گزارشی میدانی از "خودمدیریتی" عراقی‌ها؛ چند ساعت در بغداد

لاوک ابوبکر

لاوک ابوبکر، روزنامه‌نگار و فعال سابق دانشجویی اهل باشوور کردستان هفته گذشته موفق شده در اوج اعتراضات بغداد  وارد این شهر شود و وقایع را از نزدیک ببیند.

پایتخت عراق و بیشتر شهرهای عرب‌نشین این کشور از حدود یک ماه پیش درگیر موجی از اعتراضات بی‌سابقه علیه حکومت هستند. این اعتراضات اگرچه با خشونت هر چه تمام‌تر از سوی نیروهای امنیتی این کشور و شبه‌نظامیان وابسته به ایران سرکوب شد، اما همچنان در شهرهای بزرگ ادامه دارد. میادین اصلی  و برخی از پل‌های حیاتی پایتخت به کنترل معرتضان درآمدهاند.

در پی اعتراضات یک ماه گذشته عراق صدها نفر کشته و هزاران نفر بازداشت شده‌اند. علاوه بر وضع حکومت نظامی محدود و منع رفت و آمد در بغداد و برخی دیگر از شهرهای بزرگ، تردد بین شهری نیز با محدویت‌هایی روبرو شده است. لاوک ابوبکر در چنین شرایطی از باشوور کردستان به بغداد و به میدان تحریر قلب قیام مردم عراق سفر کرده است. حاصل این سفر که  گزارشی میدانی به زبان کُردی سورانی است در بخش کُردی وبسایت ناوخت منتشر شده است.

آنچه در پی می‌آید گزارش لاوک ابوبکر از تجربه "خودمدیریتی دمکراتیک" در بغداد است.


 بعد از اینکه آخرین ایست بازرسی‌های شهر کرکوک را پشت سر می‌گذاری، وارد جغرافیایی می‌شوی که به چشمانت آشنا نیستند و فضاهایش شباهتی با فضاهایی ندارد که از آنجا آمده‌ای. صحرایی خشک و خالی، آسمانی غرق در دود و با رنگی ناآشنا و غریب. در تمام طول مسیر بویی نامطبوع به مشام می‌رسد. از داخل اتومبیل مردم مناطق مختلف را می‌بینی که چهره‌هایی غمگین و بدنی خسته دارند.

بناها به ندرت سالم‌اند، آنچه هست یا تماما ویران گشته یا ردی از ویرانی و تخریب با خود دارند. از همه اینها عجیب‌تر، ایستگاه‌های ایست و بازرسی هستند. از در و دیوار بیشتر آنها تصاویری از سه گانه تشیع: سیستانی، [گاه به گاه] صدر پدر، هادی عامری و  پرچم‌های سیاهی آویزان هستند.  بیشتر این ساختمان‌ها نیمه کاره هستند، میلگردهایشان بیرون زده یا به طرفی خم شده‌اند. مقابل برخی از ایست بازرسی‌ها، تانک‌های از کار افتاده و "همر"های واژگون شده دیده می‌شود. سربازهای هر نقطه وابسته به گروه خاصی هستند. بدون آنکه به مسافران گیر بدهند و به چشمانشان نگاه کنند و مو از ماست بکشند، با بی حوصلگی می‌گویند  "برو". در مواردی اتاقهای همین مامورین به مغازه و محل کسابت تبدیل شده‌اند، گاهی هم به استراحت‌گاهی برای فرزندانشان.

از دور، میان گرد و غبار یک ایست‌بازرسی بزرگ دیده می‌شود. آنطرفش بغداد است. ضربان قلب به موازات تصاویری که تمام مسیر خشمگینت کرده‌اند بالا می‌رود. تا جایی که این تصور ایجاد می‌شود که از این جا به بعد همه چیز بهتر خواهد شد. منظم‌تر و شایسته دیدن. سربازی می‌خواهد شیشه ماشین را پایین بکشیم. بوی نامطبوعی به سرعت وارد اتومبیل می‌شود. روی یکی از شانه‌ها رتبه نظامی هست و روی شانه دیگر نه. پیراهنش چروک افتاده و کامل زیر شلوار و کمربند قرار نگرفته است. روی دیوار پشت سری اسلحه‌اش آویزان است. یک تانکر آب هم دارد. از سر عادت به مدارک شناسایی نگاه می‌کند و اجازه می‌دهد برویم.

