‌شدم، مشتي از آب كه بوی او را می‌داد می‌نوشيدم و باز هم نگران می‌شدم، هوا را بو می‌كردم، و باز هم نگرانش می‌شدم، به كوه‌های اطراف نگاه می‌كردم و باز نگران می‌شدم و ديگر فقط به خروش رودخانه نگاه می‌كردم و باز هم نگران می‌شدم، و دست‌آخر اين «جيژوان» بود كه به‌شكل يك شاه‌ماهی آشكار می‌شد. او رهای رها بود، چشم‌هايش را بسته بود و آزاد بود، سبك بود، هميشه به موج‌ها و رودخانه اعتمادی شگرف داشت. و دست‌آخر اين من بودم كه از تخته‌سنگ پايين می‌پريدم و لحظاتی بعد «جيژوان» در آغوشم بود، همچنان سبك، همچنان رها، همچنان زيبا و لبخندهايی كه به يك بوسه با طعم گردو ختم می‌شد.

روياها زندگی‌اند، روياها خود زندگی‌اند، روياها شعرند. ناله، ضجه، گريه، و عشق، چه ذهن سيال آشفته‌ای، چه پرواز بی‌معنی به گذشته، و چه احساس هولناكی به زندگی، به عشق، به آدمی، و ستاره‌ها همچنان پنهان بودند، من آن‌ها را نمی‌ديدم اما در عمق آسمان احساسشان می‌كردم، مگر می‌توان آسمان را بدون ستاره تصور كرد؟ صدای ناله می‌آمد، صدای گربه می‌آمد، صدای «مادر، مادر، مادر» می‌آمد، به‌طرف گرين‌زون غلتيدم، چشم‌ها بايد دوباره عادت می‌كرد، گربه برگشته بود، از كنار ديوار با همان گام‌های آشفته در حال عبور كردن بود و دست‌آخر با جستی كوتاه در تاريكی ناپديد شد. پيامبر جای قبلی نبود، به‌نظر می‌رسيد او را چندنفری به كنار ديوار كشانده بودند، همچنان دراز كشيده بود، اما اين بار كاملاً برعكس شده بود و صورتش به‌سمت آسمان بود، دوتا افسر روی صندلی نشسته بودند و به بدن زخمی پيامبر نگاه می‌كردند. شكل نشستن افسرها به‌گونه‌ای بود كه آتشی روشن كرده‌اند و اطرافش نشسته‌اند تا خودشان را گرم كنند چون يكی‌شان با چوبی كوتاه و باريك هر از چند گاهی به بدن پيامبر ضربه‌اي می‌زد، به همكارش نگاه می‌كرد، چيزهايی ميی‌فتند و بعد می‌خنديدند. ضربه‌زدن‌ها بيشتر شبيه فروكردن چوب در فضای بين برآمدگی‌های بدن بود، بدنش به همه‌ی ضربه‌ها واكنش نشان نمی‌داد، اما گاهی با يك تكان كوچك و آنگاه ناله‌ای خفه به فرورفتن چوب در بدنش پاسخ می‌داد. پاپو هم آن‌جا بود، اما چند متري آن‌طرف‌تر روی صندلی نشسته بود و بی‌تفاوت به روبه‌رويش نگاه می‌كرد. در اين حين فضا هولناك‌تر شد، هيكلی شبيه به شبح با لباس‌هايی سفيد و بيمارستانی از داخل يكی از اتاق‌ها بيرون آمد، بلافاصله دو افسر از پشت سرش به حركت درآمدند، شبيه به كسانی كه در خواب راه می‌روند حركت می‌كرد، آرام‌آرام قدم برمی‌داشت و افسرها هم بدون اين‌كه حركت اضافه‌ای بكنند يا بخواهند لمسش كنند چهارچشمی مراقبش بودند، در زير نور كمرنگ لامپ زردرنگ شناختمش ، روز قبل بود كه در زير يكی از كانتينرها درحالی‌كه بدن خودش را با تيغ بریده بود بی‌حال پيدايش كرده بودند. زندانی‌ها او را به‌عنوان يك «ديوانه» می‌شناختند.

از وقتی كه وارد جزيره شده بود با كسی حرف نمی‌زد، يا اگر حرف می‌زد كسی از حرف‌هايش سر درنمی‌آورد. معروف‌ترين عادتش اين بود كه دوست داشت لخت شود و داخل كريدورها جلوی همه بشاشد. آن شب هم به‌زودی معلوم شد كه براي چه از اتاقش خارج شده است، يك‌راست به‌سمت درخت نارگيل رفت، شلوارش را پايين كشيد و به‌مدتی طولانی و غيرمعمول روی خاك‌ها شاشيد، معلوم بود كه با مثانه‌ای پر خواب‌نما شده است، كارش كه انجام شد با همان ژست قبلی درحالی‌كه آرام‌آرام قدم برمی‌داشت به اتاقش برگشت. در تمام طول اين صحنه آن دو افسری كه كنار بدن پيامبر نشسته بودند و همين‌طور پاپو بدون اين‌كه چيزی بگويند فقط نگاه می‌كردند. جيرجيرك‌ها همچنان سروصدا می‌كردند، صدای موج‌هايی كه بر بدن جزيره كوبيده می‌شد می‌آمد، و نارگيل‌ها می‌لرزيدند. هوا در حال روشن شدن بود، گرسنه‌ام بود، دندان‌دردم كامل فراموش شده بود، بايد برمی‌گشتم، با حركتی سريع بدون اين‌كه به افسرها نگاه كنم پايين پريدم، فنس‌ها يك روكش فلزی داشتند و با پريدنم ارتباط با گرين‌زون به‌شكل مطلق قطع شد، زندان ساكت بود، تنها «غول مهربان» جلوی يكی از اتاق‌ها نشسته بود، تنها يك لبخند زد، لحظاتی بعد روی تختم دراز كشيدم، كنار پنكه و هم‌اتاقی‌هايم كه روبه‌رويم خوابيده بودند، بوی نفس می‌آمد، بوی عرق، بوی نفس گند انسان، بوی گند عرق انسان...


 

پایان

20 Apr, 2019