 

حالا دیگر بغداد است، پایتخت "شبهای عربی"

اینجا ورودی پایتخت است. شهری رنگ پریده. شهری پر از بطری‌های آب خالی و پاکت‌های پوسیده سیگار. مشماهای پلاستیکی خالی به جای پرنده‌ها در آسمان می‌چرخند و زباله‌ها از هر طرف یک متر وارد جاده شده‌اند؛ شهری بدون سطل آشغال. همه چیز در این ابتدای ورود عادی به نظر می‌رسد. در طول مسیر ادارات و سربازهایی دیده می‌شوند که مقابل آنها ایستاده‌اند. اما کمتر ماشین و مکان مرتفعی دیده می‌شود که بر خلاف همه زشتی‌هایی که دیده‌ای،  یک پرچم تازه از آنها آویزان نشده باشد. تعدادی خانه‌ بزرگ و شاهراه‌های شهری و نامنبطق با کل فضا دیده می‌شدند که با انگشت به آنها اشاره می‌کردی و به خودت دلگرمی می‌دادی و می‌گفتی "آه! یک چیز زیبا!" با یک خنده تلخ جواب می‌دادند: "مربوط به زمان صدام حسین است."

 

یکی گفته بود که "بغداد به‌ یك زباله‌دانی بزرگ تبدیل شده‌است"

کم کم به تعداد "توک‌توک‌"ها افزوده می‌شود. همانطور که پشت سر هم بوق می‌زنند به سرعت عبور می‌کنند. در جایی یک حفاظ بتونی امنیتی هست که با پرچم عراق رنگ شده و رویش نوشته شده "ما نسل آیندگانیم." اینجا دروازه مرکز پایتخت است. آنطرف‌تر که می‌روی  ترس سراغت می‌آید. یکی از رفقای بزرگتر گروه می‌گفت چونکه  میهمان هستیم  باید انتظار برخوردهایی داشته باشیم و توصیه هم می‌کرد که "این جور موقع‌ها آرام باشیم."  چرا باید چنین چیزی بگوید؟ با شوق به راهت ادامه می‌دهی.  صف چادرها این طرف و آنطرف شروع می‌شوند. چادر جامعه مدنی، چادر هنرمندان، چادر اتحادیه بیکاران، چادر گفتگو، چادر کمک‌های اولیه و فوری، چادر دیگر شهرها، چادرهایی برای استراحت معترضان وصدها چادر دیگر با اسامی عجیب و غریب که هر کدامشان به روشی مخصوص فعالیت‌هایشان را پیش می‌برند. در چادر استراحت، جمعی دختر و پسر که کنار مجموعه‌ای کتاب نشسته و مشخص بود با گوش دادن به یک شعر دارند خستگی از تن در می‌کنند به شالم اشاره کردند و یكیشان به عربی گفت "شمال سوریه؟" گفتم: "بله، روجاوا." شال را بوسید و با لبخندی شیرین گفت:‌ "روجاوا" کتابهایی از سلیم برکات نویسنده کُرد را  هم به ما نشان دادند. با دوربین آنها چند عکسی هم گرفتیم.

به آرامی یک نفس عمیق می‌کشی و  تلاش می‌کنی درک کنی که آنقدرها هم "دشمن"ت نیستند. می‌رو‌ی و می‌روی. کم کم تعجب درست می‌شود. چادرها تمامی ندارند، همگان با ذوق و شوق به استقبالت می‌آیند و می‌دانند از کجا آمده‌ای. دستهایشان را روی سرشان می‌گذارند. جلویشان کتاب هست. لباس معمولی به‌ تن دارند، و دیوارهای پشت‌سرشان غرق در رنگ شده است. زنان در حال کشیدن گرافیتی‌هایی دیگر بر این دیوارها هستند. حالا دیگر به نقاط شلوغ و پر ازدحام شهر رسیده‌ای و روبرویت دیواربند جواد سلیمی است… میدان تحریر!


 

"حالا دیگر در قلب آزادترین جغرافیای جهان هستی!"

در فضا تصویر بزرگ جوان رعنایی آویزان است که روی آن نوشته شده:‌ "شهدا افتخار ما هستند،‌ با خون شما پیروز خواهیم شد!" او نخستین شهید اعتراضات بوده است. از اینجا به بعد به محاصره تصاویر شهدا در می‌آیی. یک چادر را اختصاص داده‌اند به اشیایی که از شهدا به جا مانده؛ کلاه، چفیه، بلوز، شلوار،‌ پرچم و حتی پوکه‌های خالی گلوله‌هایی که به سینه‌هایشان خورده بود… و همه اینها هم آغشته به خون. چهارگوشه‌ای با میلگرد و نوار قرمز به ‌شكل مربعی جدا شده‌است. یکی از جوانها اینجا شهید شده است. هنوز آثار خونش روی زمین است. تصویری هم آنجاست، با خنده. حیرت زده می‌شوی در این فضای انقلابی. همگان، اکثریت جوانند، دورمان را می‌گیرند و هر یکی به سبک خودش خوش آمد می‌گوید. "خوش آمدید"، "تاج سر ما هستی"، "کوردستان با ماست." برخی از ما می‌گفتند از "اقلیم" آمده‌ایم اما آنها به "کردستان" از آنجا یاد می‌کنند. اصرار می‌کنند شعار کُردی بسازیم و ترجمه عربی‌اش را به آنها بدهیم تا با هم به هر دو زبان آنها را سر دهیم. نشستیم و سر صحبت باز میشود. ما قهوه عربی می‌نوشیم و آنها گزوی سلیمانی می‌خورند. دلم خواهد با یکی از آنها که لباس عربی به تن دارد عکس بگیرم. برای امتحان کردنش می‌گویم:‌ "شال تو عربی و مال من کُردی است." با خنده می‌گوید: "اما هر دویمان انسانیم." این رفتار و دیگر برخودهایشان تناسبی با "گرگی" ندارد که در کمین حقوق ما نشسته باشد. خودشان تاکید داشتند که قیامشان برای زندگی بهتر است، و آنها که ضد ملت‌های مشخصی هستند، نه از آنان، بلکه دست چینی از تازه به‌دوران رسیده‌های شونیست هستند. از خلال این گفتگوها که مجامله نیستند،‌ متوجه می‌شوی سیاسی‌های اقلیم [کردستان] هم از توافقات و استعفای خودشان می‌ترسند و به‌ بهانه این ماده و آن ماده‌ی قانون اساسی،‌ توهم ناهمزیستی و شونیسم را برایمان بزرگتر و بزرگتر می‌کنند. همینطور که به دیواربندهای جواد سلیم و این صحبت‌ها فکر می‌کردم، گروهی جوان کت و کلفت  با ضد گلوله و وسایل دفاعی و پزشکی و چند زخمی به طرفمان آمدند. آنها "ضدگلوله‌های التحریر" هستند. با اینکه خسته و کوفته هستند با همه دست می‌دهند. اما چرا از یک سوی دیگر؟ چونکه نزدیک "مطعم ترکی" بودند… سکوی معترضان دیگر جلوی دیواربند تحریر نیست. حالا ساختمان "رستوران ترکی" به نماد انقلاب این خیابان تبدیل شده است. بند و آسمان خراش،‌ همه به تسخیر این مردم درآمده واتاق به اتاق آن به اسم شهدا نامگذاری و به محل گفتگوی معترضان تبدیل شده است. از پایین خبر می‌آید و از آن بالا شعار به گوش می‌رسد. از اینجا متوجه می‌شوی که آنها شکلی از خودمدیریتی دارند!‌ چادرها برای اقلیم‌های مختلف،‌ میان‌سالها مدیریت می‌کنند و جوانترها محافظت؛ خودمدیریتی تحریر.

در حین تجربه خنده بعد از شوک، ناگهان وسط خیابان یک توک‌توک سوخته با راننده نوجوانش که گوشه‌ای از صورتش سوخته از راه می‌رسد. با خطی درشت روی آن نوشته است:‌ "این توک‌‌توک عباس است." از آن دست وسایل نقلیه که ابتدای قیام زخمی‌ها و شهدا را جا به جا می‌کردند. به کمک نیاز دارد. جعبه‌ای هم که کمی پول در آن بود مقابلش قرار داشت. این سطح از حمایت غریب است. در چادرها، پسران و دختران جوان خوش پوشی دیده می‌شوند که از رفقای زخمیشان مراقبت می‌کنند. برخی از آنها غذا می‌پزند و برخی دیگر وسایل مورد نیاز را جابجا می‌کنند. برخی استراحت و برخی دیگر فعالیت می‌کنند. اینها همه عجیب هستند. چند متر آنطرفتر،‌ مارکس، چه گوارا، رزا لوگزامبورگ،… نمی‌خواهم بگویم که به اینها فکر کرده‌ام، نه؛ انقلابی‌ها یادآوری کردند که این سبک، سبک آنهاست. عکس‌هایشان، نقل قول‌های بسیار معروفی روی چادرها، دیوارها و توک تو‌ک‌ها دیده می‌شود. نه روی یکی و دوتا، بلکه صدها و هزاران. "انقلاب ها تکرار تاریخ هستند."

 

"هر جا انقلاب باشد، شبح آنها هم هست."

انقلاب از چهار نقطه اصلی شروع شده است: میدان تحریر، پل جمهوری، پل احرار و پل سنگ. مردم کل "میدان تحریر" و دروازه‌های "پل جمهوری" را تسخیر کرده‌اند که منتهی به منطقه سبز هستند. "احرار" و "سنگ"، مرکز سخت‌ترین درگیری‌های هستند.  آنطور که خودشان می‌گویند "دولت" دست از "میدان تحریر" شسته است و به یقین نیز بار دیگر کنترل آن را به دست نخواهد گرفت؛ مگر با قتل‌عام. برای ورود به هر یک از مکان‌های آزاد شده،‌ انقلابیون ایست بازرسی‌های خود را برقرار کرده‌اند. دو جوان که صورتشان بسته است صرفا برای اینکه احساس کنی وارد یک مکان سازماندهی شده می‌شوی، یک تفتیش عمومی انجام می‌دهند و تو هم نمی‌توانی از امنیت خودت مطمئن نباشی. داشتند آخرین نقطه "میدان جمهوری" را که زباله‌ی زیادی از درگیری روز قبل مانده بود، پاک می‌کردند. بالاتر از آن یک اتاق کوچک نایلونی درست شده است. می‌گویند جاییست شبیه "اتاق عملیات". اگر کمی آنطرفتر نگاه کنی نیروهای حکومتی را خواهی دید. می‌گفتند دقیقا نمی‌دانند که اینها نیروهای ارتش هستند، حشد شعبی یا کدام گروه دیگر. "عصائب". گروه‌های جدگانه‌ای نیز آنجا هستند که حتا لباس نظامی و رسمی به تن ندارند. این گمانه وجود دارد که اینها نیروهای وابسته به ایران و یا رهبر سیاسی مشخصی باشند؛ نیروهایی که مشخصا برای سرکوب مردم به کار گرفته شده‌اند و نگرانیشان از آن است که منطقه سبز و کنسولگری ایران به دست مردم بیافتد. ظاهرا تا اینجا خطر کمی متوجه زندگی معترضین است. آنهایی که زندگیشان واقعا در خطر است جوانان پایین "پل جمهوری" و روی "رودخانه دجله" هستند. آنجا چادری کوچک برای وسایل فوری جنگ، مثل فلاخن، تیرکمان و ترقه و نورافکن‌ها -که قوی‌ترین سلاح‌ها هستند- قرار دارند و با قیمتی نازل فروخته می‌شوند. جمعی جوان سوت زنان و با سردادن شعار، سربازانی را كه‌ نگهبان یکی از بانک‌هایی هستند که هنوز قفلش شکسته نشده و دست نخورده مانده، مسخره می‌کنند. سربازان اما با گلوله و گاز اشک آور واکنش نشان می‌دهند. جوانی به سمتمان می‌آید و با شوق و ذوق تعریف می‌کند که چطور هدف یکِ گلوله‌ی گاز اشك اور قرار گرفته و گلوله‌ عمل نكرده‌است. قوطی را درآورد و مقادیری از محتوای آن را  ریخت رو دستش، چیزی مثل فلفل تند. داشتیم تنگ نفس می‌شدیم، اما او می‌خندید و مثل دود تریاک ٱنرا استنشاق می‌کرد. انگار نمایش استندآپ کمدی برگزار کنند: "عادت کرده‌ایم." وقتی که داشتم از این صحنه فیلمبرداری می‌کردم، طوری نگاهم کرد که انگار راضی نیست. معذرت‌خواهی کردم. با خنده توام با غم، دستم را گرفت  و به سمت یک محوطه فلزی بلند اشاره کرد؛ جایی در نزدیکی سربازها که  یک پرچم قرمز بر فراز آن به اهتزاز در آمده بود. گفت، "منظورم این نبود که فیلم نگیری. من همیشه آنجا هستم. روبرویشان. اگر می‌خواهی وقتی فیلم بگیر که آنجا مقابلشان هستم. این پایین برایم شرم‌آور است."

نمی‌خواهی، اما مجبوری برگردی،. اینبار با رویای یک زندگی انقلابی، از همان راهی که آمده بودی بر می‌گردی. دوباره همه آنچه را که دیده بودی از نظر می‌گذرانی، جز شعاری را كه‌ روی توک‌توک یکی از جوان‌ نوشه‌ شده‌ است: "مثل ریاضی، هر کس درکم نکند نمی‌تواند عاشقم شود."

عکس‌ها از: لاوک ابوبکر

 

09 Dec, 2019